|
|
|
|
|
دیشب سر وصداهای مهمونی تا ساعت ۳ ادامه داشت. منم با اون سردرد دیگه داشتم دیوونه می شدم. نمی دونستم چیکار کنم. آخر رفتم پایین و تو اتاق نشیمن تو سکوت نشستم تا خوابم برد... از بس اهالی اون مهمونی صداهای سرخپوستی که از خودشون درآورده بودن خواب دیدم تو یک خونه ای بودم که سرخپوستا محاصره اش کرده بودن و به طرفم شیشه شکسته پرت می کردن!!! از خواب بیدار شدم دیدم ۴۵ دقیقه گذشته. دوباره برگشتم بالا تو اتاق خواب و دیدم مهمونی تموم شده ولی سردرد من سرجاش بود... و هست...
سردردم منشا بی خبری داره... همیشه همینطوریم... تا خبری از کاری که دارم انجام میدم نیاد این سردرد هست و با اولین پیغام همچین سردرد میره که اصلاْ انگار نبوده... ولی اگه بشه این سردرد رو بهونه کنم و شب مهمونی نرم اونوقت میشه اسم این سردرد رو از مصیبت به نعمت تغییر داد... پس لطفاْ بدتر شو...
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:33 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز قرار بود مدل باشم. دیلاری منو با خودش برد و اونجا انقدر با صورتم ور رفتن که سر درد گرفتم. آخرشم شدم مثل کلوپاترا. همش تو آینه به خودم نگاه می کردم و می گفتم کوووول اما چه عکسای وحشتناکی ازم گرفتن. برای اینکه همقد دیلاری بشم مجبور بودم زانوام رو خم کنم و خودم رو بکشم پایین برای همین تو عکسا یک جور عجیبی شکل ای تی شدم... به خصوص گردنم. خیلی حیف شد. حتی یک ذره هم عکسا خوب نشدن... منم همشون رو از دوربین پاک کردم!
هی بیرون چه خبره!!! انگار تو یکی از آپارتمانای روبرو باز مهمونیه! وای آخرین چیزی که الان بهش احتیاج دارم یک همچین مهمونیه سرسام آوریه! انگار قبیله سو بهشون حمله کرده! آخ فردا شب یک مهمونی دعوتم و اصلاْ حوصله ندارم برم. خوبیش اینه که صاحب مهمونی و اهل منزلش از این آدم یخان که دستم نمی زنن چه برسه مثل اهالی این خونه روبروییه جیغ جیغ بزنن! وای گوش شیطون کرررر حالا فردا اونام قبیله سو نشن که اصلاْ اصلاْ دوست ندارم. پیش بینی هایی که ماه پیش کرده بودم متاسفانه دارن درست در میان... یا من پیش گو شدم یا سقم سیاهه!!!! ای وااااای... راستی صنمی باهام تماس گرفت... معلوم بود می خواست در مورد میتیل خبر جمع کنه! منم یک کلمه بهش نگفتم!!! چی باعث شده که فکر کنه من آنتنم و می تونه ازم خبر بگیره!!!!
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:25 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ۴ سال میشه که رفته... چطوری تونست من رو بزاره بره؟ خودش که خیلی دوست داشت اینطوری بشه! برای همین نمی دونم براش ناراحت باشم یا نه. دوست داشت جوون بمیره و هیچ وقت پیر نشه... پس چرا من ۴ ساله دارم گریه می کنم؟ نکنه برای خودم گریه می کنم؟ پس من یک عزادارم...برای خودم... بابا دوست داشت زود بمیره... از پیرمردا بدش میود.
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:28 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چندتا کتاب قدیمی پیدا کردم... تو بعضی صفحه ها تو حاشیه های کتابم درمورد اون روز و احساس اون موقعم یک چیزایی نوشتم. خوندنش خیلی شیرینه... کاشکی بیشتر نوشته بودم. اون موقع ها می دونستم که خیلی خوشبختم!! شاید برای همین دوره اش زود تموم شد. اگر قدرش رو نمی دونستم شاید هنوز تموم نشده بود... ولی من همیشه خدا رو شکر می کردم...
