تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

با تشکر ویژه از آقای خیابانی و سایر وابستگان در واحد پخش صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران که نقش عمده ای در خراب نشدن اخلاق ما و تربیت بیشتر و بهتر فرزندان این مرز و بوم دارن و اجازه ندادن ما هیچ کدون از بانوان ِ سر لخت مقیم مجلس افتتاحیه المپیک رو ببینیم و به جاش 2-3 تا عمو پیرمرد آورده بودن تا بانوان رد میشدن به ما اونا رو نشون میدادن! اگه شما هم مثل من افتتاحیه رو از قمر مصنوعی میدیدین و کانال 3 ایران رو به صورت پی آی پی اون پائین گذاشته بودین که باشه خیلی بهتون خوش میگذشت ... یکم فقط فکر میکردین داره به شعورتون توهین میشه که اونم از نظر کسی دیگه اشکالی نداره .... به جاش فردا که از خواب پاشدیم , بی تربیت نشده بودیم... حالا می خواهیم با هم ببینیم اگر المپیک در ایران بود مگه چی میشد آخه؟

1- استادیوم آزادی مسلماً در نظر گرفته میشه برا افتتاحیه .. برای سایر بازی ها هم از سالن های امجدیه , شهید کشوری , قصر موج , قصر یخ ؛ پیرامید , راسپینا و ... ( فراخور با رشته مورد نظر استفاده میشد ) دیگه نهایتی که کم میاوردن , زمین چمن دیباجی شمالی هم بد نبود.

2- گشت ارشاد , دم در استادیوم رو پاتوق کرده ... 3-4 تا سبد , از اینا که تو امامزاده ها هست , گذاشتن جلو در ورودی , ( مملو از چادر های گلدار ) که خانومهای محترم با حفظ حجاب اسلامی وارد سالن شن ... بعد حالا دلم میخواد فور اگزمپل , همسر جناب ِ بوش رو تصور کنین ... در شرایطی که چادر گلدار کر و کثیف رو سرش کرده ... داره میره تو سالن

3 – از هماهنگی های رقص و اینا خبری نیست ! حرکات موزون گناه داره ... نهایتاً یه موزیکی میذارن ... یه آقائی رو هم میارن که از تو کلاهش براتون خرگوش در بیاره .... یا ماهی صفت میاد ... جک میگه ... ( که اینم یه شرایط خاصی داره ... اگه خدای نکرده , شهادتی ... وفاتی ... چیزی نباشه ... وگر نه که سینه میزنیم ... یا نماز جماعت میخونیم .

4- البته باز همه اینا بر میگرده به اینکه برق ها نره ...

5 – مشعل المپیک در شرایطی روشن میشه که گاز قطع نباشه

6 – بعد این وسط برقا قطع شه ... دیگه اجماعاً فاتحه مع َ صلوات ... چون ملت غیور ِ ما با استفاده از وقت ... تَه ِ استادیوم رو دستمال میکشن و میرن ... یکی مشعل رو میذاره رو کولش ... یکی فرشای قرمز رو جمع میکنه ... یکی کیف میزنه .... اتوبوس ها رو آتیش میزنن ... صندلی ها رو میشکنن و از جا میکنن و میبرن ... نارنجک و ترقه هم که نقل و نباته مجلسه ... تازه داره خوش میگذره ... در نهایت , نون میچرخونن , ته قابلمه ... یه جوری که استادیوم رو از صحرای تیرینیدا بیدائو تشخیص ندی .... ( بعدشم چون خیلی ناراحتن ... میرن سراغ بانکها و مغازه ها و اینا .... )

7- برای گرمتر بودن مجلس , احمد زاده و داداش حسینی و شهریاری رو میارن که مجری وایسن و شکر پرانی کنن ... ایشیمبالا , ایشیمبالا بگن ... خوش بگذره

8- بعد از تلاوت کلام الله مجید و سرود ملی و صلوات بر محمد و آل محمد ... گروه سرود غنچه های شهدا... تقدیم میکند .... به لاله ء در خون خفته ...... شهید دست از جان شسته .........

9- بعد یه 20 دقیقه ای با هم مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل میگیم ... اگه حریف قدر بود ... انگشتر فیروزه ... الهی که بسوزه هم میگیم ... فوت میکنیم به سمتشون ... جز جیگر زده ها ببازن ایشالا ....

10- ای وای !!!! بارون میاد ... رحمت خداس خب !!! تعطیل کنین بریم ... شب تاریک بود , هواشناسی ابرا رو ندید ...

11 – به علت کثرت هتل های زیاد ستاره , چادر های گردالی در کلیه میادین کشور اجاره داده میشود ...

