|
|
|
|
|
دیشب کتابم تموم شد. یک لینک تو کتاب معرفی شده بود به یک سایت به نام the shadow lands که لینکش کردم به وبلاگ. قسمت داستانهای آن همیشه به روزه. هرکی دوست داشته باشه می تونه بره بخونه. من دوست داشتم. هوا چه خوب شده. می دونستم طلسمش فن بلوک ماست. آخه تا وقتی فن ها رو روشن نکرده بودن اردیبهشت نگو بگو اردیجهنم و از وقتی فن ها سرویس شدن و روشن شدن یعنی از چهارشنبه تا حالا هوا خوب شد. برعکس فروردین که انقدر دیر تموم شد اردیبهشت چه زود رفت. خیلی خوبه... روزا یکطوری زودتر برین من دلم برای پاییز لک زده. یاد بوی اول مهر بخیر... بوی مدرسه، دلهره، دفتر مشق... همه بدشون میاد ولی من میمیرم براش... امروز حالم پاییزیه... پاییزیه یعنی خوبه ها نه بد... ماهه... پروانه ایه... گل گلیه... آخی عالم بیعاری چه ماهی تو کاشکی زودتر اومده بودم اینجا.... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 5:50 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بی هیچ دلیلی امشب احساس خوبی دارم...
برای همین فقط اومدم اینجا که بنویسم : خدا رو شکر دلم برای چابی از یک ریزه هم کوچیک تره. هیچ امیدی به دیدار دوباره نینای عزیزم تا آخر عمر ندارم. احساس گناه برای اینکه تا حالا با عدم انجام اعمال خودخواهانه در حق خودم کوتاهی کردم هنوز از بین نرفته و هنوز... ولش کن ننویسمشون بهتره! با همه این حرفا احساسم خوبه! چه نعمتی !!! این یعنی دارم بیعار میشم... اون شاعر بدبخت گفته بود دلا خو کن به بیعاری که آن هم عالمی داردا... من الان تو اون عالمم. جای همه دوستان خالی... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:46 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب مورد علاقه من در مورد موضوع مورد علاقه امه... موضوع مورد علاقه من چی هست و از کجا مورد علاقه که نه مورد کنجکاوی من قرار گرفته داستان داره! همه چیز از وقتی شروع شد که 10 ساله بودم. تهران موشک بارون بود. بابا گفت در خونه رو قفل کنیم و بریم شمال. یک خونه خوشگل گرفته بود. حیاطمون مثل بهشت بود. بیشتر از 50 تا درخت مختلف داشت. یک عالمه درخت پرتقال و نارنج، ازگیل، انار، بوته های گل رز حتی توت فرنگی. ته کوچه هم یک باغ بود که یک رودخونه خیلی کوچولو داشت که پر از قورباغه بود و من عاشق آوازشون بودم. من همیشه عادت داشتم تنها بازی کنم. هیچی دوست نداشتم. همیشه دلم می خواست از سرویس مدرسه جا بمونم و پیاده به خونه برگردم. آخه همه جا مثل جنگل بود و بوی خوب میداد و من تمشک چیدن رو خیلی دوست داشتم. یک روز که مثل همیشه پیاده بر میگشتم و راهم رو انداخته بودم از باغ ته کوچه، دیدم یک مرد سیاه پوست که لباسم تنش نبود دوید لای بوته ها. عجیب بود که یک سیاه پوست اونجا بود. دویدم به طرفش ولی وقتی به اونجا رسیدم دیدم یک کلاغ سیاه از زمین بلند شد و رفت. یک مرتبه یک مرد از پشت سرم صدا زد : دختر جون اینجا چیکار می کنی؟ گفتم پرنده می بینم. گفت پرنده ها همه جا هستن. کسی بهت نگفته اینجاها خطرناکه؟ بچه دزد هست. دیگه اینطرفا پیدات نشه ها. گفتم نه کسی نگفته بود. ولی چشم دیگه نمیام. ولی رفتم. هر روز تا دوباره اون اتفاق تکرار بشه ولی دیگه نشد. تا اینکه یک شب که اوضاع تهران افتضاح بود و مامان بزرگ اینا هم اومده بودن شمال شب از خواب بیدار شدم و دیدم یک خانومی تو اتاقم نشسته و به من نگاه می کنه. خیلی عجیب بود. اتاقم پر از نور نارنجی بود. می دونستم عادی نیست. انگار لال شده بودم. صدای قلبم انقدر بلند بود که با گوش می شنیدمش. اون خانوم یواش یواش غیب شد و من دویدم رفتم مامان بزرگ رو بیدار کردم و خواستم اجازه بده پیشش بخوام. گفتم خواب بد دیدم. چند شب بعد هم خواهرم گفت که وسط شب که بیدار شده بوده یک خانوم رو دیده که داشته با موهای من بازی می کرد. از اون شب ما حتی دستشویی هم با هم می رفتیم. اوضاع دیوونه کننده ای بود. شب در کمد باز میشد و صبح خودش بسته می شد و دیلاری (خواهرم) از ترس گریه می کرد. تا اینکه خونه رو عوض کردیم. ما خیلی خوشحال شدیم. دیگه هیچ کدوم از اون اتفاقا نیوفتاد. و ما هم سه سال بعد که جنگ تموم شد برگشتیم تهران. سال 80 دوباره شروع شد. اینبار کسی رو نمی دیدم. ولی صدای نفساش رو میشنیدم و اسمم رو صدا میکرد. تکونم میداد. بیدارم می کرد. دیگه مثل بچگیا شجاع نبودم. داد می زدم و همه رو بیدار می کرد و همه عصبانی میشدن. آخه کی باورش می شد؟ تا اینکه 29 فروردین 81 – یعنی همون روز که بابا مرد – مامان سراسیمه زنگ زد شرکت و از من خواست تندی برم خونه. می گفت همون کسی که شبا از خواب بیدارت می کنه تو خونه است. مامان از ترس می لرزید. گفتم مامان امروز پنجشنبه است زود میایم خونه صبر داشته باش. برو تو حیاط بشین. ولی مامان می گفت نه باید بیای خونه. صدای نفساش خیلی بلنده. انگار تو خونه میدوه. خونه ما یک خونه یک طبقه حیاط دار تو عباس آباد بود. منم تندی رفتم خونه ولی هیچ خبری نبود. بعد منشی پدرم زنگ زد و خبر داد که بابا در حال صحبت و خنده تو جلسه با همکاراش بوده که یکهو قلبش ایستاده و مرده. چه روزه بدی بود. مامان می گفت همون موقع که بابا مرده اون صداها رو میشنیده. دیگه از اون خونه متنفر شده بودم و بعد از مراسم بابا به زور مامان رو مجبور کردم که اونجا رو بفروشیم و بریم. دیگه هیچ وقت هیچ صدایی و هیچ چیز عجیبی اتفاق نیوفتاد ولی همیشه دوست دارم بدونم چی بود و چی شد. بعلاوه همیشه از هر احضار روح و چه میدونم تسخیر و این جور مسخره بازیا متنفرم و محاله که انجام بدم. اشرف مخلوقاتی گفتن. اونا باید ما رو احضار کنن نه ما اونا رو حالا هم یک کتاب یکی از دوستام برام فرستاده به نام The Shadows Island. مردم خاطراتشون رو در این زمینه توش نوشتن و یک نفر به اصطلاح کارشناس خواسته روشون نظر بده که چرت و پرت زیاد گفته. ولی جالبه. یکی از همکارا هم می گه مثل اینکه یک کتاب همینطوری هم ایرانیش هست که یک آیت الله توش نظر کارشناسی داده. می خواد برام بیاره. جونمی... