|
|
|
|
|
یک سکه پیدا کردم. نمی دونم ماله چه کشوریه. نوشته های روش یک خطه عجیب و نا مفهوم داره. عکسه یک مرده جوون که عینک زده هم روشه... میگه امروز که اینو پیدا کردی یعنی شانس میاری... ببینیم و تعریف کنیم. اوضاع یک نموره بهتره! راستی یک کاره عجیب کردم... در یک حرکته انتحاری نافم رو پیرسینگ زدم و بهش یک شکوفه... شکوفه که نه شکله یک دونه برف... وصل کردم... تعداد افرادی که گفتن خاک تو سرت دیوونه و اونایی که گفتن وای چه خوب و خوشگله مساوی بوده تا حالا... مامان از همه بیشتر تایید کرد. پشت تلفن کلی جیغ زد و خندید و انرژی مثبت داد. اولش همچین با شجاعت رفتم اما وقتی اونجا رسیدم شجاعتم پرید از ترس میلرزیدم. داشتم یواشی بر میشگتم که یک دختره اومد و پنبه ای که آغشته به یک مایع سرد بود مالید رو بدنم که می گفت بی حس کننده است. من پنبه اش رو گرفتم و گفتم این دیگه چیه. گمون نمی کنم بتونه منو بی حس کنه. بی حس کننده فیل یا کردگدن ندارین. دختره یک جوری نگاه می کرد مثل عاقل اندر نمی دونم چی چی. منم از ترسم دسته آغشته به بی حس کننده رو هی می زدم به دهنم و مثلن دارم از ترس میمیرم. بعد که پیرسینگ که یک ثانیه بود تموم شد دیدم که لب و لوچه ام اختیارشون از دستم رفته!!!!!! بی حس شده بودن!!!! به اوجه پت و متی رسیده بودم... سانی داشت از خوشحالی بال میزد!!!! شاید چون اولین کاری بود که هر دو تامون تو انجامش توافق داشتیم!!!! چه توافقی!!!! تو دیوونگی... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 21:55 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این سانی ۸ روزه منو سرکار گذاشته. هر شب کلی میشینه حرف میزنه در مورد تجاربه مسخره اش. انقدر که من صبح که بیدار میشم یادم نمیاد شب قبل چطوری خوابیدم... اما آخرش همون غلطی رو کرد که نباید میکرد و کلی هم در موردش سره منو خورده بود.... حالم بهم میخوره ازش. مثله کسی که میخواد خودکشی کنه و هزار روز درمورده مضراتش و خطر اینکه اگه زنده بمونه زندگی گندتر میشه برات سخنرانی کنه و آخرش که سخنرانیش تموم شد بگه "خوب دیگه کار نداری من برم بمیرم" و بپره تو حوضه پر از تمساح. انقدر بهم برخورد و شوک شدم که گمون نمی کنم تا چند روز بتونم اصلن باهاش حرف بزنم. خودشم بخاطره گندی که زده از جلو چشمم دور میشه که البته بهتره من. اصلن این چند روزه این دختره همش منو شوکه کرده و اونوقت توقع داره مدت سفر رو تمدید هم بکنم... به همین خیال باش!!! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 3:37 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بر عکسه دیروز حالم خیلی بده... آخه یک کاری کردم دیوونه بازی!!!! داشتم راحت زندگیم رو می کردما!!!! مثل دیوونه ها خودم رو توی یک خرجی انداختم که از دیشب تا حالا شکه شدم!!! من چه نادونیم!!!! عذاب وجدان گرفتم!!!! چرا اصلن اینطوری شد... من چیکار کردم.... با این اوضاعم که شش ماهی یکبار حقوق میگرم اونم نصفه!!!! خاک بر سرم!!! واقعن حالم بده و اصلن مبالغه نمی کنم. دیشب تا صبح تهوع داشتم... سانی هم هی می گفت دیوونه مگه ما مردیم... ما پشتوانه هاتیم... فکر می کرد خیلی دلداریم میده. زنگ زدم مامان بهم یک چیزی بگه حالم بهتر بشه... فایده نداشت چون مامان گفت خوب کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدا این کامنته الهام هم چقدر حالم رو بد کرد... واااااااااای الهی بمیرم...... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 1:27 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز خوبی داشتم.