قبل از عید یکی از دوستام که تو صدا و سیما کار می کنه گفت من رو معرفی کرده برای اخبار انگلیسی. خیلی خوشحال شدم... ولی هیچ خبری نشد!!! اینم از پارتی های من!!! دم نازکن همه! اگه اون کاره درست می شد هرچند پاره وقته ولی از کارم استعفا می دادم. تحملش دیگه برام آسون نیست. صبحا احساسم مثل احساس بچه های کلاس اولیه که دوست ندارن برن مدرسه. بازم از فردا روز از نو روزی از نو... امروز دوست جونم از تگزاس بر میگرده. هشت روز چقدر طول کشید...
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 11:50 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعدازظهر خونه فری دعوت بودم برای قهوه و کیک. ولی من چون از قهوه متنفرم هی گفتم بابا من چایی می خوام من چایی می خوام من چایی چایی تا اون هم چای آورد هم قهوه... فکر کنم اون دو جمله حرف زد. همش من حرف زدم. سرش رو خوردم. با حرارت از سرخ پوستا گرفته تا فیلیپینا براش تعریف کردم و سرش رو بردم و اونم هی قش می کرد از خنده. نه اینکه من خیلی حرفای خنده داری بزنم، اون خوش خنده است. اصلاْ همین خوش خندگیش تشویق می کنه آدم هی تعریف کنه دیگه. تقصیر خودش بود سرش رفت. موقع برگشتن تو خیابون داشتم تند تند میومدم که یک دختر همسن خودم رو دیدم با پدرش که شکل بابا بود میومدن. چون شکل بابا بود توجهم بهش جلب شد. دختره ذرت مکزیکی خریده بود و می خورد بعد یک قاشق پر کرد و گرفت طرف دهن باباش و اونم با شادی از دست دخترش ذرتا رو خورد منم از حسودی مردم. بی اختیار ایستادم نگاشون کردم باباهه فهمید و یک جوری معضب شد فکر کرد کارشون به نظرم عجیب اومده یا هرچی. ولی به نظرم کارشون قشنگترین و زیباترین و حسادت برانگیزترین کار بود. منم که مستعد حسادت خیلی حسودیم شد... انقدر زیاد که تا خونه ریز ریز گریه کردم. خیابون تاریک بود کسی منو ندید... حالا بهترم... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه روزه خوب و آرومیه. صبح طبق عادت، وقتی داشتم کانالای مختلف تلویزیون رو می گشتم تا ببینم کدوم برنامه رو انتخاب می کنم دیدم یک شبکه کارتون پت پستچی رو نشون می داد. جیغم رفت هوا. ای وای که چقدر اون روزا که این کارتون رو میدیدم عالی بود... همش از صبح آهنگش و شعرش تو سرمه شاید برای همینه که روز رو دل انگیز تر احساس می کنم!!!
Postman Pat, Postman Pat,
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:21 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز به دوستی گفتم که من با خاطره هام زنده ام... اون گفت خاطره ها پدر آدم رو در میارن! راست گفت... می خوام برم دکتر و ازش بخوام یک دارویی بهم بده تا همه چی از فکرم پاک شه! چه زود همه چی رفت تو خاطره ها... تو این سن و سال مثل پیرزنا تا سرم خلوت میشه میرم تو فکر و مثل پرده سینما همه چیز از جلو چشمم می گذره و اصلا یادم میره کجام... گاهی هم سکوت خونه از هر صدایی گوش خراشتر میشه. چرا من؟ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:6 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
توقع داشتم امروز خیلی عالی باشه آخه ۱۳ آپریل بود و عدد ۱۳ برای من بعد از عدد ۷ عدد خوبیه... امروز اول صبح سوسی (یکی از همکارا) تا من رو دید گفت دیشب خوابم رو دیده که گفتم دوتا دوشنبه دیگه همه چی درست میشه و از شادی می پریدم بالا و پایین!!!!!!! ای خدا از دهنت بشوه یعنی از خوابت بشنوه.