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:37 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب مورد علاقه ام رو پیدا کردم و سرم باهاش خیلی گرمه. انقدر که اصلاْ نمی دونم زمان کی می گذره. الان به خودم اومدم دیدم ازش چند صفحه بیشتر نمونده برای همین از خوندن دست کشیدم که زود تموم نشه. در کمال نا باوری امروز چندتا دوست قدیمی برام پیغام گذاشتن که دلشون برام تنگ شده. آخ که چه حس خوبی داره وقتی این اتفاق میوفته. یعنی می فهمی چند نفر به یادتن... دلشون برات تنگ شده! حتی یکیشون مطلب آخریه وبلاگش رو خطاب به من نوشته... اونوقت اونا آدرس اینجا رو ندارن - یعنی بعد از اینکه وبلاگ قبلیم رو پاک کردم و اومدم اینجا با هیچکدومشون تماس نگرفتم. خلاجت کشیدم |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:48 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
حیف شد که گداها رو جمع می کنند. با این وضعیتی که شرکت ما حقوق می ده یعنی چهارماهی یک بار اونم نصف می خواستم تازه برم گدایی کنم! حالا کار سخت تر شد. باید برم راه زنی. البته مد هم شده گویا... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 3:46 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابرا بعضی وقتا خیلی خوشگل می شن و بعضی روزا شکل چیزای آشنا در میان. یک ابری تو آسمون امروز شکل ماشین قدیمی ام شده بود. وقتی که بود اصلاْ طرفش نمی رفتم. حالا که نیست جاش انقدر خالیه که گاهی راهم رو میگیرم می رم طرفش و یادم میوفته نیست... کدوم آدمی باورش میشه که من گاهی دلم حتی برای ماشینم هم تنگ میشه. ماشینی که امیلی صداش می کردم... ماشینا هم دلشون برای صاحب قبلیاشون تنگ می شه؟ خل شدم!!!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:27 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خبر دادن که آقای حیدری - آبدارچی سابق شرکت- دیروز بالاخره بعد از ۶-۷ ماه تو کما بودن فوت کرده. گمونم بالاخره خدا از سر تقصیراتش گذشت و رضایت داد که بره. خیلی خانواده اش رو اذیت کرده بود. خانواده اش با وجود اینکه دل خوشی ازش نداشتن ولی خیلی ناراحتن. با بچه ها می خوایم بریم پیششون. اعتقاد دارم که خدا هیچ کس رو با گناهاش اونطرف نمی بره مگر اینکه انقدر زیاد باشه که نشه براش کاری کرد... به هر حال هر کسی در این زمینه می تونه برای خودش اعتقاداتی داشته باشه چون کسی که نرفته اونجا برگرده که تصویر واقعی از اونجا بده. ولی من می خوام قشنگترین و بهترین تعریفا رو ازش باور کنم. نه اون زشت و ترسناکه رو که بعضیا می گن. الان آقای حیدری حتما به خاطر سهل انگاریایی که کرده افسوس می خوره... دلم براش اصلا نمی سوزه. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو راه خونه هم بارون میومد هم آفتاب بود. یک رنگین کمان خیلی گنده از شمال به جنوب تو هوا تشکیل شده بود. سرویس یک مدرسه پر از بچه های شلوغ و با انرژی هم کنار ماشین ما بود... یاد بچگی خودم افتادم که تو راه خونه با یکی از پسرا دعوام شد و انقدر جیغ و داد کردیم که سرویس چپ شد. ولی هیچ کس بهمون هیچی نگفت... راننده سرویس خیلی عصبی بود و تا عطسه می کردیم از کوره در می رفت چه برسه به دعوا. در عوض راننده سرویس رو عوض کردن. کاشکی جزو بچه های اون سرویس مدرسه که کنارمون بود بودم! تو راه خونه امروز با بعضی همکارا به این فکر کردیم که هرکسی شکل یک حیوونه! یکی از بچه ها واقعا شکل پنگوئنه... یکی دیگشون خرس قطبیه... یکی دیگه آهو... یکی شترمرغ... الان یادم افتاد که یکی از دوستام خیلی شکل مرغه! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:16 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
جلسه داشتیم... ۲ ساعت
بازم مدیرمون دلش بستنی خواست و برای همه خرید... می گفت تصمیم گیری بکنید... حرفاش درمورد کار بود و من برای خودم هم ازشون استفاده کردم! ولی یکجایی گفت تصمیم گیری ۵۰٪ راهه و ۵۰٪ بقیه راهیه که باید رفت... ولی من فکر می کنم ۲۰٪ باشه اونم به زور! امشب میرم می دوم. مامان دوست نداره می گه دیگه دارم محو می شم... ولی بازم می رم. شبا وقتی می دوم خیلی فکرای جدید به ذهنم می رسه... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 4:54 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح با اتوبوس اومدم. تو اتوبوس یک خانومه سوار شد کپی کپی ازی آزبرن بود. از خنده قش کردم. همچینی هم از صمیم قلب خمیازه می کشید که خدا می دونه. جای چابی خالی که حالش بهم بخوره ازش! موهامو یک نمور کوتاه کردم. می خواستم مثل همیشه یک عاااالمه کوتاهش کنم که چابی گفت "وای دوباره می خوای مثل پسر بچه ها بشی!؟!؟!" بعد که پرسیدم یعنی می گی نکنم گفت "نههههه این چیزا خصوصی و فردیه. تو کچل هم بخوای بکنی موهای خودته"... البته من همه این حرفارو اینطوری می شنیدم "آره دیگه... منظورم اینه که خودت رو پسربچه نکن"... منم گیج منگولی موندم که چه بکنم. رفتم آرایشگاه و ۲۵ بار نظرم رو عوض کردم تا اینکه در نهایت یک مدلی از آب درموده از هر طرف یک شکله. می دونم آخرش هفته دیگه می رم همون کاری رو می کنم که خودم می خوام. حالا چند روز بگذره.... وای خداااا دیشب بارون چقدر عزیز بود. چرا ابرا تندی می رن آخه؟ |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:26 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خونم. یک کم کار شخصی دارم...
