|
|
|
|
|
فردا تعطیلم - آخ جون امشب کیف می کنم. بیدار می مونم کتاب می خونم- تلویزیون می بینم...صبح ساعت ۶ بیدار نمی شم ... تنها مورد خوب و مثبت این هفته هم همین تعطیلی فردامه و بس... هفته خوبی نبود. خوبش شد تموم شد. دیگه بر نگرد! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:40 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یک کتابه مورده علاقه خریدم و مشغول خوندنش شدم. چند ساله پیش یکی از دوستام خیلی ازش تعریف می کرد و دوستش داشت. تصادفی خریدمش. دیروز عصری پریدم رو تخت و مشغول خوندنش شدم ولی هنوز ۵ صفحه بیشتر نگذشته بود که با جمله های کتاب خوابم برد. یعنی جمله هاش رو هم بردم تو خواب. وقتی بیدار شدم ساعت ۱۰:۳۰ شب بود ولی بازم خواب آلود بودم. اینبار دیگه رسمن خوابیدم... تا صبح... ولی صبحم به زور بیدار شدم. مثل بچه ای که به زور بیدارش می کنن بره مدرسه... امروز روز فرده برای همین با اتوبوس اومدم شرکت. تو راه کتاب رو خوندم... فکر کنم منم دوستش دارم... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:45 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کس نمی تونه حدس بزنه من امروز چه طوری از خواب بیدار شدم. با صدای آتیشبازی!!!!!! ساعت ۶ صبح یک نفر تو آپارتمانهای طبقه بالا از اون فش فشه ها که مثل آبشار میریزه پایین و شر شر صدا میده روشن کرده بود!!!!! اوله صبحی دیوونه برای خودش جشن گرفته بود!!!! خبریه؟ |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:26 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی از شرکت میام و می رسم خونه همچین احساسه خوبی می کنم که اصلن نمی دونم اسمش چیه. آدما این همه ساله حرف زدن بلدن اما هنوز بعضی از احساسا اسمشون معلوم نیست چیه... مثلن اگه بخوام برای این احساس اسم بزارم می گم احساسه... چه می دونم مثلن می گم... دیون دیون... یعنی از شادی دیون دیون مثل فنر می خوام بپرم بالا پایین ولی نه آخه احساسم آرامشیه... دیون دیون که آرامشی نیست... خوب دیون هاش!! دیون از همون صدای فنر و هاش همون هیسه آرامشه!!! هاش ترین جا ولی همین طبقه بالاست به خصوص این اتاق آخریه که برای خودم برداشتم... ولی حیف این احساس موقتیه! اگه میشد بی قید و شرط از این آرامش کیف کنم می تونستم حتی حس کنم که هرشب خدا میاد رو همین تخت میشینه و از باده فن لذت میبره... و حتی ممکن بود برم پایین و براش چند تا قاچ هندونه شیرین هم بیارم... ولی... همیشه یه ولی هست... حیف! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:1 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب بر خلاف پریشب خوده خودم شدم باز. همون خوشخواب همیشگی... دیشب قبل از خواب پنجره اتاقم رو که باز کردم یادم افتاد به حرف یکی از همکارا که می گفت دوره سربازیش رو تو جایی نزدیکه آپارتمانای ما گذرونده بود. می گفت تو زمستون که از سرما می سوختن یکی از هم دوره ایاش گفته بوده اون خونه ها با چراغای روشنشون آدم رو یاده یک کشتی بزرگی میندازه که مردم توش جاشون گرم و خوبه و اصلن حاله ما رو این بیرون نمی دونن! فکر کردم چه تصور جالبی داشته و تو خیالم خودم رو واقعن سوار کشی دیدم که رو دریای شب شناور بود... انقدر احساس خوبی بود... حتی تکوناشم سعی کردم حس کنم ولی این یکی دیگه نشد... اگه میشد چه کیفی میداد... اونوقت راحتتر می خوابیدم حتی... امشب سعی می کنم فکر کنم تو کشتی یوگی و دوستانم... یا شایدم رو یک خونه درختی مثله خانواده دکتر ارنست... اون پایینم پر از جک و جونور ولی من بالا جام امنه... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 23:36 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
همکارام می گن امروز یک احساسای بدی دارن و حالشون خوب نیست. به عبارتی شادابی نیستن. ولی من امروز خیلی احساس آرامش می کنم و حالم خوبه. با وجودی که دیشب زابرا شده بودم! با اصراره یکی از بر و بچه های قدیمی دوباره وبلاگ قدیمی که داشتم رو ثبت کردم ولی توش هیچی ننوشتم. فقط نوشتم اینم به خاطره تو. کلی کامنت برام گذاشتن... عجیبه!!!! بو کشیدن انگار!!!! یکیشون نوشته: کلی حرفها دارم بهت بگم ولی چون می دونم حوصله جنجاله دوباره نداری میزارم برای فرصت بعد!!!! نمی دونم منظورش چیه!!! مگه جنجالی بوده که دوباره داشته باشه؟ هوس کرده بودم اونجا رو پاک کنم. تقصیر کسی هم نبود. اصلن جنجال چیه؟؟ ماها که همدیگر رو نمی بینیم چه جنجالی ممکنه برای هم به پا کنیم!!! حالا از همه این حرفا گذشته من مردم بدونم کلی حرفا که داره یعنی چی؟!! نکنه اشتباهی کامنت گذاشته!!! من نمی دونم اشتباهی یا نه باید بگه چون من میمیرم از کنجکاوی (یعنی همون فضولی)!!! درسته حالم خوبه ولی دلم برای چابی امروز خیلی خیلی یک ریزه است... اگه دوباره برم پیشش نمیزارم چشماش رو یک دقیقه ببنده باید هرچی تو این مدت اتفاق افتاده که خیلی خیلی زیاد هم هست رو برام تعریف کنه! دفعه قبل وقتی می خوابید می رفتم با انگشت پلکاشو می کشیدم بالا می گفتم... نگفتی چی شد آخرشا... اونم با لبخندی که حاوی فحشای بسیار ارزنده ای بود می گفت: جودی جون الان من اصلن ذهنم کار نمی کنه تو از جایی اومدی که باید الان صبح باشه من چه گناهی کردم... چاااابببیییی خیلی دلم برات دیگه ناپدید شده... این چه زندگیه کوفیه که من دارم... مردگیه به خدا... (ببینم خودم می تونم امروز حاله خودم رو بد کنم!!!) |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 2:44 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کی این تابستون میره؟ ای وای هنوز شروع نشده که... ۴ روزه دیگه داره تا بهار تموم شه... تنها خوبیه فصل تابستون اینه که خوردن هندونه جونم توش میچسبه والا دو زار نمی ارزه! حتی با وجود اینکه فصل تولد خودم هم هست... دیشب اصلن خوابم نمیومد... برای اولین بار تو عمرم...منی که مثل شلمن می مونم و زودی میخوابم دیشب مثل عقربه ها ساعت سرجام میچرخیدم. پام رو تکیه دادم به دیوار و سرم رو آویزون کردم پایین، سرم رو تکیه دادم پام رو آویزون کردم... خلاصه هر کاری کردم فایده نداشت... تا اینکه با بدبختی خوابم برد و اونوقت یکهو مثل جونه مرگ شده ها شنیدم یکی صدام کرد شش متر پریدم هوا... مثل سنجاب میلرزیدم... پیش خودم گفتم: گمونم زلزله ای چیزی میخواد بشه من حسه ششم خبردار شده. (انگار اسبم) - خلاصه با تکراره این جمله که تو حس اول هم به زور داری چه برسه به حسه ششم دوباره به زور خوابیدم... حالا هم خوابم میاد... وای کی شب میشه؟
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 21:52 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
درس دادن همون کاریه که من نه تنها هیچ علاقه ای بهش ندارم بلکه بهش نفرت هم دارم و از همه بدتر هیچ استعدادی هم توش ندارم... اما این آخره هفته ای گیر افتادم توش حسابییییی...
یه بچه کنکوریه بیچاره خواسته باهاش تست ریاضی بزنم... یعنی شکنجه~~~ اینم تعطیلاته آخره هفته ی ناناز من!!! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 10:59 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این شرکت و همکارا ت خواب هم دست از سرم بر نمی دارن... دیشب همش خوابشون رو میدیدم. از همه کوفت تر اینکه انگار همونجایی که کار می کردیم زندگی هم می کردیم... مثل خونه سازمانی. توی خواب دوباره همه دوره هم جمع شده بودن که یک کار جمعی بکنن (که معمولن مثل پت و مت گند میزنن) و منم طبق معمول که از کارای جمعی فراریم بی صدا راهم رو کشیدم و رفتم تا محیط تازه رو کشف کنم و تو اتاقی که برای من درست کرده بودن یک کتاب قصه های من و بابام پیدا کردم! انقدر خوشحال شدم... خدا میدونه چقدر بچه بودن اون سری داستانها رو دوست داشم. خواب دیدن رو یک عالمه دوست دارم. خصوصیات اخلاقیم رو همه رو با خودم میبرم تو خواب... مثل همین خواب آخری که همه جمع شدن و من رفتم دنبال کار خودم...تو خوابم عاشقه تنهایی خودمم... از بس وقتی بچه بودم بابا به خاطره کارش سفر میکرد. هر سال یک جا بودم از اینور به اونور. دیگه عادت کرده بودم که با کسی دوست نشم یا اگه دوست شدم بدونم که تا سر سال باید خداحافظی کرد. فکر کنم همه اون جابجایی ها و آدمایی که دیدم خیلی تو بوجود اومدن کسی که الان هستم اثر گذاشت... یک آدم تنهایی که برای تنهایی خودش میمیره... ۹ ساله که بودم رفتیم به یک آپارتمان. اولین بار تو عمرم بود که تو آپارتمان زندگی می کردیم.. به نظرم شگفت انگیز بود... داشتن همسایه داخل آپارتمانی خیلی جالب به نظر میرسید. طبقه پایین یک دختر تیتیش داشت که یک سال از من کوچیکت بود و بالایی یک پسر که همکلاسم بود و با هم صبحا مدرسه میرفتیم و انقدر مودب و تمیز بود که من تعجب می کردم. فکر می کردم بابا نداره تا اینکه روز تولدش یک آقا رو به عنوان پدرش معرفی کرد و اون آقا ما رو برد بیرون و کلی بهمون خوش گذشت... اون روز تازه فهمیدم که مامان و باباها می تونن از هم جدا بشن. به نظرم فاجعه بود و فکر می کردم دوستم چطوری این فاجعه رو تحمل کرده. تمام تفریحش پیانو زدن یا فیلم ساختن بود. اون یک دوربین بایناکیولار شکاری داشت که باباش بهش داده بود. شبا یا با هم از تو اتاقش منظره های دور رو با دوربینش میدیم یا با دستگاه آپاراتی که داشت برام روی دیوار اتاقش فیلم پخش میکرد... چون تمیز و مودب بود بیرون نمی اومد... ولی من عاشقه دوچرخه سواری تو باغای اطراف بودم... یا نشستن روی شیروونی و دید زدن اطراف از اون بالا... یک روز دیدم تو باغ خونه پشتی مردی که داشت باغچه رو بیل میزد رفت دستشویی که اون گوشه تو باغ بود و در رو بست... من با هزار بدبختی و به سرعت مثل میمون از روی دیوارا و درختا خودم رو رسوندم به اونجا و دررو از پشت قفل کردم و با سرعت برگشتم سرجام. تمام دست و پام زخمی شده بود. اون مرده کلی جیغ داد کرد تا یک خانوم اومد در رو براش باز کرد. هر دو کلی تعجب کرده بودن... گفتم شرط می بندم فکر می کنن اینجا موجوداته نامرعی هست! شبا برای دوستم این اتفاقا رو تعریف میکردم و اون چشماش گرد میشد... به نظر اون من عجیب ترین موجود بودم و به نظر من اون عجیب ترین بود... تا اینکه باز وقت رفتن رسید. دیگه ندیدمش تا سه سال پیش منو تو ارکات پیدا کرد... و اولین سوالی که کرد این بود: تو هنوز عجیبی؟ ... تو لندن برای خودش داره مثل قدیما زندگی میکنه شرط میبندم تمیزتر و آروم تر از قبل... کاش می شد همه رو پیدا کنم... همه دوستایی که فقط یک سال کنار هم بودیم ولی تو شکل گیری شخصیتم به اندازه تموم عمرم روم اثر گذاشتن... راستی از یکی دیگشون هم خبر دارم... یک پسر عرب که خیلی باهاش بد بودم و دستش رو شیکوندم چون میگفت همه ایرانیا رو تو جنگ عراقیا میکشن و ایران هم ماله عربا میشه و اون خاطره غروره مسخرش به هیچ کی نگفت من اون کار رو کردم که البته بهتر من شد!!!! چون ممکن بود از مدرسه بیرونم کنن... اون الان ۴ تا بچه داره و تو سعودی زندگی میکنه هی هی هی هی هی هی هی