12- معرفی کشور ها هم از نظر من اصلاً و ابداً ضروری نیست .. ما انقدر کار های واجب تر داریم ... سفره از این یه بار مصرف ها میاریم ... کف سالن پهن میکنیم .... شام میدیم

13- بعد از شام ... در حالی که از این دود باحال عروسی ای ها ... همه جا رو برداشته ... چون دیگه آخر شبه ... مجلس مختلط میشه ... ساسی مانکن اینا میان مجلس رو گرم میکنن ....

14- کلاً فکر کنم خوش بگذره ... مخصوصاً اگه مسابقه پاتیناژ روی استخر پارک ملت بر گذار بشه

15 – خنده ء تلخ من از گریه غم انگیز تر است

16 – ............................................................ ؛ ........... نه ؟؟؟؟

17 – المپیکتان مبارک

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:47  توسط جودی  | 

بالاخره دماق درسته یا دماغ؟ مخملی یه چیزی بگو...

خوب حالم بهتره... فکر کنم حالا دیگه این یکی رو دوست دارم. ورمش که میره و فلجی پشت لبم هم کمتر میشه بهتر میشه!

این مطلب رو خوندم خیلی خوشم اومد گفتم اینجا هم بیام با ذکر منبع... دلم آتیش گرفت:

اولین سرود ملی ایران در آلمان چه بود؟!!!
 
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم
روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند
چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن «کردم: «عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله
فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد
عمو سبزي‌فروش! . . . بله
سبزي کم‌فروش! . . . . بله
سبزي خوب داري؟ . . بله
خيلي خوب داري؟ . . . بله
عمو سبزي‌فروش! . . . بله
سيب کالک داري؟ . . . بله
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله
عمو سبزي‌فروش! . . . بله
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان،«عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

داستاني که نقل شد، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي دکتر «جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» نقل کرده است.
 


 
2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:45  توسط جودی  | 

گریه گریه گریه گریه... من از ریخت جدیدم متنفرم... اصلن قبلی رو می خوام... احساس می کنم شکل اون میمون کوچولوئه شدم که بچه بودیم تو یک کارتونی به یک طوطیه می گفت "سلام من کوش" گریه گریه گریه ..... حالا چیکار کننننننننننممممم گریه گریه گریه گریه

عادت ندارم یعنی چییییی؟ خوب وقتی نفرت انگیزه نفرت انگیزه دیگه  لب بالام هم تکون نمی خوره. وقتی می خندم شکله بی دندونا می شم... حالا می گن این حالت تا یه ماه دیگه می ره ولی اگه نرفت چه خاکی تو سرم کنم...  حالا حتمن دل اونایی که می گفتن عمل نکن خنک شده  نا مردا دلتون نباید اینطور خنک شه  

خیلی صاف و خوش ترکیبه ولی اصلن اصلن به من نمیاد... ووواااای چیکار کردم  حالا من شنبه چطوری برم شرکت با این صورت میمون کوچولویی ؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:7  توسط جودی  | 

اووووه چقدر طول کشید تا باز بیام. یک ایرانی بازی باحال که تقریباً الان ۹۹/۹۹ درصد دختر ایرانیا انجام می دن کردم. در یک حرکت بسیار انتحاری که نمی دونم دیکته اش درسته یا نه... مخملی جون می دونه، دماغم رو سپردم به تیغ جراحی و الان نوک بریده و باند پیچی نشستم جلوی مانیتور. خوب ۱۰ روز مرخصیش یه حالی میده که خود عمل کردنه انقدر عالی نیست به خدا... ای جااان...

قیافم هنوز معلوم نیست... الان مثل تخم مرغ شانسیم... چی از زیر این باندا بیاد بیرون به بخت و اقبالم بستگی داره...

هفته دیگه که معلوم شد اینجا می نویسم.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:5  توسط جودی  | 

اینا رو یک جایی خوندم... ای بابا!

اولين مردمان جهان كه نخ به سكه ميبستند و در داخل تلفنهاي عمومي ميانداختند، ايرانيان بودند
اولين مردماني كه توانستند از كارتهاي اعتباري تلفنهاي عمومي استفاده كنند، بدون آنكه اعتبار آن كم شود، ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه نوشابههاي تقلبي ساختند، ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه در اولين صادرات به كشورهاي شمالي ايران به جاي حنا، خاك رنگي فروختند، ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه كشف كردند دروغگويي و ريا و كلكبازي براي موفقيت ضروري است، ايرانيان بودند!
اولين مردمان دنيا كه همزمان هم مايل هستند گرمشان شود و هم سردشان ايرانيان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاري، پنجرهها را هم باز ميكنند!
اولين مردماني كه در گروه كمتوسعهترين كشورهاي دنيا قرار دارند ولي ادعا و توقع برترين مردمان دنيا را دارند ، ايرانيان بودند!
اولين مردماني كه فقط به گذشته بسيار بسيار دور خود افتخار ميكنند ولي چيزي در 500 سال اخير براي دنيا نداشتهاند ، ايرانيان بودند!
2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:22  توسط جودی  | 

این چند وقته تو سریال LOST گم شدم... نمی دونم بگم کیو بیشتر از همه دوست دارم... فکر کنم جان لاک رو از همه بیشتر دوست دارم یا شایدم آقای اکو... بعضی وقتا دلم می خواد حرفاشون رو بنویسم یا تو مغزم همچین حک کنم که تا همیشه یادم بمونه!