توی سرم پر از فکر درمورد کارایه که باید انجام بشه... با چابی دارم یک برنامه تنظیم می کنیم... دوباره باید برم پیشش... نمی دونم خوشحالم یا نه... دیگه احساسای خودمم گم کردم!!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 0:32 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب مامان چابی حالش خوبه! با خیال راحت می رم آب بازی ! دارم از گرما می میرم. از تابستون متنفرم ولی متاسفانه ازش گریزی نیست... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:19 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب شبه خوبیه... بعد از یک آب بازیه طولانی دارم از نسیمی که تو اتاق می پیچه لذت می برم. اتاقم رو به شماله غربه برای همین همیشه از بقیه اتاقا خنکتره. راستی صبح ساعت ۵ با صدای بارون که میخورد به شیشه بیدار شدم... فقط حیف که زود ابرا رفتن... بعد از ظهرم از درخت توت پایین یک عالمه توت چیدم خوردم و بنا رو بر این گذاشتم که بارون تمیزشون کرده!!! نمی میرم که! تا حالا هم که خوبم و هیچم حس بدی ندارم! از چابی یک هفته است که خبری ندارم. آخرین بار می گفت مامانش خیلی مریضه! مامانش خیلی پیره ولی خیلی ماهه. یک زن سرخپوسته مهربون که هیچ شباهت ظاهری با چابی نداره! اگه تا یک هفته دیگه از چابی خبری نشه اونوقت بهش تلفن میکنم! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:1 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روزه فرد. با اتوبوس اومدم شرکت و یک ساعت زود رسیدم! عجیبه چقدر با اتوبوس زود می رسم!!! دیگه با اتوبوس بیام!!! تو راه بد جوری یاد ژاکلین افتادم. دو تا دانشجو رو دیدم که تفاوت قدیشون مثل من و ژاکلین بود و مثل ما دوتا به زمین و زمان می خندیدن. ژاکلین تا کمر من بود! همه می گفتن چطوری شما با این تفاوت قد با هم انقدر دوستین من می گفتم : چه ررربطی داره؟ (ر ربط رو می کشیدم) و واقعن هم چه ربطی داشت!!؟؟!! همین که صبح کانکت شدم مسنجر جرینگی صدا داد! ژاکلین بود گفت : سلام خوبی؟ وای ی ی ی بهش گفتم تو راه به فکرش بودم ولی فکر نکنم باور کرد! دلم براش یک ریزه است! تو دانشگاه فقط همین یک دوست رو داشتم - یک دختره دیگه به اسم نسیم هم بود ولی ژاکلین جونم که گاهی ژالکین صداش می کردم یک چیزه دیگه بود! کاشکی الان با ژاکلین بودم... همیشه یک سوژه برای خنده گیر میامد... هرچند اون خیلی سنگین و مودب بود ولی من خوب می تونستم کنترلش کنم!! یادش بخیر!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:3 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم دومین روز از تمرین خود بودن یا احترام به خود... چون خسته بودم از بس از صبح کار داشتم زود از شرکت اومدم بیرون و دلیلش رو هم صراحتن خستگی و نیاز به استراحت اعلام کردم! خیلی زود قبل از شروع ترافیک عصر رسیدم خونه الانم خیلی خوبم!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:24 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز بلندی بود... ولی بدک نبود! امروز کادویی که برای میتیل خریده بودیم رو بهش دادیم. رئیسمون هوس بستنی کرده بود برای همه بستنی خرید. من از صبح روی سایت شرکت انقدر کار کردم تا کامپیوتر مرد! بچه ها دارن یک کار گروهی می کنن. من خودم رو کنار کشیدن. چندتاشون شدید اعتراض کردن ولی بعد از چند دقیقه همه چی عادی شد و همه دارن به کارشون می رسن! در عوضش من می دونم خیالم راحته! شاید بشه اسمش رو گذاشت "تمرین خودخواهی" نه خودخواهی به معنی بد... به معنی خوب!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:35 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروزم روز دلنشینی بود. گاهی وقتا یک حرفایی خیلی به یادم می مونه... حتی اگه قبولشون نداشته باشم! ۴ سال پیش همین موقع ها من حالم خیلی بد بود آخه یک ماه هم از فوت بابا نگذشته بود. یک شبکه رادیویی در جنوب کانادا هست که یک گوینده سرخپوست داره به نام مستعاره "سولمن"... که با صدای تاثیر گذارش سعی در ارشاد مردم و ترغیب اونا به خداشناسی و کسب آرامش از این راه داره. یکی از دوستام که می دونست حالم بده شماره منو بهش داده بود که باهام حرف بزنه و آرومم کنه. سولمن ۴ ساعت باهام حرف زد! همش حرفای قشنگ که من حتی یک کلمه شون رو هم جدی نمی گرفتم... به من گفت : " می دونم تو دلت حرفام رو قبول نداری و تا الان هم فقط به خاطر رعایت ادب به حرفام گوش کردی و می گی من تو این اوضاعم و اینم ول نمی کنه - واقعا می گفتم - ولی یک بار هم که شده سعی کن حرفای خوب و لذت بخش رو به خودت تلقین کنی تا لذت ببری. فقط به خاطر خودت نه کسی دیگه" و خداحافظی کرد. ازم پرسیده بود که آیا نشانه خاصی هست که مخصوص بابا باشه! من گفتم اون همیشه بوی افتر شیو و سیگار قاطی شده میداد. گفت که هر وقت این بو رو حس کردم اون پیشمه! امروز رو تخت دراز کشیده بودم و پنجره باز بود و نسیم خوبی هم میومد! یک مرتبه همون بوی آشنا اومد! خوشکم زد! یک عاااااااالمه لذت بردم! وقتی اومدم دم پنجره فهمیدم بو از پنجره طبقه پایین میومد! شاید بوی سیگار و افترشیو پدر اون خانواده بود! کشف منبع بو لذتی که بردم رو خراب نکرد! یک نفسه عمیق کشیدم تا بوی بیشتری رو حس کنم! یاد سولمن افتادم... همه حرفاش بیخود بود الا اون جایی که گفت به خاطر خودت لذت ببر ! دارم تمرین می کنم!
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم جمعه!!! البته فقط صبحش خوبه از ساعت ۲ به بعد دیگه به درد نمی خوره... دیشب بازم از اون خوابای تکراری دیدم! خوب دیگه اهمیت نمی دم! دیشب همش تلویزیون دیدم... برنامه house swap خیلی عالی بود. همش به فکرشم... کم پیش میاد من اینجور چیزا رو ببینم ولی این یکی خیلی عزیز بود. دوتا خانوم که خیلی متفاوت بودن جاشون رو عوض کردن و برخلاف همه برنامه ها که با تنش تموم می شد اینبار دو خانواده رو هم اثر مثبت گذاشتن و عالی شد! خیلی هم جالب بود که آخرش یکی از خانوما به اون یکی گفت تاحالا ندیدمت ولی وقتی توی خونت بودم همش فکر می کردم می شناسمت! دوباره از اون حرف مایکلیا!!! امروزم یک روزه تنهای تنهاست... من عاشقه تنهایی ام! بازم یک استثنا!