چقدر رو درواسی کردن بده. آخه من چطوری باید این عادته بد رو ترک کنم؟؟؟ تو رو درواسی گیر کردم چند نفر از دوستای قدیمیم بهم گفتن برم دیدنشون منم نگفتم وقت ندارم باشه هفته دیگه!! حالا فردا باید برم اونجا بعد بدو بدو با سرعت نور خودم رو برسونم اونور شهر سر کلاس!!! و از خستگی بمیرم... چشمم کور!! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:31 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح مثل همیشه اتوماتیمک ساعت ۶ چشمام باز شد. اولین چیزی که به خودم گفتم این بود که آخیش دیروز لعنتی رفت. خیلی دیروزه بدی داشتم. انقدر بد که حوصله نداشتم حرف بزنم. خیلی بی برنامه و ناگهانی تصمیم گرفتم برم کتاب بخرم. وقتی رفتم تو کتاب فروشی و چند تا از کتابای مورد علاقه ام رو برداشتم تازه یادم افتاد که ای بابا پول ندارم... فقط به اندازه یکیشون پول همرام بود. با تاسف بقیه رو گذاشتم سرجاش. خوب بی برنامگی همینه دیگه. امروز حالم بهتره... راستی خواب دیشبم یادمه. من خوابام یادم نمی مونه نمی مونه اونوقت اونی که یادم می مونه عجیبترینه! خواب دیدم تو دیزنی لند بودم ولی اونجا فرودگاه بود و من دنباله گیتم می گشتم ولی پیداش نمی کردم. از پله ها رفتم پایین تا شاید اون رو طبقه پایین پیدا کنم ولی وقتی اونجا رسیدم یک آقا بهم گفت که گیت همون بالاست. من دوباره برگشتم بالا ولی تو راه پله ها غیب می شدن. گفتم چرا اینجا اینطوریه گفتن تو اومدی سرزمین عجایب!!! من سرعتم رو زیاد کردم و وقتی از اونجا گذشتم و به بالا رسیدم به عقب نگاه کردم و دیدم پله های پشت سرم غیب شدن و من نفس راحت کشیدم که زود جنبیدم و بعد بیدار شدم!!!! از اون خوابای مخصوصه من بودا که هیچ بشری نمی بینه! خوب برم روزم رو شروع کنم... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:7 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا نباید برای کسی آرزوی بد کرد؟ بعضی وقتا دلم می خواد آرزوی بد بکنم خیلی زیاد و روش پا فشاری هم بکنم ... حالا اگر آرزوی بد نکنم آرزوی خوب اصلا اصلا اصلا نمی کنم. دیگه جلوی دلم رو نمی گیرم... اصلا پشیمون هم نمی شم!!!
چرا وقتی بعضیا بد و بد جنس می شن همه چی همونطوری میشه که می خوان و خدا هم هیچکاره هیچکاری نمی کنه هیچ همچینی یک حالی هم بهشون می ده!!! چرا وقتی قراره یکی بدبخت باشه زمین و زمان و آسمون و آدم و غیر آدم بسیج می شن حالشو بگیرن و کیفم می کنن... بازم خدا هیچکاه هیچکاری نمی کنه هیچ همچینی یکهو میبینی خودشم یک سیلی زلزله ای چیزی نازل می کنه تو خونه اون بدبخته که بیشتر بدبخت شه! اصلا دلم می خواد کسی که باعث شده این حالتا تو من تقویت بشه همچین نمی دونم یک جوری بشه که من دلم خنک بشه. خدایا خیلی کند جواب میدی... خیلی یواشی... مگه پیر شدی؟؟؟؟؟ چطوریه که اون قدیما که قومای ثمود و عاد و چمیدونم لوط و بنی اسرائیل بودن انقدر اکتیو بودی؟ الان کجایی؟ |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 1:11 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه تو خیابون وقتی تو ترافیک به سمت مقصد در حرکتم فکرم به ۱۰۰۱ چیز میره و انقدر ذهنم مشغول و پر از صدا میشه که سرسام میگیرم. یادمه خیلی سال پیشا یک فیلمی با بازی دانیال حکیمی و ماهایا پطروسیان رو دیدم به اسم "دیگه چه خبر" که تو اون دانیال حکیمی یک دستگاهی ساخته بود به شکل ماشین حساب که رو به هر کی می گرفت و دگمه ها رو فشار میداد می تونست صدای ذهنشون رو بشنوه.
