تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!
رفتم و یک بلیط خریدم... به مقصده دوره دور... ساعت ۳ صبح دهم می رم فرودگاه مهرآباد. جاییکه خیلی خیلی دوستش دارم. محل خاطره ها و آرزوهای من.

دلم میخواد اینبار بلیطم یک بلیطه یک طرفه بود... نه یک بلیطه رفت و برگشت. قاعدتاْ باید شاد باشم ولی اونطور که باید باشم نیستم.... چرا همیشه کارای من به سختی پیش میرن نمی دون. مردم همه کاراشون سریع درست و راست و ریست می شه ولی مال من نگار کامواییه که یک گربه باهاش بازی می کنه و کلی گره کور می خوره...

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:5  توسط جودی  | 

تا بحال هیچ وقت بد کسی و نخواستم و فکر نکردم اگر بلایی سر کسی بیاد ممکنه من دلم خنک بشه یا یک جور احساسهای این چنین.

اما الان خیلی دلم می خواد سر یک نفر که خیلی از مقام و وضعیتش سوء استفاده می کنه یک بلایی بیاد که من دلم خنک بشه. نمی دونم چه بلایی فقط یک اتفاقی بیفته که این حالت بدی که من تو دلم هست بره.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:11  توسط جودی  | 

باید پذیرفت که سنگها و درای بسته برای هم آفریده شدن. یعنی سنگ برای اینه که از زیر ماشین در بره و بخوره به دره بسته و صداش بلند شه... صاحب خونه فکر کنه مهمون اومده... یا شایدم پستچی اومده!!!! چرا پستچی برای من هیچی نمیاره؟ من خیلی وقته منتظره اومدنه پستچیم که بیاد و برام یک پاکت گنده زرد رنگ بیاره!!!

دیروز یاده دوریس افتاده بودم که روی تمبر نامش چسب می مالید و بهم می گفت تمبر نامه اش رو براش پس بفرستم. بعد اون تمبر رو می شست و دوباره ازش استفاده می کرد!!!!  چه روزای جالبی بودن اون موقع ها...

دلم می خواد برم خونه... در اتاقم رو ببندم و تو سکوت بشینم کارام رو آروم آروم انجام بدم. انقدر غرق تفکر به کارای ریزه هنریم بشم که اتفاقای بد و گنده پشت در رو فراموش کنم.

چقدر از عید بدم میاد... حتی یادآوری این موضوع که عید داره میاد هم دلم رو می لرزونه...

الان دارم بدترین روزای زندگیم رو می گذرونم. هیچ کس هم نمی دونه. چند نفر رو می شناسم که غبطه زندگیم رو می خورن!!!!! اینطوری بودن رو زیاد دوست ندارم ولی از اینکه بدونن چه خبره و کنجکاوی کنن خیلی بهتره. بعضیا هم بیمارن کنجکاوی می کنن که نقطه ضعفی پیدا کنن و سادیسمشون رو ارضا کنن.

کاشکی یک فال گیر یا یک غیب گو می شناختم!!!!!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 11:47  توسط جودی  | 

تعطیلات خوبی داشتم. همه کارام رو سر فرصت انجام دادم ولی... همیشه یک ولی هست!

ولش کن ولی گفتن ها رو ... تمومی که ندارن!

آره می گفتم به جز اون اماها همه کارا خوب و عالی پیش رفت... کار روی سایته خاله... کارای هنریه خودم... از همه مهم تر استراحت... عالی بود.

هوا بهاری شده. اصلاْ دوست ندارم. شاید تنها کسی هستم تو دنیا که از بهار متنفره و از تابستونم بدش میاد.

راستی دیشب تصمیم گرفته بودم سکوت کنم... یک سکوت و غیبت طولانی. جالب اینکه هر وقت این تصمیم رو میگیرم برعکس عمل می کنم بدتر و بدتر... ببینم این دو روزه باقی مونده چیکار می کنم!!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:37  توسط جودی  | 

خیلی حسه بدیه فکر کنی همه چیزایی که درست کردی رو یک عامل ناشناخته و پیش بینی نشده که از دستتم خارجه خراب کرده....

نه می تونی کاری کنی...نه نکنی... نه انتقام بگیری... نه نگیری... نه نبخشی... نه ببخشی... نه فراموش کنی... نه نکنی...............

دیشب با مارجی حرف زدم. شکل ماه شده...وای نه از ماه هم خوشگل تر.... کلی داغ دلم رو تازه کرد با حرفاش. منم اینبار دیگه رودرواسی نکردم و راستش رو بهش گفتم... گفتم که هیچ کاری از دستم برنمیاد و من یک صفر بزرگه تو خالیم که فقط یک گوشه می خزه و منتظره معجزه خدا که فقط تو قصه ها اتفاق می افته می شینه....

چطوری بعضیا ستاره هاشون همیشه درخشانه؟!؟!؟ من چیزه زیادی نمی خوام ولی همیشه می دوم و بازم دوره دورم... چه کاسه ای زیره نیم کاسست نمی دونم!!!!! این وسط فقط منم که بیخبره و هیچی نمی دونه... اگه خدا رو می دیدم....