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:25 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از شرکت که اومدم بعد از خوردن ناهار که توام بود با تماشای تکرار فیلم Clueless که مثل بار اول که دیدمش دوستش داشتم خوابیدم تا ساعت هفت و نیم... چند وقته همش خوابای کوفتی می بینم... هم پریشب، هم دیشب، هم الان... الان که از بس خوابم گندو بود گردنم گرفته نمی تونم تکونش بدم. خوابام شدن آینه زندگیم! تو همشون تنهایی می رم مسافرت و همش یا می گم یادش بخیر با چابی یا می گم حیف اگه مامان بود!!! تو خوابی که الان دیدم تو فرودگاه بودم داشتم برمی گشتم که دیلاری رو دیدم. اون گفت همراه مامان و بابا اومده برای تعطیلات -بابا زنده بود!!!- انقدر خوشحال شدم که یادم رفت پرواز دارم. باهاش رفتم هتل. همون هتل خوشگله که آرزومه مامان رو یک روز ببرم. قبل از رفتن به هتل پرسیدم مامان اینا کجان که دیلاری گفت رفتن برای یکی از دوستای مامان- که مامان دیگه باهاش رابطه نداره- شارژر موبایل بخرن منم تعجب کردم... عجله داشتم مامان بیاد تا من ببرم همه جا رو بهش نشون بدم! (درست همون آرزویی که دارم) یک مرتبه ساعت رو دیدم و یادم افتاد پرواز داشتم... جیغ زدم و پرسیدم "شما که برای من بلیط گرفتین؟ نگرفتین؟ تازه من فردا مرخصیم تموم میشه نمی تونم با شما بمونم... چه خاکی تو سرم برزیم؟" دیلاری گفت: "برو بابا دلت خوشه - بلیط چیه؟ مامان اینا می گن برگشتنه تفریحی با ماشین برگردیم. منم خودم رو کشتم بلیط نخریدن. یک هفته تو راهیم!" اینو که گفت چمدونم رو برداشتم و با عجله دویدم که برگردم فرودگاه... انقدر عصبی بودم که گردنم تو خواب گرفت! بیدار هم که شدم دیدم گردنم درد می کنه!!!!! سرم دور نمی زنه وووووی تو خواب دیشبم هم وضعیت تقریبا همینطوری بود فقط جاش فرق داشت. پریشب ولی مامان باهام بود !!! همه چیز تو خوابام انقدر واقعیه که حد نداره...بوی غذاها و بوی محیط... حتی گردن دردش! آخه چمدونم سنگین بود!!! فکر کنم خل شدم!
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 12:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
امروز فیلم مهمونی میتیل رو آوردم شرکت. رئیسمون گفت می تونم ساعت ۱۲ تو سالن کنفرانس بزارم با بچه ها ببینیمش. همه انقدر هیجان زدن انگار چه خبره! ولی حال و هوای خوبیه! فردا جمعه است و منم از این بابت هیجان زدم. اصلا گمونم برای همینه که حال و هوای شرکت امروز برام دلنشینه - راستی فاکتوره ابر رو نباید نادیده گرفت... بسیار بسیار مهم می باشد!!!! مثل همه پنجشنبه ها تا دیر وقت بیدار می مونم و کتاب می خونم یا با چابی حرف می زدنم. به سکوت گوش میدم!! نقشه های جدید می کشم... کاشکی تو هفته دو بار پنجشنبه جمعه داشتیم! پنجشنبه شب می دونی خیلی دوستت دارم؟ (الان رها میگه پس باهاش عروسی کن!!!!)
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 0:37 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز فقط می دونستم که یک روزه زوجه چون ماشین می تونستیم بیاریم بیرون... اما اصلا یادم نبود چهارشنبه است... الان فهمیدم... کووووول... فردا نیمه وقت می مونیم شرکت!!!!! هوا ابره و من لذت می برم. یکی از همکارا می گفت به بعضی استانا هشدار سیل دادن... به تهران ندادن؟ وای من چمه ؟ چرا انقدر بارون می خوام آخه؟ با چابی جون حرف زدم. حاله مامانش خوب نیست. دلم براش یک ریزه است! چابی گفت بهش خبر دادن که کارم در حاله انجامه! امیدوار نمی شم دیگه... قول میدم قول میدم قول قول قول... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:3 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هی الان هواشناسی خبرای خوش خوش داد! گفت قراره دوباره ابرجونا بیان! کووووول! خیلی به ابر و بارون احتیاج دارم... بیان تندتر لطفا! اگه مثل هری پاتر یک چوب جادو داشتم هر لحظه بالای اتاقم ابر و رعد و برق درست می کردم!! (نه جاهای دیگه چون مثل اینکه همه دوست ندارن) امروز روز بدی نبود. از دست یکی از همکارام تا حد مرگ خندیدم. عادت داره بعضی جمله هاش رو یک طوری میگه که می تونی ۳ جور معنی متفاوت ازشون دربیاری. حتی تو راه خونه هم که تنها بودم یاد حرفش میوفتادم و مثل دیوونه ها می خندیدم. گمونم چند نفر تو دلشون گفتن: آخی بیچاره هنوز خیلی جوونه!!!!
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:13 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل اینکه چند تا دوست وبلاگی پیدا کردم! چه احساس خوبیه! بعد از خوندن کامنت یکیشون به اسم افسانه که وقتی میرم تو وبلاگش فکر می کنم رفتم توی یک خونه دنج، یاد مایکل افتادم. مایکل یکی از دوستای خیلی خوبمه البته از عجایب خلقت هم هست چون عجیبترین جهانبینیه عالم رو داره. من خیلی عقایدش رو دوست دارم حتی اگر قبولشون هم نداشته باشم آخه خیلی فانن! مایکل اعتقاد داره که همه ما توی یک دوره دیگه، رو زمین یا سیاره دیگه با هم بودیم و حالا با انتخاب خودمون رو این زمین به این شخصیت و سرنوشت دراومدیم. کاملا داوطلبانه! اون یک هیپنوتیزم تراپیسته با انگیزست که اعتقاد داره حتی با هیپنوتیزم می تونه روح قبلی آدما رو ردیابی کنه... مال خودش رو ردیابی کرده... میگه روزولت بوده... گفتم موجوده عجیبیه!!! اون میگه روح قبلیه حضرت عیسی مرلین جادوگر بوده و حضرت محمد هم یکی از اساتید بزرگ و بی بدیل بشر! خلاصه برای خودش دنیایی داره کووول. حتی میگه با تمرکز می تونه با ارواح محافظش رابطه برقرار کنه و ازشون کمک بخواد و انقدر به این امر اعتقاد داره که واقعا یک کاریی هم می کنه. چند تا بیمار مادرزادی رو به همین روشا خوب کرده و تو خیلی جاهای دنیا سمینار گذاشته. اما