چابی بهم همش تلفن میزنه. حتی تو حموم هم تلفنم رو میبرم. دیروزم زیر دوش بودم که یک مرتبه زنگ زد!!! کاشکی می تونست بیاد. چون نتونسته بیاد دلش انقدر اینجاست... امروز از Yucca برگشته بود ولی باز فردا میره. دیگه به Yucca میگه Yucky!!!! عکسای آتیشای توی Yucca رو تو اینترنت دیدم. خیلی وحشتناکن! وقتی بهم زنگ میزنه خدا می دونه چقدر احساسه خوبی می کنم. حتی حرف چندانی هم برای گفتن نداریم ولی باز میگه چند ساعت دیگه دوباره بهت زنگ می زنم و منم میگم "آره حتمن حتمن"!!! دیروز روزه مادر بود. به مامان زنگ زدم. تو تهران که بودم هدیه اش رو پیشاپیش دادم هرچند از هدیه گرفتن تو روزه مادر نفرت داره. اصلن از هدیه گرفتن تو همه روزا بدش میاد!!! مامانه دیگه! دیروز به فکر "مریم"،"نغمه" و "الهام جون" بودم... دوستای عزیزی که ماماناشون رفتن به بهشت... مریم یک بار بهم گفت روزه مادر براش کوفت ترین روزه... خاطره هاشون عزیز و یادشون گرامی!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 23:50 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردم از کودکیاشون فاصله میگیرن چون دیگه با این شادی ارضا نمیشن.
ولی من هنوز جام خوبه! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:8 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شروع امروز: بیخوابی اول صبحه سانی خانوم و سردرد میگرنه من!!! همیشه وقتی قرار نیست صبح زود بیدار شیم ساعت ۵ بیدار میشه و به زور بیدارت میکنه. صدای سشوارش و آهنگ ام تی وی کمه داد و بیداد هم می کنه که پاشوووو...تازه دمای اتاق هم ۱۰ درجه بیشتر نبود. نمی تونستم از جام تکون بخورم. تنها کاری که در پاسخ به دستوراته مکررش برای بیدار شدن به فکرم رسید که انجام بدم این بود که از زیر پتو عاجزانه فینگرم رو ببرم بیرون و بهش نشون بدم!!! چند لحظه سکوت کرد و بعد شروع کرد به خندیدن... انقدر خندید که خوابید!!!! اصلن به هیچ انسانه نرمالی شباهت نداره!!!! بعد بیدار شد و صبحانه نخورده رفت کنار استخر... مثل دیروز. دیروز انقدر آفتاب گرفت که بیهوش شد و یکی از کارگرای استخر بلندش کرد آوردش بالا... نمی دونم چرا من انقدر خجالت کشیدم !!! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:1 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز بالاخره چند تا کتاب خریدم
دیشب یکیشون رو شروع کردم. مثل همه نوشته های پائولو کوئلیو اسرار آمیزه و منو یاده مایکل میندازه. آخ ۳ هفته پیش برام ۲ تا ایمیل زد و من یادم رفت جوابش رو بدم... چرا اینطوری شدم؟!؟!؟!؟! امروز پر از کاشکی ام: کاشکی میومدی... کاشکی بودی... کاشکی بیاد.... کاشکی نره.... کاشکی بگه.... و ادامه دارد... هر کدوم مربوط به یک چیزه. چقدر امروز این اتاق سرده. انگشتام یخ زد!!!! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:35 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آخیش بالاخره این فافا جان وصل شد که حاله اسباب کشی نداشتم. فافا جان تنبلایی مثل منو دریاب دیگه... ولی شاید اگه یه بار دیگه خراب شه اونوقت برم بلاگر. قالباش خیلی مامانن. دیشب رفتم خونه دیدیم مامان اتاقم رو تغییر دکور داده بود. انقدر خوشحال شدم که می پریدم هوا. تو دکور جدید خیلی خوب خوابیدم!!!! نمی دونم اصلن دکور به خواب ربط داره ولی من اینطور برداشت کردم. در اثر این خواب راحت و استراحت مغز چند تصمیم جدید شغلی اتخاذ کردم که به اجرا دارم میزارمشون... تا ببینیم... یعنی ببینم!