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:3 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یک سری حرفای بی ارزش تو شرکت انقدر اعصابم رو به هم ریخته بود که حد نداره... تصمیم گرفته بودم اگه امروز خواست ادامه پیدا کنه با خنده و تفریح و مسخره کردن قضیه رو طوری تموم کنم که دیگه شروع نشه... آخه تو اینجا هرچی که بفهمن اعصابت رو خرد می کنه بیشتر بهش پرداخته میشه و اگه بخندی و بگی داری ازش کیف می کنی تعطیل میشه و میره به تاریخ... البته دیروز یک کوچولو این ادا رو در آوردم با وجود اینکه میل باطنیم می گفت بزنم همکارم رو نصف کنم و کارم جواب داد... آخه بر خلاف همیشه امروز به اون موضوع خاص هیچ اشاره ای نشد و فراموش شد!!!! اینجا آدم عجیب غریب زیاده... اگه بیمارستان روانیه مهرگان قبول کنه می تونیم یکی از شعباته پرکارشون بشیم. راستی با وجود همه اینا حالم خیلی خوبه! چابی برام یک عکس عااااااالی فرستاده. دیگه انصاف نیست بهش بگم چابی چون حسابی لاغر کرده ولی بازم بهش می گم مای چابی... اسم خیلی دوست داشتنی ایه... مثل خودش! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:2 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب انقدر اون کنسرته کیف داشت برام که الان هم یک عااالمه احساس خوب می کنم... البته اگه این مامان بزاره آخه... انقدر خجالت زده شدم و یک جورای شدم... جریان از این قراره که چند روز پیش ماجرای اون پول قرض دادن و این چیزارو وقتی خیلی ناراحت بودم برای مامان که همش می پرسید "چته؟ آخه من مردم از دسته تو از بس تو همی" گفتم... اونم که خیلی تحت تاثیر بوده دیگه به مامانش گفته... مامانه مامان بزرگم هم به رحمته خدا رفته والا مامان بزرگه هم به ایشون می گفتن... خلاصه الان مامان زنگ زد و گفت گوشی دستت مامان بزرگ کارت داره!!!! من تعجب کردم آخه معمولن مامان بزرگ کاری که مجبور بشه تو شرکت بهم زنگ بزنه نداره!!!! گفت : "جودی جان، الهی دردت تو سرم (وای خدایا جونه من هیچ دردی بهم نده) مامان بهم گفت چی شده... آخه چرا ناراحت میشی؟ مگه من مردم. با مامان دفترچه حساب پس اندازت رو از تو کشوت برداشتیم و برات پول ریختم به حسابت که اگه خواستی بری سفر مادر خیالت راحت باشه... نگرانه هیچی هم نباش...اینم هدیه منه به تو. اصلن زندگیم ماله شماست..." و از این جور چیزا.... من نمی دونستم چی بگم... فقط گفتم گوشی رو بده به مامان... گفتم مامان چی کار کردی؟ گفت من چی بگم مامان بزرگ رو که می شناسی... آخه خدایا، چی بگم... الهی قربونش برم این مامان بزرگمو ولی کلی شرمنده شدم... برم خونه یک عالمه صورته خوشگلشو که از من که نوه اشم یک عالمه جوون تر و زیباتره رو ماچ باروون می کنم... تا من باشم با مامان درد و دل نکنم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:21 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا بگم چکارت بکنه نغمه... اگه بدونی چه جواتی شدم امشب که نبودی ببینی... تنها بودم...زدم کاناله بحرین و دیدم کنسرت بود... بگو کی؟ بگو دیگه؟ برایان آدامز... اول هوار زدم بعد ویدیو رو روشن کردم و شروع کردم به ضبط کردن... تا اینجا اوکی بود ولی خوب بلند بلند همه رو همچین می خوندم انگار همونجا بودم... بعد که آهنگ I'm ready شروع شد تازه یک عالمه گریم گرفت و لال شدم و خفه خون گرفتم...نشستم کفه زمین مزمرایزد شده همچینی کووووول دلم برای خودمون تنگ شد... برای صنمی... تو با این تلویزیونیا تله پاتی داری؟ این چند وقته خیلی به من گیر سه پیچ داده بودی بابت این آهنگه... اگه اونجا تو کنسرت بودم از اون جواتیا می شدم که دوربین روشون زوم می کنه... تازه یک از سکیوریتیا رو نشون داد خودش بدتر از همه میزد و می رقصید... مریض شدم به خدا... نمی دونم کنسرته کجا بود... پرچمایی که دستشون نمی شناختم... مثل پرچم ایتالیا ولی قرمزش نارنجی بود و مردم هم اکسنتشون از بریتیش افتضاحتر بود... تازه امشب به مامانم هم بابت موضوع عصری هیچی نگفتم... آخه چیزی به فکرم نرسید. فوتبالم داغونش کرده بود حسابی... هرچی من از فوتبال متنفرم اون عاشقه اوووووق از لجه تو هم شده بیا : I'd like to see you, thought I'd let you know |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:44 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یک روزه پر از بیکاری داشتم... یکشنبه است و همه دنیا تعطیل...