گاهی فکر می کنم اگه این موضوع واقعی بود چی میشد!!! بعضی وقتا به خودم میام و می بینم ۴/۳ راه طی شده و من هیچی نفهمیدم اصلاْ انگار تو این دنیا نبودم بعد پیش خودم می گم این مردمی هم که ساکت نشستن و به یک نقطه نگاه می کنن هم حتماْ تو فکرای خودشونن... بی چی فکر می کنن؟!! کاشکی یکدونه از اون دستگاهها داشتم! بازم دیشب یک عامله خواب دیدم و هیچکدومشون یادم نیست... یک مقاله ای خوندم که نوشته بود میشه خوابای هدایت شده دید!!!!! و اینکه با تمرین به این قدرت برسی که وقتی داری خواب می بینی تشخیص بدی که تو خوابی و اونوقت بدون دست پاچه شدن دنیای رویاهارو جستجو کنی!!!! خیلی شگفت انگیزه ولی من عمراْ نتونم! وقتی خوابم دیگه خوابم دبگه تمرکز چطوری بکنم خوابم حیف میشه! ووووااااای چی تو این دنیا از خواب و آب بازی بهتره؟ کاشکی زودتر شب بشه من بخوابم.... فکر کنم این رو تو یکی از پست قبلیام هم گفته بودم!!! من عوض نمی شم! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:51 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
پارسال این موقعها بود که پنجره اتاقم رو باز میذاشتم تا هوای خنک بیاد تو. از هر طرف صدای بزن و بکوب جشنهای مختلف از بلوکهای مسکونی دور و نزدیک میومد. من پشت پنجره میایستادم و اونهایی که در فاصله ای بودن که بشه دیدشون رو تماشا می کردم. بیشتریا جشنهای بعد از مراسم عروسی بودن و اینرو از موسیقی ها و سروصداهایی که به گوش میرسیدن می شد فهمید و تا دیر وقت هم این سروصداها ادامه پیدا میکردن ولی چون به خاطر شادی بودن زیاد ناراحت نمی شدم و تحملشون می کردم تا خوابم ببره.
یکسال گذشته... حالا پنجره رو که باز می کنم دیگه تا دیروقت صدای شادی و جشن نمیاد... همش صدای دعوا و داد و بیداد میاد... از صداها معلومه که یک زن و مرد جوون دعوا می کنن. از خیلی سمتها این صداها میاد! یعنی صدای همون پارسالیاست که عروسی کردن؟ صداهای پارسال رو میشد راحت تحمل کرد اما امسالیا وحشتناکن!!!! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 5:10 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقته که در مورد یک موضوعی فکر می کنم. از وقتی که یکی از همکارا دچار ناراحتی روانی شد... می گفتن اسکیزوفرنی داره و دارو مصرف می کرد تا اینکه حالش بد شد و بعد از انجام یک سری کارای وحشتناک خودکشی کرد و روانه بیمارستان شد و اونوقت دکترا تشخیص دادن که اصلاْ مریضیش چیزه دیگه ای بوده و همه حالاتی هم که میشده اثرات مصرف داروی اشتباهی بوده.