من هرکاری کردم نتونستم با راهنمایی های اون با روحهای محافظم رابطه برقرار کنم. آخرش هم به این نتیجه رسیدم که ارواح محافظم رفتن الواتی (خیلی بدش میاد اینو می گم) هاها... بگذریم! امروز که کامنت افسانه رو خوندم یاد مایکل افتادم و براش نامه نوشتم... آخه اونه که اعتقاد داره که ما قبلا با هم آشنا بودیم و تو این دنیا یا همدیگر رو پیدا می کنیم یا اصلا از قبل قرار گذاشتیم که اینطوری بشه. من دارم از دوری نینای عزیزم که مثل خواهرمه بال بال می زنم و اونوقت اون میگه تو و نینا توی یک زندگی دیگه با هم دشمن بودین حالا برای اینکه تو این زندگی روحتون تکامل پیدا کنه عزیزه همین ولی از دوری هم رنج می برین!!!!!!!! (اینا فقط یک گوشه هایی از نظراته گوهربارشه! ) ولی کاشکی واقعی بودن چیزایی که میگه! اونوقت هرچی رو که واقعا میخوام به دست میاوردم! خیلی جاها این رو خوندن که آدم هرچی بخواد و اراده کنه بدست میاره اما گمون نمی کنم راست باشه... هرچی که کتابا می گن الزاما راست نیستن... شاید نویسنده اونا هم عجایب خلقتی مثل مایکل بوده! چند هفته پیش با چابی داشتم تلویزیون میدیم که نشون میداد تو بغداد مسجد شیعه ها رو بمب گذاشته بودن. چابی ازم فرق شیعه و سنی رو پرسید و من براش گفتم و آخرشم اضافه کردم که تازه شیعه ها یک امام دارن که زنده است ولی نیست. اما می گن هر وقت واقعا بنده های خوبه خدا کمک احتیاج داشته باشن و از روی نیاز صداش کنن اون به کمکشون می آد. به صورت یک غریبه... پرسید:شیعه ها واقعا بهش معتقدن... گفتم: آره! خیلی زیاد. هیچ کس حق نداره بهش بی احترامی کنه... چند ساعت بعد وقتی فکر کردم که موضع یادش رفته ازم پرسید: هرچی فکر کردم نتونستم چیزی پیدا کنم که توی دسته آدمای بد بزارمت پس حالا که آدم خوبی هستی از امام آخر بخواه بیاد کمکت... چرا تا حالا نخواستی؟ روم نشد که بگم خواستم ولی اوضاع بدتر شده... گمونم کاملا غیر ارادی "حفظ آبرو" کردم! آبروی کساییکه معقدن، آبروی امام آخر... آبروی خودم... من دیگه نمی دونم باید چی رو باور کنم... اصلا بگذریم تا این یک ذره ایمانم که برام مونده رو خط خطی نکرم! برم ایمیل چک کنم ببینم از عجایب خلقت نامه ندارم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:40 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم وقته نوشتنه "امروزم تموم شد" رسیده... خیلی باد خوبی میاد.. پنجره اتاقم بازه و هی از این ور میچرخه به اونور از اونور به اینور...اون آویز عجیب غریبه ژاپنی که پارسال با فرگلی خریدم رو دیوار جیلینگ جیلینگی به پا کرده که نگو! پارسال که خریدمش فرگلی گفت صداش بیچاره ات میکنه ولی این اولین باره بیچاره صداش دراومده. آخی چه بوی خاک خیسی هم میاد... برم ببینم بارون میاد یا نه... آره... جونمی... داره باز بارون میاد! وقتی بارون میباره من یک آدم نرمال و کمی خوشبین می شم و افسردگیام میره. شاید من تو دنیا تنها کسی نیستم که از بهار، تابستون، پرستو، شکوفه و لباس عروسی نفرت داره ولی مطمئنا تنها کسی هستم که تو روزای ابری و گرفته شاداب، شکوفا و پرانرژی میشه! این بوی خاک دوباره منه مستعده رو میبره تو عالم خاطره ها... وقتی تو خونه قدیمی بعد از ظهرا با بابا میومدیم تو حیاط و باغچه رو آب پاشی می کردیم. بابا همه دیوارهای حیاط رو هم آب می پاشید می گفت باعث میشه زود خنک شه اما من فکر می کردم باعث میشه حیات دم کنه ولی عاشقه بوی خیسیش بودم و لذت می بردم... خیلی خوشحالم که اون موقع ها می دونستم خوشبختم و از لحظه لحظه ها استفاده کردم. حسرت اینکه حیف چرا وسط اون حیاط رو زمین نخوابیدم و ساعتها به آسمون زل نزدم و شهابها رو نشمردم، چرا شیلنگ آب رو بر نداشتم و بابا و خودم و زمین و زمان رو با آب خیس نکردم و حتی حسرت اینکه چرا تو باغچه گل بازی نکردم و از دیوار و درختا بالا نرفتم هیچ کدوم تو دلم نیست چون همه این کارا رو در نهایت لذت انجام دادم اما دلم براشون انقدر تنگ میشه که حد نداره... بعد از این همه سال تو همه خوابایی که شب می بینم هنوز تو همون خونه قدیمی هستم. حتی یک خوابم، برای یک لحظه، خارج از اونجا نیست. یکبار فکر کردم شاید یک تیکه از روحم اونجا جا مونده... برای همین دو دفعه رفتم به اونجا سر زدم تا شاید این احساس بره بیرون یا نمی دونم یک چیزی بشه دیگه. اونجا رو یک دبستان کردن و روی دیوارا نقاشیای قشنگ کشیدن! تنها چیزه جالبی هم که تو تغییری که اونجا کرده به چشم میخوره فقط همون نقاشیاست! اصلا وقتی رفتم اونجا هیچ احساس عجیبی نداشتم مثلا دلتنگیه زیاد یا یک حسی که بهم بفهمونه قسمتی از روحم اونجا جا مونده! ولی باز تو خوابام همش اونجام. امروز تو دفتر روز خوبی داشتم. دارم کم کم به دیوونگیا و بعضی حرفا عادت می کنم. تا ماه پیش داشتم جنون می گرفتم ازبس بیخودی حساسیت نشون میدادم. حتی مامان و چابی هم دیگه کلافه شده بودند. ولی الان دارم یاد میگیرم یک جورایی بگم به جهنم و گاهی صراحتا تو چشای فضولا نگاه کنم و بگم "به تو چه"... البته خیلی هنوز برام سخته ولی چاره چیه!؟!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:48 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک صبح دیگه... الان تو شرکتم. چند دقیقه پیش میتیل اومد و همه دوباره دورش جمع شدن و تبریک گفتن. من فقط خواستم صورتش رو ببینم... آخی دوباره خوشگل شد. اون چه آرایشی بود تو رو خدا اصلا انگار یک دختر دیگه عروس شده بود. همه می گن چون فیلم عروسی دیر حاضر می شه من فیلم خودم رو بیارم شرکت همه ببینن... شاید فردا بیارم. ولی فکر کنم مدیر مالی شرکتمون اونوقت بمیره. مدیر عاملمون انقدر گندو نیست که این هست. نونور! این فرمهای عجیب غریب هم همه از کله اون در میان. یک فرمایی پر میکنم به جای ساعت زدن ثانیه می زنم توش. همه جدول زیاد میارن ولی من کم میارم و کاغذ ضمیمه می کنم. خیلی فانه! یک جورایی خودم هم خوشم اومده شاید برای خودم هم درست کنم به خصوص برای روند پول خرج کردنم! فکر کنم امروزم روز آرومی باشه.