تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!
زندگی یعنی یک سال دگر پرید...

سال ۸۴ بعد از سال ۸۱ یکی از اون بدترینها بود ولی با این حال نمی دونم چرا دلم نمی خواد ۸۵ شروع بشه. می خوام تو همین چند روزه قبل از شروع تعطیلات بمونم...

هیچ سالی انقدر قبل از شروع سال جدید بغض آلود و داغون نبودم... چه سالی بود...

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی... چون سبزه امید بر دمیدن بودی... آره بابایی جونم... چقدر دلم برات تنگه... دلم می خواد جیغ بزنم بگم من بابام رو می خوام... من بابام رو می خوام...

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:16  توسط جودی  | 

برگشتم خونه باز... سفر خوبی نبود... حالم خیلی بده. زندگیم داره از هم می پاشه.

خدا منو نادیده میگیره؟!!؟؟! خیلی خستم. دو روزه از سفر برگشتم و هنوز له و داغونم. جرعت اینکه به کسی واقعیت رو بگم هم ندارم. الان همه کلی فکرای رنگی می کنن ولی من هیچی نگفتم... گاهی هیچی نگفتن از دروغ گفتن هم دروغ تره. حتی گریه ام هم نمیاد...

چی کار باید کرد؟؟؟؟؟؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 18:58  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.