صبح با چابی حرف زدم. از وقتی رفته خونه جدید عوض اینکه تنوع داشته باشه شاداب بشه یک کم خل شده... شرط می بندم هنوز هیچ کدوم از وسایل خونه رو نچیده. نایجل رو هر روز با خودش می بره سرکار. حاله نایجل زیاد خوب نیست...چند وقت دیگه اینم مثل گوستاو میشه... نمی دونم اون وقت چابی میخواد چطوری برخورد کنه! اخلاقه من و چابی شده مثل الکلنگ... یه بار من سرحالم و اونو دلداری میدم یه بار برعکس... ماجرای نایجل و پدرش و همه قاطی شدن... همیشه همینطوریه همه مصیبتها با هم سر میرسن... آخ گفتم همه مصیبتها یادم افتاد به اینکه... مامانم و شوهر دیلاری با هم بینشون شکر آب شده و مامانه شوهره دیلاری به من زنگ زده خواسته که واسطه بشم یک کاری کنم!!!!!!!!! من؟؟؟؟ آخه من چیکار کنم.... جان و روح هر کی هم که می شناخت و نمی شناخت رو قسم خورد... منم تو جلسه بودم الکی مثل .... ها همش می خندیدم می گفتم بله...چشم... خدانکنه!!!! آخه من چه کاری از دستم برمیاد آخه؟؟؟؟؟ نمیزارن من زندگیم رو بکنم به درد خودم بمیرم... وسطه عمری حالا شدم میانجی... آخه من بلد نیستم. بدترشون نکنم حالا... ای خدا... کاشکی می شد شب تو شرکت بخوابم نرم خونه که بهم زنگ بزنه بگه چیکار کردی؟؟!! حداقل اینجا باشم می گم خونه نرفتم هنوز که با مامان حرف بزنم... در ضمن من طرفداره مامانمااااا گفته باشم... ای خدااااااا کمک... منو غیب کن... ورم در از اینجا بزارم یک جای دور که دستشون بهم نرسه... همیشه سختیاشون ماله منه... وقتی شاد و شنگولن که من نیستم... اصلن جودی کیه اون موقع؟ دلمم نمیاد آخه... خیلی اصرار کرد... خنده داره یک جا گفت: الهی که اگه این کار رو برای من بکنی این مشکلی که داری رو خدا برات حل کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی اگه نتونم کاری کنم الهی مشکلم حل نشه؟ گذشته از این حرفا چیکار کنم؟ |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 5:16 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مهناز جون اینم آهنگی که شوشوش بی تربیت میشه... یادش بخیر تو وبلاگ قبلیم اینو نوشتم با کلی نظرات مختلف و شگفت انگیز روبرو شدم... بعضیا فکر کردن من عربم بهم فحشای نازی دادن که نگو...بی ادبا... من پرشینم... اهل تهرانم هستم... مثل خلیج فارس که همیشه پرشینه همیشه پرشینم... ولی همه زبونا رو دوست دارم یک عااالمه... (الا هندی خیلی ره داره) انت ايه؟ انت ايه؟ دموعي حبيبي تهون عليك تو چت شده؟ ای وای اگر مفهوم عشق این باشد آیا حیف نیست؟ حیف نیست که من را درعشقت فریب می دهی |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:37 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از بس این شعر رو با ( صدای نانسی) دوست دارم و امشب گوشش دادم که قطعش هم می کنم تو سرم پخش میشه... معنیشم رو هم دوست دارم ولی بیشتر موسیقیش رو دوست دارم.... معنیش خیلی ناراحت کننده است... یعنی به من بگو مرا فراموش خواهی کرد... واااای چرا باید به کسی یک همچین چیزی کسی بگه آخه؟؟؟
قول حانساكی هي كلمة لو قدرت تقولها قولها فكر كتير علشان لو أنت قولتها اوقات كتير كان ليا حق أقولك انسى |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:8 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مجبور شدم و یک حرفی زدم و حالا هم از ناراحتی وجدان دارم میمیرم... احساس کردم یک نفر دیگه به نفراتی که به قانون "لطف مکرر حق مسلم می شود" روی میارن داره اضافه میشه... البته واقعن شده بود و نمی شه انکار کرد و برای همین خیلی عصبانی شدم که چرا همه این جور عجوبه ها رو خدا تو راه من سبز میکنه... آخه با وجود اینکه خودم توی تنگنا هستم همه پس اندازم و چند ماه حقوقم رو به کسی که احتیاج داشت دادم و اصلن هم به روش نیاوردم تا ناراحت نشه... ولی حالا که بهش گفتم یک قسمتی از اون رو تا ماه دیگه بهم پس بده خیلی خیلی خیلی خیلی بهش برخورد و منم که خیلی عصبانی شدم همه چیز رو تا اونجایی که تونستم به رخش کشیدم تا دلم خنک بشه... حالا هم جیگرم کباب شده... به همه می گم ولی این بار خودم یادم رفت که یک بار زندگی می کنیم... حالا نمی دونم چیکار کنم... همه چی خراب شده دیگه... اصلن درست کردنش فایده نداره... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 1:47 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز طبق قوانین شرکت که بچه ها نوبتی یک هفته در میون پنج شنبه ها میان شرکت نوبتم بود که نیام ولی الان شرکتم. دیروز بعد از ظهر کارهام نصفه موند. شب رفتم خونه مدیرمون موندم و صبح با هم اومدیم شرکت. پارسال تقریبن یک روز در میون اینطوری میشد و من و دو تا دختر مدیرمون انقدر تا صبح می شستیم و نخودی می خندیدیم که کمبود خواب گرفته بودیم و دور چشمامون مثل چشمای پاندا شده بود. امروزم خیلی دیزی هستم... همش سرم گیجه! از بس دیشب دیر خوابیدیم. همش مامانشون داد میزد این جودی بیچاره فردا زود بیدار میشه بخوابین بزارین بخوابه... ولی خودم از اونا بدتر بودم. پارسال چند ماه با بچه های مدیرمون خارج بودم و تو یک جا زندگی می کردیم و انقدر اتفاقای جالب برامون میوفتاد که تنها کاری که به هم میرسیم انجام می دیم یاد آوری اون خاطراته خوبه... دیشب یاد اون روزی افتادیم که آب داشت می بردمون ولی از غرور مسخره ای که داشتیم نمی تونستیم کمک بخواهیم و انقدر همدیگر رو برای بدست آوردن تعادل چنگ زدیم که تیکه پاره شده بودیم و بعد که از آب اومدیم بیرون سانی که دختر بزرگترست از هیجان غش کرد!!! و من فرگل یعنی کوچیکه با وجود اینکه دست کمی از اون نداشتیم از خنده غش کردیم... وااااای کاشکی می شد اون روزا تکرار بشن.... خیلی حوصله ام سر رفته! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 22:45 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب سردردم رفت. از بس خوابیدم! دیگه سمج ترین سردردها هم بود ریشه کن می شد!!! از چابی یک ای میل بلند اومده... برادلی و زنش دارن از هم طلاق میگیرن!!!!!!!!! باورم نمیشه. پاتریشیا خیلی زنه خوبی بود... برادلی از اونم بهتر... تازه سه تا هم بچه قد و نیم قد دارن... برایان هنوز یک سالش هم نشده!!!!!!! انقدر هم خوب بودن!!!! شاخ در آوردم... تازه دست پخت پاتریشیا خیلی خوب بود که!!!! (چه ربطی به دست پخت داره اصلن؟!! حالا) از مرجان جونم هم برام نامه اومده! چه روزه خوبی. یک عکس برام فرستاده که شکل فرشته ها شده!!! از فرشته ها هم خوشگل تر... راستی پس ورد پابلیش کردن وب سایت لی لی هم یادم اومد! گفتم به خاطره سردرده... خدا این سردرد منو لعنت کنه! آمین. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 23:3 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ۶ جون ۲۰۰۶ بود که مخفف وقتی بنویسی میشه ۶.۶.۶ یعنی همون عدد باحاله! همچینی هم حالش منو گرفته که از عصری تا حالا دارم از سردرد می میرم... راستی از چابی یک هفته است همینطوری بیخود و بی جهت خبر ندارم... این بی خبری و سر درد هم که لازم و ملزوم همن!!! حالا نمی دونم تقصیر ۶۶۶ بندازمش یا چابی؟! اصلن هردو! امروز کلی روی سایت لی لی کار کردم وقتی اومدم پابلیش کنم دیدم آی دی و پس وردش رو یادم نیست. اصلن خل شده بودم. بعد از این همه مدت کار و پابلیش کردن مثل این میمونه که اسم مامانت یادت بره! خوب حالا سردردم بره شاید یادم بیاد. از لی لی روم نمی شه بپرسم... خوب برم بخوابم دیگه --- راستی اگه مثل روشنک جون- نه ببخشید اسکارلت جون - هوس تغییر نام کردم اسم جدیدم رو میزارم "شلمن"... آخه درست مثل اون خواب زود هنگام - سر ساعت - هر جا و در هر موقعیتی از ویژگیهای زندگی منه... ای وای الان یادم به یک خاطره خوشگل افتاد: یادش بخیر سر کلاس تجارت بین الملل بودم با ژاکلین که دیدم از خواب دارم میمیرم. استادمونم شمر بود از ظالمی. ژاکلین یک کم جلو اومد که اگه من خوابیدم استاد نبینه و من در حال جزوه برداری خوابم برد ولی همچنان می نوشتم. خواب دیدم دنبال شلوار آبیم می گشتم و داد میزدم "دیلاری این شلوارم رو ندیدی" - وقتی از خواب بیدار شدم دیدم تو جزوه نوشتم "دیلاری این شلوارم رو ندیدی"... ژاکلین باور نمی کرد. فکر می کرد خودم نوشتم.... واااای یادش بخیر... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:51 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب از سرما تا صبح فریز شدم اما همت اینکه ازجام بلند بشم برم فن رو خاموش کنم نداشتم. بیرون هم همش آسمون رعد و برق میزد... از اونجایی که من هم یخ زدن رو دوست دارم و هم رعد و برق... کلن دیشب خیلی لذت بردم. وااای که چقدر یکی از بچه های حسابداریمون خنگه. برای همینه که کارای حسابداری شرکت همیشه خرابه. دارم شیر میخورم رفته به همه گفته بیاین ببینین این داره اول صبحی دوغ میخوره. خنگول...انگار هرچی سفیده دوغه... اصلن گیرم دوغ باشه چه فضوله!!!! چیزهای خوب و مثبتی که امروز در نظر میگیرم تا احساس خوب کنم رو لیست کنم: - امروز سه شنبه است نه شنبه... احساس کوفته شنبه بودن رو نداشته باش - تلفنای شرکت قطعن.... جووونمی - یک منشی جدید استخدام کردن - گمونم همونیه که من ازش خوشم اومده بود. منتظرم بیاد - همین دیگه هیچی
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 22:11 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوته گوش خراش کی شنیده بوده تا حالا؟ شرط می بندم هیچکس حتی نمی دونه چی هست...