بعدها که ازش پرسیدم چرا اصلاْ از اول رفته دکتر و چه حالتی می شده گفت یک روز امیدوار بودم یک روز ناامید. یک روز با اراده یک روز بی اراده و دست و پا چلفتی. یک روز شاد و سرحال فرداش حتی نمی خواستم از جام بیام بیرون!!!! یک روز سرم هم می شکوندن ناراحت نمی شدم ولی روز دیگه سلام دیر بهم جواب می دادن هم دلم می شکست و آشوب می کردم!!!! حالا موضوع اینه که من فکر می کردم این حالتای طبیعیه که همه دارن!!! وای نکنه طبیعی نیست!!!! اگه نباشه پس منم آره دیگه!!!! ای بابا چقدر بعضیا تو نخ خودشونن... آدم رو به شک میندازن!!! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 23:16 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یک سری تغییرات اساسی ایجاد کردم امروز دوست جونم میره تگزاس تا دوشنبه هفته دیگه. دلم براش خیلی تنگ میشه. دیشب با دیدن تغییراتی که دادم منقلب شده بود. نمی فهمیدم چش شد! یاد چیزی افتاده بود یا نمی دونم. می گفت باعث میشن دوباره یادش بیفته چه خالی و تنهاست. زودی رفت. پیش خودم فکر کردم فرار کرد. تغییر دکوراسیونا انقدر وقتم و ذهنم رو مشغول کرد دیروز که اصلاْ از خونه بیرون نیومدم. حتی سرکار هم نرفتم و الکی گفتم حالم خوش نیست. مثل همه روزای بهاری خیلی خواب آلوده ام. می گن تو بهار بیشتر از همیشه آدم خواب میبینه... واقعا هم همینطوره. چقدر کیف داره وقتی بیدار میشی و خواب شب قبلت یادت میاد و بهش فکر میکنی. من چند روزه که خوابایی که می بینم یادم نمی مونن. کاشکی زودتر شب بشه خوابم میاد |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:47 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگه دارم به خودم شک می کنم! به اینکه حس ششم پیدا کردم. خوب البته هر کسی یک مقداری داره. خیلی باحال بود!!! شکه آور هم بود. موضوع از این قراره که بعد از یک سال یک مرتبه دیشب یاد کسی افتادم تو راه دور خیلی دور که خیلی بعید بود تو یادم بیاد اصلاْ و امروز هم ازش یک ایمیل گرفتم که کجایی ... چه خبرا اون ورا!!! شاید اون حس ششم داره این حس منو گرفته فوری... آره همینطوره من خیلی آدم معمولیم! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:58 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح از الهام چند تا پیغام گرفتم... وای که باز منو برد به اون روزا. چقدر این روزا یک جورین.
دارم به این آهنگی که جدید از راغب کشف کردم گوش می دم. واااااااای چرا تا حالا گوشش نداده بودم. اصلاْ چطوریه که این شعر رو با اینکه به عربیه خوشم اومده ازش و می فهمم؟! من که هیتم عربی بود؟!!انگاری اصلاْ برای من ساخته شده!!!! فکر کنم از دیشب تا حالا هزاربار هم بیشتر گوشش دادم. حتی قلبی لا مثل قلبک، حتی روحک لا مثل روحی حبیبی اشتقلک انا... حبیبی شبهبک انا!!! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:2 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز لباسایی رو پوشیدم که باهاشون رفته بودم سفر و انگشتر الماسی رو که هدیه گرفته بودم رو هم دستم کردم رفتم شرکت. یک حالی بود. انگار باز اونجا بودم...ولی نبودم و این موضوع ناراحت کننده ای بود. همه ابراز احساساته کم و بیش مشابهی داشتن. دور من جمع شده بودن و به انگشتر نگاه می کردن و حرفای گوناگون. اکثرا خوب می گفتن اما این وسط اون منفوری که همیشه بدترین اتفاقاتی که ممکنه بیفته رو با زبون شوم و سق سیاهش به زبون میاره و می خنده بی کار نبود و تند تند حرف می زد و دلم رو می ریخت. اگه به حرف گربه سیاه اینبار بارون بباره؟؟؟؟ تقریبا یک لشکر شامل مامان، مامان بزرگ، خاله و دایی و غیره دارن برای موفقیتم دعا می کنن ولی چطوره که حرفای یک سق سیاه دلم رو اینطور آشوب کرده؟؟؟
بازم دلم میخواد برم مسافرت... به همون جا و همونطور... هر چند دفعه آخر همه چیز بدبدبدبد بود ولی... خیلی اوضاع پیچیده ای شده... کلاف سر در گم! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:59 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه به سرعت میگذرن این روزا... خوب بدم نیست... یعنی یک جورایی بدم هم نمیاد که روزا زودتر برن تا ببینم چی میشه. دوست دارم زودتر خرداد بیاد...