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:33  توسط جودی  | 

همیشه فکر می کنم هیچ کس نمی تونه اعصابم رو خرد کنه. می گم به هیچ کدوم از اتفاقهای اطرافم اهمیت نمی دم اما بعد می بینم انگاری اونی که از همه بیشتر اهمیت می داده یا بهتر بگم تنها کسی که اهمیت می داده کسی نبوده جز خودم.

آخه من هیچ وقت به کار کسی کاری ندارم. تا کسی برام در مورد زندگیش یا هر موضوع دیگه نگفته خودم سئوالی نمی کنم. ولی عجیبترین و فضولترین انسانهای تاریخ بشر جلوی من سبز می شن. منم هیچ فکر و چاره ای برای رویارویی با این جور تصادفات به نظرم نمی رسه جز فرار...

من همیشه در حال فرارم...

ولی مشکل اینه که آدمای جدید فقط چند روز اول جدیدن... دوباره فضولی ها و تکرار مکررات شروع میشه. من چیز مخفی تو زندگیم ندارم که از کسی پنهان کنم... این فضولی که می گم اصلاْ مربوط به خودم نیست. موضوع اینه که متاسفانه همه فکر می کنن من سنگ صبور خوبیم. شایدم هستم چون نه سئوالی می پرسم نه کنجکاوی می کنم فقط گوش می دم و گوینده بیشتر دلش می خواد بگه و بگه... هرچی دوست دارن از زندگیشون بهم می گن بعد اونایی که اینو می دونن شروع می کنن به خرد کردن اعصاب من تا همه چیز رو کشف کنن... و من نمی گم و تو دردسرهای منحصر به فردی که هر کدوم از اون فضولا بلدن ایجاد کنن می افتم.  این همون موقعست که من فرار می کنم....

آخرین فرارم مربوط می شه به همین دو سه هفته پیش... هنوز تو فکرشم. یکنفر به زور می خواست سر از زندگی یکی از دوستام در بیاره و با یک دستیایی که می زد و به اسم من تموم می کرد داشت من رو به جنون می رسوند... فرار کردم... حالا حالم خیلی بهتره ولی دلم شکست! چطور بعضیا می تونن اینطوری باشن...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 10:53  توسط جودی  | 

تازگیها هرچی خواب می بینم عیناً تعبیر میشه. خیلی شوک آوره. گاهی برای چند لحظه با چشمایی که از تعجب گرد می شن خشک می مونم و به شباهت خواب و اتفاق روز بعد فکر می کنم. اینو به کسی نگفتم چون یک کم مسخره به نظر می رسه. فقط سه هفته پیش بود که وقتی خوابم رو بلند برای همه تعریف کردم و تا ظهر همون روز اون اتفاق افتاد همه بهم تلفن می زدن و می گفتن بفرما اینم خوابت...

چند روزه باز احساس می کنم دنیا به روم لبخند می زنه. بازم همه چیز خوشگل به نظر می رسه... همیشه همینطوریه. یک مدت مثبت می شم بعد یکهو یک موج همه چیز رو به هم میریزه بعد دوباره مثل مورچه همه چیز رو جمع می کنم و مثل اول همه چیز رو خوب می کنم تا موج بعدی برسه... هر بار فکر می کنم دیگه تحملم تموم شده ولی بازم از اول همه چیز تکرار میشه.

اشکال نداره. خوبه... این وضعیت بد نیست. شکایتی ندارم. بالاخره زندگی منم اینطوریه دیگه!

به فکر یک سفر طولانی به چینم. خیلی دلم می خواد برم اونجا بالای دیوار چین بایستم و... بایستم و... نمی دونم بعدش می خوام چیکار کنم. می گن پایین دیوار یک تابلو هست که نوشته تا دیوار چین رو نبینی و روش راه نری یک انسان کامل و پخته نمی شی!!! خیلی ها رو می شناسم که تو زندگیاشون از روی صدها دیوار چین مانندهایی رد می شن... اون نوشته یک تبلیغ بیشتر نیست ولی به هر حال دلم لک می زنه سفر بعدیم به اونجا باشه.... امیدوارم.

2 نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 11:8  توسط جودی  | 

شروع
سخته که هرجا میرم دفترم رو با خودم ببرم. نوشتن توی وبلاگ فکر کنم راحتتره. هرجا که برم همراهم هست و مشکل جا گذاشتن و گم شدن و این چیزا دیگه نداره.

اسمم جودیه، ۲۸ سالمه و عاشقه سفر کردنم. وقتی می رم سفر و یک مدت گم و گور می شم خیلی همه چیز عالی میشه. آخه وقتی بر می گردم همه چیز برام تازه میشه. همه اخلاقشون باهام بهتر و بهترتر میشه. اتاقم به نظرم راحتتر و عزیزتر میشه و از ملتهای دیگه چیزای جدیدتر یاد میگیرم.

من بیشتر مواقع تنهام. نه اینکه از این وضع ناراحت باشما...نه من از تنهایی لذت میبرم. تو تنهایی کتاب می خونم، کارهای هنری می کنم، اینترنت گردی می کنم، خاطره می نویسم، شیرینی می پزم... خلاصه در نمی مونم.

اینم اولیش... یک معرفی کوچیک... بقیه دیگه روزنوشتام خواهند بود. فعلاْ برم که کلی کار دارن منو صدا می کنن.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 10:28  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.