قرار بود این تعطیلات چی باشه! چی شد!!! راستی واقعن ما یک بار زندگی می کنیم؟ فقط یک بار؟ چه عالی!!! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 8:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو شرکتمون یک دیوونه هست... ازش یک عالمه می ترسم! از همه وحشتناکتر اینه که چند وقت پیش ماموریت خارج از کشور رفتیم با هم و وقتی رسیدیم دیدیم اشتباهی برامون یک اتاق دوتخته گرفتن و منم مجبوری باهاش تو یک اتاق موندم.... یادم میوفته به اینکه چه خطری کردم پشتم میلرزه!!!! خدایا چقدر طولش میدی... نجاتم بده!!!! راستی این رو بگم که حالم خیلی خوبه. وقتی فکرایی که مغزم رو میخورن اینجا می نویسم انگاری اثرشون برام کمرنگ میشه. مرسی الهام جون، روشنک جون و نغمه جون که به فکرمین. دوستتون دارم یک عااالمه! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:57 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب وقتی به طور زنده و همزمان میدیم اون چیزی رو که کاشکی نمی دیدم، هیچ احساسی نداشتم. اینا هم شدن موجی، یک وقت مد با موجای بلند یک وقت جزر با تلاطم کوچیک... الان در حال جزره.... چقدر هم با هم هارمونی پیدا کردیم. بهتره خودم! لیلی می خواد باز براش سایتش رو تغییرات بدم. کار آسونیه ولی من چقدر تنبلیم میاد خدا میدونه. حالا هیچی به لیلی نمی گم بیچاره یک بار تو عمرم ازم خواسته براش یک کاری انجام بدم. خیلی ازم خوشش میاد حالا....بگم نه دیگه هیچی نفرتم پیدا میکنه...اصلن از بدو تولدم دوستم نداشته جلل خالق انگاری جاشو تنگ کردم. حالا اون تو ونکور من اینجا!!! اصلن به جهنم چیکار کنم!!!! سایتشو بسازم بلکه یک نموره دوستم داشته باشه! ناهار با آقای سانی رفتیم بیرون. میگفت خانومش غوغا کرده بوده که رفتی ایران وداع دیگه بر نمیگردی! گفتم پس ما اینجا چغندر دیگه! خوش گذشت! راستی امروز دیگه مطمئن شدم فقط من دیوونه همه چیم رو از رو رودواسی و ایثار باختم! گند زدم به زندگیم و حالا هیچ کس نیست بگه در ازای این همه لطفی که مثل احمقا کردی کوفت میخوای بدیم دستت. تو دجله و فراتم نداره انداختم رفت و ایزد تو قبرم نمی ده بهم باز! تا من باشم... به قول اون راننده اتوبوسه که پشت اتوبوسش نوشته بود : لطف مکرر حق مسلم می شود!!!! این راننده اتوبوسا هم بعضی وقتا تیکه های باحالی میانا!!!! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 5:13 توسط جودی
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونستم این روانشناسیایی که از روی ماه تولد افراد انجام می دن اینقدر راستن!!!
خوب البته به هر کسی بگی به وجودش به خاطر کار بزرگی که انجام داده افتخار می کنی خوشحال میشه اما نه انقدر!!! واقعن که این انسانهای مذکر متولد مرداد |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:46 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از قرنتینه "سرزمین عجایبم" اومدم بیرون... آخه یک کم این بیرون کار داشتم... ولی فکر کنم هوای این بیرون دیگه بهم نمی سازه... آخه تو این زمان کوتاهی که از اونجا اومدم بیرون حالم خیلی بد شده... امشب باز برمیگردم به سرزمین بی خیالیم.... چند وقت بود مرجان تند تند بهم نامه میداد. اون عزیزترین دوستمه که حالا از هم کلی دوریم... به اندازه فاصله لندن تا تهران! چند وقت بود حوصله نداشتم جواب نامه هاش رو بدم چون مدام می پرسید چی شد و منم اصلن حوصله توضیح دادن وضعیت افتضاحم رو نداشتم. بهش قول داده بودم قبل از رفتن به خونه سه روز تو لندن پیشش بمونم تا مثل قدیما تا صبح بشینیم و بخندیم... اما همه چی همچین بهم ریخت که نفهمیدیم چی شد! هیچکس به رویاهای ساده و بچه گانه ما اهمیت نداد... برای مرجان عزیزم نامه نمی دادم چون توضیح اوضاع برای اون یادآوری برای خودم میشد و منم که برای فرار از میگرن خودم رو زدم به بی خیالی نمی تونستم از بیخیالی بیام بیرون...ولی امروز بالاخره بهش جواب دادم و انقدر خوشحال شد که تعجب کردم.... اصلن برام جالبه که نامه من ممکنه برای کسی مهم باشه... الان بر میگردم تو سرزمین عجایبم تا حالم بدتر نشده... بلیط برگشت به سرزمین عجایبم فقط یک دوش آب گرم و تصور شیرین روزیه که همه مشکلا حل شده و من مثل برنامه قبلی تو راه خونه سه روز تو لندن پیش مرجان جونم توقف می کنم و با خیال راحت از اینکه همه چی حل شده تا دیر وقت با مرجان میشینم و حرف می زنم و از ته دل می خندم مثل چند وقت پیشا... واااااای چه روزی بشه اون روز....