آخیش... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:32 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروزم تموم شد... روزا میرن و میرن و میرن و... خدا رو شکر که میرن و دیگه بر نمی گردن. آپریل فردا تموم میشه و ماه می میاد. نمی دونم از اکتبر پارسال منتظره اومدنشم یا از ۶ مارچ امسال! شایدم از هردو... من همیشه یک ضرب العجل دارم! می ترسم یک ماه دیگه بنویسم ماه جون اومد و می که من انقدر منتظرش بودم هم و رفت و همین! این روزا خیلی می ترسم. همش حرفای اونشب چابی میاد تو سرم و از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد کلی کلافه می شم. همون شبی که قرار بود دو شب بعدش برگردم و هر دومون عصبی بودیم. من هرچی بیشتر خودم رو می زدم به اون راه اون جدی تر و بلندتر حرف می زد... و من میگفتم حرفاش رو اصلا نه می شنوم نه می فهمم. من لج کرده بودم و به فارسی می گفتم "حالا که اینطوره من دیگه اصلا زبون تو رو بلد نیستم چی میگی... برای دیوار حرف میزنی" و اونم بلندتر و بلندتر می گفت "خارجی حرف نزن...خیلی سعی کردم خودم رو راضی کنم که اینا رو بگم پس پشیمونم نکن" بعد من تندی رفتم تو اتاق خواب پریدم رو تخت و رو سرم پتو کشیدم و خودم رو زدم به خواب! و واقعا خوابم برد... از ساعت ۴ بعدازظهر تا صبح فردا که چابی اومد و بیدارم کرد که صبحانه بخورم و اون موقع خیلی مهربون بود... شاید دلش سوخته بود... منم به جای صبحانه خوردن به مرغای دریایی نگاه کردم و پاهام رو روی نیمکت جمع کردم تو شکمم. وقتی پرسید به چی فکر می کنی بازم خودم رو زدم به اون راه و گفتم "به اینکه کاشکی تو تهران هم مرغ دریایی بود، آخه من عاشقه جیغه اینام"... این دروغ رو چطوری تندی گفتم خودم نمی دونم... ولی چابی میدونست دروغ می گم...بزرگم کرده! همه چیز مثل فیلم ضبط شده همش از جلوی چشمم رد میشه. راستی فیلمی که از مهمونی دیشب گرفته بودم رو چند دقیقه پیش گذاشتم دیدم. خیلی جالب شده ولی حیف خودم فقط ۲ ثانیه تو فیلم هستم. چون از فیلم گرفتن همه بدم میاد همیشه خودم فیلم می گیرم و اونوقت پشت صحنه جا می مونم. امروز تو شرکت یک روز آروم آروم داشتم و خیلی خوب بود. کاشکی فردا هم به همین آرومی باشه!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:8 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب مهمونی میتیل خوب بود - میتیل اسمشه من چیکار کنم؟- فقط آرایشش افتضاح بود... خودش مثل پنجه آفتاب می مونه ولی خبیث آرایشش کرده بودن. ولی خانواده میتیلینا انقدر زحمت کشیده بودن که حد نداره. راستی نگفتم حالا بلاهای آسمونیه که نازل بشه!؟!؟! یکیش نیمچه نازل شد و حالا مامان گیر مولتیپل پیچ داده که باید یک کاری بکنی کارستون... منم از ترس و دلهره دارم می میرم ولی مامان هی سعی می کنه رگ غیرت منو گیر بیاره تحریکم کنه. مثل چاهی که آب نداره و تو هی آب بریزی توش درست که نمیشه، میشه؟ این خوشگله هم که هی موش میدونه فکر کنم تا استانبول باید پیاده برم و از اون جا به بعد با خر!!!! خدایا شکرت که با بدجنسا با نرمش و ملاطفت و بسیار مهربونانه و رفتار میکنی و گاهی قدرتمندترشون میکنی. خسته نباشی یک موقع. دیگه دوستت ندارم. امروز صبح با اتوبوس اومدم شرکت. تو ایستگاه من بودم و دو تا آقای پیر که خیلی جالب بودن. همیشه میدیدمشون ولی تا حالا نفهمیده بودم چقدر جالبن... آخه یکیشون فرانسه حرف میزد اون یکی انگلیسی جواب میداد. و جالب اینکه کاملا هم درست یعنی یکی یک چیز نمی گفت اون یکی چیزه دیگه. همدیگر رو می فهمیدن. ایرانی هم بودنا چون اتوبوس اول که اومد از راننده پرسیدن ولیعصر میره یا نه فارسی گفتن. تا اینکه اتوبوس اومد و اونا احساس جنتلمنیشون شکوفه زد که بلیط منو بگیرن بدن به راننده... منم با هردوشون به زبون خودشون حرف زدم همچین چشماشون رعدو برق زد که فکر کردم اگه یک روزه دیگه منو اینجا ببینن منم قاطی میزگرد بین المللی ایستگاه اتوبوسیشون میکنن. تازه یکیشونم شکل بابانوئل بود.
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا دیگه آفتاب شده... ولی هنوز پنجره رو که باز می کنم بوی چمن خیس میاد. چقدر بوی خوبیه. دیشب با وجود اینکه ظهر خیلی خوابیده بودم خیلی زود خواب آلود شدم و این ترجمه کوفتیه رو نتونستم تموم کنم. هنوز ۷ صفحه دیگه مونده. دیگه ولی بریدم و اصلاْ دلم نمی خواد امروز ادامه اش بدم. امشب عروسی میتیل میرم ولی نمی دونم چرا انقدر دلم شور میزنه؟ همش فکر می کنم نکنه بریزن تو مهمونیشون و از این فکرای عقب افتاده. آخه عروسیشون رو تو خونه خواهرش میگیرن. می خوام فقط نیم ساعت بمونم... خونه خواهرش به خونه ما خیلی نزدیکه شاید پنج دقیقه راه باشه با ماشین البته. دیشب درسته که خیلی سرم گرم این کار زوریه یعنی ترجمه بود ولی وسطاش به فکر کارای خودم هم بودم... یک تصمیم جدی گرفتم... اینبار دیگه به خدا خیلی جدیم اصلا به خودم قول دادم که تا خرداد ماه تصمیم دیشبم رو عملیش کنم. البته بازم به این بستگی داره که حقوق عقب موندم رو بگیرم یا نه چون یکهویی بی پول شدم حسابی... این یکی رو دیگه پیش بینی نکرده بودم!!! خدا جان شما امری نداری؟ مرضی، بلای آسمانی، ابابیلی، سیل نوحی، شهاب سنگی، بمب اتمی چیزی اگه میخوای نازل کنی تا آخر اردیبهشب مرحمت کن که من بدونم تو تصمیم گیریم چه فاکتورایی رو باید در نظر بگیرم!! آمین. (والا خیری که ازش بر نمیاد!)