من همیشه از وقتی یادمه رویای رابینسون کروزو بودن رو داشتم... حالا Lost رو که می بینم داغم تازه میشه... آخ که اگه من اونجا بودم... البته بدون لولو خورخوره هاش...

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:12  توسط جودی  | 

بالاخره این هفته هم تمام شد...

یکی از پر اتفاق ترین هفته های عمرم بود...

جناب عرب خان به طور بسیار ناجوانمردانه اومد ایران و من هم به طور بسیار ناجوانمردانه تر که ناشی از شوک و جا خوردن بود باهاش رفتار کردم و بعدش هم پشیمون شدم ولی آخه اون موقع تو اون موقعیت کار دیگه ای به فکرم نمی رسید اما بعدش که همه چیز عادی شد دیدم چقدر بی خودی ترسیده بودم! نباید اجبار میکرد که هر کاری خودش میخواد بکنه... منم لج کردم. البته به صورت غیر ارادی چون من اصلن لجبازی بلد نیستم.

بعد از کلی عصبی شدن و جا خوردن بالاخره با دلخوری بلیطش رو عوض کرد و رفت و به چابی هم تا جا داشت و بلد بود بد و بیراه گفت... هنوز خیلی عصبی و آشفته ام... بعد که اوضاعم عادی شد می نویسم...

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:39  توسط جودی  | 

۶ سال پیش این موقع داشتم بدترین روز عمرم رو تجربه میکردم... اعصابم داغون بود... همه چیز زشت بود... مست نبودم ولی رفتارم با آدم هوشیار هم شباهتی نداشت...

چقدر حضور ستاره و سهیلا، دوستای عزیزم که هر روز و شب از کار و زندگیشون میزدن و میومدن پیشم عالی بود... آنقدر عالی و خوب که از صبح همه می گفتن: اون دوتا دوستاش کی میان؟ برای همین هردوتون رو یک عاااااالمه دوست دارم!

بیشتر از این دیگه ازش نمی نویسم... فقط همینو بگم که: از ۶ سال پیش ساعت ۱۰ صبح که آخرین بار باهات تلفنی صحبت کردم  تا حالا صدات رو نشنیدم... دلم برات انقدر بعضی وقتا تنگ میشه که نمی دونم بگم چطوری میشم... بعد تا دلم می خواد بی رودرواسی از هرکی و هرجا مثل نی نی گریه می کنم خجالتم نمی کشم... مگه خجالت نقاشیه که کشیدنی باشه؟ یا ا صلن مگه کشه که بکشمش؟ (اینو تو جوابت هر وقت بهم می گفتی خجالت بکش میگفتم... یادته؟)

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:19  توسط جودی  | 

یعنی اصلن، هیچی نمی گم ولش کن ...

امشب اون عکسی که مهناز جون از عزیز بلا گذاشته تو وبلاگش رو میزارم تو موبایلم! هاهاها

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط جودی  | 

چو ايران نباشد تن من مباد!
 
جهت حذف عنوان جعلی خلیج عربی از Google Earth بر روی لینک زیر کلیک کنید
 
 
البته معلوم نیست شاید این یه امتیاز باشه که به عرب ها داده باشن و ما بنده خداها مثل همیشه تاریخ بی خبر از همه جا انگشت به دندون نظاره گری می کنیم... به هر حال حالا که یک راهی گذاشتن نظرمون رو بگیم می گیم دیگه! نه؟
 
لطفن حتمن صبر کنید تا شماره شما و کلید Approve Signature بیاد و روی اون رو هم کلیک کنید وگر نه امضاتون شمرده نمی شه! دستشون درد نکنه... نمی شد حالا یک مرحله ای باشه؟ معلوم نیست چندین نفر این قسمت رو تایید نکردن هاهاهاها میگم این موضوع یه بوهایی میده!
 
شیطونه میگه برای عرب جان هم این لینک رو بفرستم... تحفه! هرشب تا صبح از دست تلفنا و پیغاماش زندگی ندارم. کارش به جایی رسیده به چابی مستقیمن و صراحتن توهین میکنه... خلیج فارسمونو پس بده... هوووووی!
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:13  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.