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 9:10 توسط جودی
|
||
|
|
|
|
|
بعضیا خیلی عجیبن... هرچی می بینن فکر می کنن باید یک ایرادی از توش دربیارن. فکر می کنن پرستیژه ولی آخره نادونی، بیخودی، بی سوژگی و از این جور بی هاست. چقدر هم تعدادشون داره زیاد میشه!!!! من ازشون یکجورایی می ترسم! اصلن عادی نیستن... اولین کسی که این شخصیت رو داشت یک از معلمام بود. از اون آدما بود که می گفت با احساس ترین و بادرک و فهم ترین کسیه که خدا تونسته خلق کنه. همون روزا که شاگردش بودیم پرنسس دایانا مرد و اون لباس سیاهی پوشید و دسته گلی به چه گندگی با چه روبانای سیاهی خرید که تو مخیله نمی گنجه و انقدر عاجزانه گریه می کرد که راه اشکش روی صورتش یک جوب باز کرده بود عمیییق!!! و به ما می گفت " شما سنگ دلها را که بی تفاوت هستید نمی توانم درک بنمایم" ! از همون موقع فهمیدم یک چیزیشه! تاینکه یک روز از تک تک بچه های کلاس پرسید که چه آرزویی دارن. من گفتم آرزو دارم می تونستم وضعیتی مثل رابینسون کرزو رو حتی برای یک مدت کوتاه تجربه کنم منتها منهای آدم خوار و جک و جونورا. یک نگاه معنی دار بهم کرد و گفت : دختر جون چند سالته؟ از چه مدته این آرزو رو داری؟ به دکتر روانپزشک مراجعه کردی؟... چند روز بعد آدرس وبلاگش رو با بچه ها کشف کردیم و دیدم توش نوشته آرزو داره تجربه رابینسون کروزو رو داشته باشه!!!!!!!!!!!! ما هم تو کامنت براش نوشتیم: به روانپزشک مراجعه کنید... از یکی دیگه از بچه ها هم پرسید که شغل رویای بچگیش چی بوده و اون جواب داد نویسندگی و بهش گفت : "دیوونه نویسندگی هم شغل رویایی که تو داشتی؟" و تو وبلاگش نوشته بود نویسندگی شغل رویای دوران کودکیش بوده!!!! اون موقع اون تنها کسی بود که می شناختم اینطوری دیوونه بود، اما الان تعدادشون خیلی زیاده! امروز ۵ مورد مشابه دیدم !!!!!! فردا کشفیاتم در موردشون بیشتر میشه!!! نمی دونم به روشون بیارم یا بگم به جهنم؟ فکر کنم بگم به جهنم ولی یک حس بدی شدم!!!
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:28 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز احساس اون حیوان نجیبه خوشگله آخه یکی از همکارا شوهرش ۱۷ روز در بدترین شرایط تو بیمارستان بود و من دلم برای همکارم انقدر می سوخت و شور می زد که شب و روز نداشتم!!! بعد گفتن امروز مرخص میشه چون یک کم بهتر شده بود و گفتن بعد از تعطیلات دوباره باید بره بیمارستان و یک عمل خطرناک داره. برای همین همکارم مرخصی گرفت تا امروز که شوهرش مرخص میشه خونه باشه... به موبایلش که زنگ زدیم شاد و سرخوش شوهرش رو از بیمارستان برده بود تور شمال! گفت حوصله ام سر رفته بود این چند وقت گفت بریم دلم باز شه!!!!!!!!! فکر کنم من دلم بیشتر شور زده بودااا!!! یعنی چی؟؟ دل گنده!!!! شواهد گفتن شوهرش خیلی رنگ و رو پریده است. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 5:34 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا عجب روزی داشتم. تو شرکت چندتا اکیپ داریم که با هم بد هستن. من عضو هیچکدومشون نیستم و اتفاقن با همشون هم یک عااالمه دوستم و به نظرم همشون ماهن. البته اونا از نظر همدیگر هیولا هستن. دو روزه بین گروه ها جنگی شده از اون تن به تنا. وحشتناکترین قسمت اینه که همه طرفا میان پیش من درد و دل می کنن. و منم چون با همشون دوستم خیلی ناراحت می شم. از وقتی هم اتاقم اومده این اتاق دنجه راحت تر می تونن بیان توش و بشینن حرف بزنن. به نظر من همشون راست میگن ولی بینشون سو تفاهم شده. خیلی سعی کردم اینو بهشون بفهمونم ولی اوضاعشون خراب تر از این حرفاست. تا اینکه دعواشون انقدر بالا گرفت که مدیریت یکیشون رو اخراج کرد.... حالا من دلم براش تنگ میشه!!!! کاشکی تموم شه این دعواشون... من امروز خیلی ناراحت شدم.... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 9:0 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب خواب دیدم ظهر جمعه است و من رفتم توی محوطه چمن جلوی خونه خوابیدم. انقدر کیف داشت. اونطرف فواره باز بود و هوا رو خنک می کرد و بوی چمن خیس میومد اینطرف هم من خواب بود. خوشبختانه تو خواب از حشره و مورچه که من ازشون منزجرم هم خبری نبود. جالب اینکه هیچم برای کسی این کار من عجیب نبود. کسی حتی نگاه هم نمی کرد. من یک دختر گنده با لباس خواب تو چمنا!!! عادی بود. سرزمین عجایبم به خوابم هم راه پیدا کرده! عالیه! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:27 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روزی مثل امروز وقتی جواب سئوالی که شب قبل تا نصفه شب به فکرش بودم رو تو یک صفحه کاغذ که تصادفی به دستم میاد پیدا می کنم... دلم می خواد به خودم تلقین کنم که خدا بهم جواب داده... به خودم می گم: ما آدمای معمولی ظرفیت اینو که جبرئیل بیاد باهامون حرف بزنه رو که نداریم، پس شاید این یک راه عجیبه از بین هزاران راه عجیب خدا برای ارتباط... کاشکی ای میل داشتی! (اونوقت حتماْ بلاکم می کردی اصلن بزار اینو بگم... من هنوز این جام، تو سرزمین عجایب ساختگی خودم... همه چیز رو هر جور بخوام برداشت می کنم... حتی این تصادف ساده رو... به قول اونور آبیا I'm on the cloud #9 هوا اینجا خیلی خوبه! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یک جا به جایی اساسی داشتیم. همیشه یکی از اتاقای شرکت رو از همه بیشتر دوست داشتم. امروز طبق معمول این چند روزه اخیر گفتم کار چندانی ندارم و رفتم تو حسابداری تا به اونا تو کارا کمک کنم و گفتم اصلاْ تغییر جا به من مربوط نیست و اصلا هم حوصله نداشتم بپرسم برای من چه تصمیمی گرفته شده. آخه همیشه بدترین چیزا که دوست نداری رو سرت میارن. ولی بعد از چند دقیقه که برگشتم یک سر و گوشی آب بدم دیدم اون اتاق رو دادن به من! خیلی خوشحال شدم! انقدر دنجه که حد نداره! خدا رو شکر! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:53 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
به این میگن هوای بهاری.... به به کاشکی تا مهر-آبان که پاییز میاد اینطوری بمونه... خدا رو شکر |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:1 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شب یک روز خوب، یک شب خوبه! رسیدم خونه لابی من صدام کرد و گفت یک نامه برام اومده... می دونستم از طرف کسی نیست جز "جک"... جک عزیز و ماه خودم. شرمنده ام که دیر به دیر سراغش رو می گیرم ولی اون انقدر ماهه که اهمیت نمی ده و وقتی هم اومدم خونه و رفتم رو خط چابی اونجا آن لاین بود با اینکه اونجا باید از صبح خروس خون هم زودتر می بود ولی ما از ساعت ۷ تا ۹ از همه چیز حرف زدیم. از همکارا، خبرای جدید، لباسها، هوا، خانواده، غذا و در نهایت از مشکل من که خیلی ساده حل میشه ولی یک نژادپرست که نه منو میشناسه و نه دیده سرراهش ایستاده و میگه مرغ یک پا داره چون من می گم! و در نهایت همه چی به خدا سپرده شد... زوره خدا از اون نژادپرسته بیشتره مگه نه؟ حتما هست! نمیخوام بگم پس چرا و حرفای دنبالش چون منو از راهی که دارم پیش میرم و سرزمین عجایبم دور می کنه پس شب خوش تا صبح فردا!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب همونطور که خمیازه کشیدن و کسالت مسریه، شادابیم مسریه.... خودم امتحان کردم... الان که تو سرزمین بیعاری و اسرارآمیز ساختگی خودم هستم و حالم خوبه مثل کیوپید هرکسی باهاش در تماسم رو میخوام شادابی بشه... در اولین قدم چابی برام یک ایمیل زده بود با لحن شرمنده و یکجورایی (چون فکر می کرد مثل دفعه های قبل جیغم میره هوا) تا یک خبر نسبتا بد بهم بده ولی من گفتم : اشکال نداره... وضعیت رو درک می کنم... عجله نکن... قدم به قدم پیش برو. ما که نمیخوایم به خودمون زجر بدیم... و از این جور حرفایی که ناشی از عجزه توام با درکه و اونوقت انگاری معجزه کرده باشم به جای اینکه سرعتها کم بشه بیشتر هم شد چون مصمم تر شد که قدم به قدم که میره سرعت قدماش رو بیشتر کنه... کاتالیزوری عمل کردم! در قدم بعدی تصمیم گرفتم به بخش حسابداری شرکت در زمان بیکاریم کمک کنم چون همشون عصبی هستن و به کمک احتیاج دارن و وقتی شبکه هنگ می کنه میخوان تقصیرا رو گردن همه بندازن... وقتی رفتم اونجا و سرزمین عجایبم رو هم با خودم بردم به جای اینکه از قاطی شدن سیستم عصبی بشم وقتی کد یکی از بچه ها رو زدم اسم یکی دیگه اومد کلی خندیدم و خیلی آسون کدها رو دوباره تنظیم کردیم و دو روزه که اصلا سیستم هنگ نکرده و همش هم صدای خنده به جای صدای دعوا از حسابداری میره بیرون - به هر حال مدیر مالیمون هنوز عصبیه چون همش زنگ می زنه میگه به جای خنده کار کنین! - ولی ما حالمون خوبه. داره اوضاع خوب پیش میره ! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 3:47 توسط جودی
|
|
||