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:44 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم بارون جونم داره غوغا می کنه. حسابی شیشه پنجره اتاقم رو جلا داده! ااای جاااان
راستی کلی بعد از ظهر خوابیدم و خودم رو ری ست کردم !! حالا خیلی خوبم! حالا هم باید ۳۰ صفحه کار ترجمه ای که یکی از دوستام انداخته گردنم رو براش انجام بدم و بعد بشینم فکر کنم تا یک انگیزه ای پیدا کنم و خودم رو راضی کنم که فردا شب عروسی میتیل برم! صبح چابی می گفت که اونجا هم داشت بارون میومد... چه جالب! وقتی داشتم با چابی حرف می زدم دوستش ویلی هم بود و هی می گفت برام دست تکون بده. ویلی یک کم خله! آخه از توی عکسایی که برای چابی فرستاده بودم عاشقه یک دختره شده که تو همه عکسا همرام بود ! و هر وقت من رو گیر میاره پوستم رو می کنه انقدر از اون می پرسه... البته ویلی آدم خوبیه. خیلی به عادی شده اوضاع کمک کرد وقتی که یک دیوونه چاقالو به اسم کارل داشت همه چیز رو به هم می ریخت! یک جورایی مدیونشم برای همین هم عمرا نمی زارم با اون دختره دوست بشه هاهاها اردیبهشت که تموم بشه دوباره یک مسافرت ترتیب میدم برم که خودم برم و ببینم خودم چه خاکی تو سرم می تونم بریزم. البته اگه تا اون موقع سه ماه حقوق عقب افتاده مون رو بدن بهمون که یک قرون پول هم ندارم دیگه. راستی چابی هم ظاهرا عین خیالش نیست... گمونم اونم به بابای من رفته!!!!!!!!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:44 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا اگه میخواد آفتاب بشه هم بشه... آخه یک خبری دیشب اومد.... نمی دونستم از شنیدنش خوشحال شم یا ناراحت!! وقتی که شنیدمش یک جورای عجیب غریبی شدم... خوب راستش رو می گم با خودم که رودرواسی ندارم! دلم فکر کنم برای خود سوخته بود!!! بعضیا چطوری پول آدمای دیگه از گلوشون راحت میره پایین و ککشون هم نمی گزه؟؟؟ بخصوص وقتی میدونن کسی که پولش رو می خورن از اون آدمای قالتاقایه بدذات نیست! خوب البته اگه بود که اون زورش نمی رسید این کار رو بکنه... به هر حال ما چاره ای جز دوباره کاری نداریم. چه احساسی دارم - احساس یک طعمه خوب و چرب و نرم ... مامان که دید ساکت نشستم ازم پرسید چی شده و من بدون سانسور براش تعریف کردم... بعد از چند دقیقه دوباره برگشت تو اتاق و گفت که یک احساس بدی پیدا کرده در مورد چیزایی که بهش گفتم! گفتم چه احساسی؟ دلت برام سوخته؟ و اون که انگار دلش نمیومد تایید کنه یک نگاه کرد و به زحمت گفت آره! نمی دونم چی بگم... فکر کنم باید یک استراحت اساسی بکنم تا دوباره از گیج خوردن دربیام و خودم رو پیدا کنم... البته بازم خودم رو مخفی کردم. نه مامان و نه چابی هیچ کدوم نمی دونن که من چه احساسی دارم...البته اصلاْ دست خودم نیست. مامان دیشب می گفت: "خدا رو شکر می کنم که به بابات رفتی و خون سرد و بیخیالی"!!!!!!! خوب پس حالا مطمئنم که بابا هم ادا در میاورده!!! بیخود نیست که وقت نکرد پیرمرد بشه!!!
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:52 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که میومدم خونه بارون شدیده شدید شده بود. همه مردم تو میدون ونک زیر سایه بونه مغازه ها پناه گرفته بودن و بعضی قیافه هاشون همچین نگران و مضطرب بود انگار داشت بمب رو سرشون میوفتاد
اما من... کنار نرفتم... سرعتم رو زیاد نکردم و چتر هم که اصلاً ندارم... سرم رو گرفتم بالا تا دونه های بارون رو بوس کنم! خیس خیس شدم... چه عالی بود... هنوزم بارونیه هوا... تنها عاملی که باعث میشه با وجود همه بی خبریا (که در کیس به خصوص من نشان از خوش خبری نیست) احساس درموندگی و بدبختی نکنم همین هواست... اگه میشد تا وقتی یک خبری بیاد اینطوری بمونه چه خوب می شد...
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:43 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بارونیه... من عاشقه بارونم.
یادم میاد به اون شبی که از صدای بارون از خواب پریدم... بارون همچین میزد به شیشه که انگار میخواست به زور بیاد تو. چشام نیمه باز شده بود که دیدم از یک گوشه یک نور میاد... چابی بود اونم بیدار شده بود و جلو کامپیوتر نشسته بود. گفت ای بابا این بارونم که بند نمیاد ... گفتم مگه دوست نداری؟ من که عاشقشم... گفت پس فردا چترت رو بردار و برو هرچقدر خواستی بارون بخور... منم گفتم مگه میشه؟ من با چتر برم بیرون؟ من هیچ وقت به بارون با چتر بی احترامی نمی کنم... فرداش تا بعد از ظهر زیر بارون انقدر راه رفتم که داشتم خزه می بستم! گفتم چابی بابام همیشه وقتی بارون میومد یک شعری می خوند که معنی اش این بود... بارون می زنه به شیشه مثل انگشتای فرشته!!! گفت ای وای شماها چه فکرای قشنگی دارین و شب بعد همش اینو برای خودش تکرار می کرد... بارون مثل فرشته داره می زنه به شیشه!!! بارون جونه من تا صبح بزن به شیشه... قطع نشیا...
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:32 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب خیلی شب خوبی بود. وقتی رسیدم خونه مامان گفت برای دنیل اینا مهمونی گرفته. چند وقت بود مامان هم مثل من مودش ریخته بود به هم. یک ماه دنی اینا ایران بودن و مامان هی می گفت مهمونی براشون میگیرم نه نمی گیرم به من چه... تا اینکه یکهو به خودش گفته وای چرا مهمونی نگیرم، میرن باز ما میمونیم اینجا تنها و هی میگیم حیف شد. وقتی باهاشون حرف زده بوده فهمیده بوده که همون دیشب هم پرواز داشتن که برگردن... برای همین پیشنهاد کرده بوده که بعد از ظهر بیان خونه ما و شب از همونجا برن فرودگاه. اونا هم قبول کرده بودن. تو خونه هیچ مراسم بخصوصی که بشه اسمش رو گذاشت مهمونی نداشتیم. فقط همه دور هم جمع شده بودیم و حرفا و آرزوها و خاطره های خوب رد و بدل و یادآوری می شدن. تو دلم گفتم اینا هیچکدون از ماجراهای من خبر ندارن... همشون فکر می کنن من یکی از آروم ترین و بی دغدغه ترین زندگیای دنیا رو دارم. حتی گاهی غبطه هم به حالم می خورن!!!!! اینکه چطوری تونستم همه این وقایع رو از همه پنهان کنم برای خودم هم عجیبه... اصلا چه اهمیتی داره؟ از دست هیچ کس هیچ کاری بر نمیاد حتی خدا... چقدر هوای امروز رو دوست دارم.... با همه بیخبریا امروز حالم خوبه!