یادمه پارسال همش منتظره ژانویه بودم و وقتی ژانویه شد همه چیزایی که منتظرشون بودم کنسل شدن. من هم به خودم قول دادم دیگه از این دلخوشیا به خودم ندم ولی بازم دارم همون کار رو تکرار می کنم. پارسال از اولش که شروع شد بد بود تا آخرش. امسال درسته اولش افتضاح شد اما بعدش آرامش نسبی برقرار شد و تا اینجا ای بدک نیومده... روزا برین تندتر زود باشین... دوباره دارم بر می گردم به روند نرماله زندگی. چقدر منظره بیرون از پنجره اتاقم زیباست. انگاری یک تیکه از بهشته. کاشکی تا آخر شهریور هوا اینطوری می موند. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:39 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازنده... چقدر این لغت منفوره!!! هروقت دلم برای خودم بسوزه معلومه که بازنده هستم!
بعضی وقتا فکر می کنم فقط فقط تو دنیا خودمم که دارم با یک چیزی که توی زندگیم وسطه راهه همواره سرنوشتم مثله گزنه سبز شده می جنگم تا بزاره بقیه راه رو راحت طی کنم. بعضی وقتا هم بعضیا پیدا می شن و می گن " واه واه وقعاْ اگه ما به جای تو بودیم تا حالا مرده بودیم" و حالم رو از اینی هم که هست خراب تر می کنن... ولی وقتی می رم می بینم می فهمم که خوب منم اگه جای شما بودم... ای وای خدا رو شکر که نیستم... شروع سال ۸۵ بد بد بد بد بود و الان هم افتضاحه البته، ولی خوب با یک گوشه نشستن و به امید کمکهای افسانه ای خدا که از افسانه هم دروغتره نشستن و گاهی نذر کردن (ک ش ک) نه تنها چیزی عوض نمیشه بلکه همین یک ذره ایمانم که برام مونده به باد میره... پس : خودم با فکرای منفی توی سرم که خنده ام رو می بندن! و از همه بالاتر با غرورم می جنگم و شکست نمی خورم و از رو هم نمی رم... تا ببینم این یکی راه چطوری از آب در میاد.... من دلم نمی خواد بازنده باشم ... آخه کی دلش میخواد؟ نمی دونم چرا هر وقت از خدا کمک می خوام کارا عوض اینکه درست بشه خراب ترین میشه!! این چه صیغه ایه نمی دونم... یعنی درست همون چیزی می شه بهش میشه گفت بدترینه بدترینها. همچین بد که حتی قبل از اون فکرش هم نمی کردم اینطوری بدی هم ممکنه وجود داشته باشه اصلاْ یعنی یک جای شکرم باقی نمیذاره... قدرت خدا!!!! ببینم خدا، حضرت ایوب گیرآوردی تو هم؟ برو با هم زوره خودت در بیفت به خودت قسم من عددی نیستم... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 15:3 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کاشکی می دونستم تو سال ۸۵ قراره چه اتفاقایی بیفته. از خوشبینی بی نتیجه و امیدهای بی فایده دیگه خسته شدم. اگه یک جام جمشید داشتم خیلی خوب می شد...
سال ۸۵ هم اومد مثل اونای دیگه... گاهی یاده حرف اسکروچ تو اون کارتونه می افتم که گفت "روز عید هم یک روزیه مثل روزای دیگه". کوچیک که بودم می گفتم چی میگه بابا... اما حالا می فهمم بدبخت یک چیز می دونستا!!! خدا وعده هاش واقعی نیستن. می گه دعا کنین جواب می دم... دروغه. شاید یک آرامشی بده که اونم حاصله امیدیه که خودت داری به اینکه شاید خدا کمکت کنه اما اونم بیخودیه... مثل اینه که جلوی یک چهارپا هویج بگیری تا اون بیچاره به امیدش بدوئه یا تو صحرا دنباله سرابی بدویی که هی عقب تر میره!!! اینا رو تو این چند ساله با همه وجودم حس کردم. گول زنک...دل خوش کنک... دیگه به چی می شه اعتماد کرد!؟؟! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 21:44 توسط جودی
|
|
||