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:39 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز اینجا تو شرکت یک خبره. هر روز یک نامه ای از طرف مدیریت روی میز هست. یک روز می گن ببخشید دو ماهه حقوق ندادیم دندون رو جیگر بزارین تا دوماه دیگه خدا بانکش بزرگه شاید بهمون کمک کرد... یک روز می گن بیاین تو سالن مدیر به خاطر خرید ماشین آخرین مدلش شیرینی داره میده!!!! و همه میگن آره دیگه با کمک ما خریده بایدم بهمون شیرینی بده!! ولی من هیچی نمی گم چون از همشون می ترسم. یک رو ندارن که!!! یک روز یک فرم نظرخواهی میدن که توش می پرسن چندتا ما رو دوست دارین، اگه کم چرا کم، اگه زیاد چرا زیاد... امروزم یک فرم اومد که توش ۱۰۰۰ تا ستون داره و گفتن هر تکونی که می خورین با ثبت دقیقه و ثانیه این تو برای ما بنویسین... همچین بنویسم که از رو برین... حالا میبینین... اصلاْ دستشویی هم رفتم اینجا می نویسم. الردی رفتم از فرمه ۴۰ تا کپی گرفتم و تا حالا ۱۵ تا از خونه هاش رو هم پر کردم... هنوز هیچ کس چیزی تو فرمش ننوشته! دفعه های قبلم باحالترین فرما ماله من بودن! راستی آپ تو دیت کردن وبلاگم رو هم حتی اینتو نوشتم!!! از من صادق تر آخه؟!! با همه این هیجانات زایدالوصفی که اینا برامون خلق می کنن من بازم حالت لالی و کسالتی که از چند روز پیش شروع شده توم هست. کاش این جودی توئیه که همش از تو دلم باهام حرف می زنه هم لالمونی میگرفت! راستش این اتفاقای مسخره و رقصیدن به سازهایی که اینا هر روز می نوازن دیگه داره برام عادی میشه. حتی این فکر مشغولیا هم منو از فکرای خودم دور نمی تونن بکنن! خیلی کم گذشت کند زمان رو حس می کنم پر کردنه این فرم ثانیه ایه هم هی مجبورم می کنه به ساعت نگاه کنم و بیشتر ببینم زمان چقدر یواش میره!!!! چند روزه باز اومدنه خبرا یک کم متوقف شده... حالا باز درد بیدرمونام شروع میشه... تلقین نیست... برنامه همه چی اومده دستم دیگه.... زمان جون، جان جودی تندتر برو...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:44 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خوبه که نمی دونی من اینجا خاطره می نویسم... خیلی خوبه از بعضی فکرام و درموندگیام بی خبری. بزار همیشه همون روی منو ببینی... بی خیال، شاد، سبکسر و کله شق... ندون که خیلیم با خیالم.
اگه بدونی عزیزترین چیزی که دارم هدیه ایه که بهم دادی! ولی تو فکر می کنی بهش اهمیت نمی دم... خوب آره اون موقع که پیشت بودم خودت باارزشترین تو بودی اون برام مهم نبود... ولی حالا که دوری این شده جانشینت.... اون موقع هرکاری کردم نتونستم اونجا به هدیه بدبخت اهمیت نشون بدم... حتی تظاهری! ولی حالا به جونم بسته است... دیدی موقع خداحافظی چه شاداب بودم و از دور پشت گیت چه بالا و پایین می پریدم و برات دست تکون می دادم و تو هم خوشحال بودی که من بیتاب نیستم... همچین که مطمئن شدم منو نمی بینی رنگ عوض کردم و اصلاْ هم دست خودم نبود... هواپیما که بلند شد انگار جا موندم رو زمین... از اون بالا همچین مثل دیوونه ها پایین رو نگاه می کردم انگار می شد پایین تو جاده که بر می گشتی خونه ببینمت!!! از بس غصه خوردم و عصبی شدم که همه ۵ ساعت رو خوابیدم... نه بیهوش شدم... فقط وقتی خلبان گفت که رسیدیم بیدار شدم... خانومه که کنارم بود گفت دختر جون میشه عقب برین من شهر رو ببینم! بعد گفت "شما خوب خوابیدینا" منم تو دلم گفتم "تا چشت دراد"... بعد زدم زیر خنده و تو دلم گفتم اگه اینجا بودی و این حرفم رو می شنیدی دوباره چشمات گرد میشد. میگم نکنه به خاطره همین رفتارامه که خدا یک نژاد پرست کثیف رو سرراهم سبز کرده که پدرم رو دربیاره؟ اینطوری جبران میکنه؟... آره؟ نکنه؟ خوب اگه قول بدم دیگه خوب بشم چی؟
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تازگیا همش و همش همین شده دیگه... شبا که می رسم خونه فقط حموم... اینترنت... انتظار خبر تازه، سکوت و سکوت و خود به خود خواب!!! هم خوبه و هم بده! بد چون خبرا با سرعت حلزونی میان و من دیگه مردم از دستشون... خوب هم چون جای شکرش باقیه مزاحمت فرعی فعلا نیست... دیشب ساعت ۹:۳۰ خوابم برد... چه کیفی داشت... اصلاً چه نعمتی بالاتر از آب بازی و بعد خواب؟؟؟ معلومه هیچی!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:51 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از اون روزاست که از صبح نیم کلمه هم حرف نزدم. حالش رو ندارم امروز دهنم باز بشه! تنبلیه یا نمی دونم چیه اسمش... آخه تنبلی برای انجام کارای دیگه احساس نمی کنم فقط دهنم رو نمی تونم تکون بدم. امروز اونطور که باید سرحال باشم نیستم... یک جورایی باید خیلی سرحال باشما ولی چه میشه کرد... می ترسم دیگه. از بس تا اومدم از یک اتفاق خوب شاد بشم همه چی ریخته به هم اعتمادم نابود شده. ولی خوب یک کم دلایلی که باید سرحال باشم رو بشمرم شاید خوب شم. یکیش اینه که دیشب با چابی حرف زدم و اوضاع یکذره... یک نقطه کوچولو کمرنگ رو به راهه و برا من که تا حالا همش در بحران بودم یک نقطه کمرنگ هم خیلیه (حالا چشم نخور لطفا!). دیگه اینکه... همین فقط! دیگه دلیل ندارم. البته همینم خیلی دلیل بزرگیه ها... به خاطر فقدان همین یک دلیل کل هفته پیش درد بی درمون گرفته بودم. دیشب خواب دیدم بابا با یک کامیون گنده اومده بود و همه وسایل خونه رو ریخته بود توش. انگار می خواستیم اسباب کشی کنیم. من دنبالم لباسم می گشتم که بپوشم و باهاش برم ولی پیدا نمی کردم. گفتم حتما قاطی وسایل گذاشته تو کامیون. رفتم و پیداش کردم و تا اومدم بپوشم که راه بیوفتیم مامان بیدارم کرد گفت صبح شده!!! کاشکی یک پیشگو بودم...
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آخی بالاخره سردردم رفت... آخه خبر اومد. وقتی بی خبر می مونم تموم دردا میاد تو سرم. مثل مار شب تا صبح تو جام از سردرد می لولیدم و هروقت بیدار میشدم بلافاصله سوال وای یعنی چی شده میومد تو سرم. حالا خیلی احساسم بهتره... با وجود سردرد و عدم علاقه به شرکت در مهمونی دیشب چون یک فکرایی اومد تو سرم برا همین به مهمونی رفتم. آخه مهمونی رو مدیر شرکتمون ترتیب داده بود و یک جورایی به نظر می رسید. رفتم و ای بدک نبود... یکجوریم ولی، یعنی انگار مهمونی نرفتم اصلاْ!!! بعضی وقتا بعضی چیزا خیلی خاصیتشون خنثاست. کاشکی زودتر این ماه می بیاد و بره... این آپریل عجب ماه سمجیه. دوماه آپریله. برو دیگه! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:4 توسط جودی
|
|
||