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 4:58 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که از صبح چقدر تبریک گفتم...
آخرشم یک پوستر طراحی کردم و هم پرینتش کردم زدم تو اتاقم (برای اولینه اولینه اولین بار تو عمرم خود شیرین شدم!!!)... و هم یک سایز کوچیکشم رو برای هر جنبنده ایتالیایی که میشناختم فرستادم. انقدر خوشگل شده پوستره که خودم هم باورم نمی شد یک همچین چیزی بتونم بسازم!!! چشمشون دراد... تنها کاری که می خوان برامون بکنن اینه که بهمون شیرینی و ناهار بدن... حالا اگه کسی از ترس اینکه مبادا چاق بشه هیچ کدوم رو نخواد دیگه خودش نخواسته دیگه به کسی چه... لااقل تعطیلمون می کردین خوب!!! بازی ایتالیا با هر جای دیگه بود... بولکینافاسو... چرقوزستان هرجا... من طرفدار طرف مقابل ایتالیا میشدم!!! تو سالی که گذشت ایتالیاییای شرکتمون خیلی ما رو چزوندن... دلم می خواست ناراحت بشن! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:47 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب وسطای شب از خواب شدم. انگاری خوابم تموم شده بود... چند روزه به خودم قول دادم تو این جور مواقع نزارم مغرم به گذشته ها یا آینده ها بره. باید بشینه سرجاش تکونم نخوره. به صدای فن گوش کردم. یواش یواش تیک تیکه ساعت هم اضافه شد... پا شدم راه رفتم تا از پنجره بیرون رو ببینم. پام صدا میداد!!! عجیبه ها تا حالا دقت نکرده بودم. انگار استخونه پام لقه تق تق میکرد!!! بیرون سوت و کور بود. ساعت ۳ و چند دقیقه بود ولی هوا داشت روشن میشد. دسته گلای رئیس جمهوره دیگه! تو زمستون این موقع وقتی بیرون رو نگاه میکردم همیشه کنار حوضه پایین ساختمون حداقل یک روباه میدیدم... با وجودی که نصفه شب بود می رفتم مامان رو بیدار میکردم می گفتم "مامان اون پایی روباه هست"... مامان هم تو حالت خواب می گفت: "آره می دونم دنباله غذا میان اینطرفا... بیچاره ها!!!" چه دیوونه بودما!!! بیچاره مامان!!! حالا دیگه اگه فیل و زرافه هم بینم بیدارش نمی کنم... خیلی خسته است... این چند وقته همش دنباله کارای مامان بزرگ بوده... بدون هیچ کمکی... میگه: "حالا میدونم چرا با هیچ کس رفت و آمد نمی کنی و رابطه ای نداری... موقعی که به کمک نیاز داری همه غیب میشن. همون بهتر که غیب بشن و دیگه پیدا نشن"... آفرین مامان خوب. آخرش فهمیدی من چی میگم!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک صبحه شنبه داغ! بعضیا داغشو دوست دارن !! خوشبحالشون میشه... چه دو روز تعطیلیه مامانی داشتم... میگرن درد تمیز تمامه دو روز! اصلن نمی دونم چرا میگرن درد گرفتم... چابی که خبری ازش هست... اوضاعه سکوت روبراه... کتابام هم همه دورمن... تا چند وقت پیش کمبود هرکدوم از اینا می تونست سردرد ایجاد کنه ولی حالا چرا؟ ولی جدن فقط به خاطره روبراه بودن همه چی تونستم با وجود سردرد به همه کارام برسم و سعی کنم بهش اهمیت ندم. فیلمی که مانی بهم داده بود کووول بود - بعدش به یاده اون همکارم که رفته و دلم براش تنگ شده پنجشنبه شب کارتونه Incredibles رو دوباره نگاه کردم. یادتت بخیره دختره خوب... دلم برات تنگ شده! کارتونه عصر یخبندانه 2 رو هم خریدم دیدم. دوبلراش عوض شدن و اولش یک کم تو ذوق میزنه ولی بعد از چند دقیقه بهتر میشه... حیف که این پنجشنبه تعطیل نیستم!!!! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 22:17 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا تعطیلم جونمی... امشب تا دیر بیدار میمونم و یک فیلم ترسناک که یکی از همکارام بهم داده میبینم. چه کیفی داره. من عاشقه فیلمای ترسناک از نوع hide & seek و Omen و Haunted House هستم. کاشکی امشب رعد و برقی و بارونی بود و من می تونستم صحنه زیر رو دوباره از پنجره ببینم... و ترسناکیه فیلم تکمیل شه (شاید به این بشه گفت یک نوع مازوکیزم!!!!)- ای وای دقت نکرده بودم چه جالب این شکله برجه میلادم داره -
شب جون زود بیا ! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 5:20 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز از اون روزایی بود که یک جماعت که خاطراتم باهاشون به تاریخ پیوسته و هیچ کدوم هم همدیگر رو نمی شناسن ناگهان به یاده من افتاده بودن. گمونم یک سری جریاناته ارسال ریمایندر از من در کائنات جاری شده... اینا هم که رسیور!
نایریکا!!!!!!! اصلن انگشت به دندون نه که تمام دستم رفت تو دهنم وقتی دیدم ازش پیغام دارم!!!! عکسم فرستاده بود. چقدرم خوشگل شده. اولا شکله باباش بود خدا رو شکر الان شکله مامانش شده... نینا!!!!! نامه اینم از عجایب بود... گفته برام یک خبرای مهم و خوب داره در مورده کارش ولی جینکس نمی خواد بکنه ( به عبارتی یعنی پیشاپیش نمی گه که حرف پیشکی نشه) گمونم یک چیزی ساخته دارن می فرستنش هالیوود... آخه از بچگیش آرزوش این بود و می گفت تنها خبری که ممکنه تو دنیا خوشحالش کنه اینه که یکی از انیمشین هایی که می سازه حداقل کاندید اسکار بشه و اون بره روی یکی از صندلیای اونجا بشینه. بهش می گفتم اگه بگن همراه می تونی ببری منو می بری؟ می گفت حتمن... البته الان برام مهم نیست. آخه چی بپوشم برم.از فروردینم که حقوق نگرفتم... واااااای منو هنوز بدار و ببار هم که نه اصلن هیچی نیست... چه خولم! موریا!!!!!!! ازش نفرت خاص و خارق العاده ای دارم ولی علاوه بر پیغامی که توش فقط پرسیده بود (ایرانی؟) ادم هم کرده ... منم دیدم ضایعات میشه اکسپت کردم ولی جواب ندادم. گمونم فضولی خونش اومده پایین. امروز امن و امانه... از ساعت ۱۲ کار به خاطره بازی ایتالیا تعطیله چون شرکت ایتالیاییه و همکاران گرامیه ایتالیایی برای مشاهده فوتبالی که به حق ۵ تن (الان دارم مثل ننه پیرزنا میکوبم با مشت به قفسه سینه ام) بازنده بشن توش تشریفشون رو می برن خونه... یعنی اگه ایتالیا فینالی یا خدای نکرده برنده جام بشه ما اینجا اسارت داریم از بس تکرار میکنن تعریفاتشون از تک تکه حرکاته بازیکنا و تماشگرا و داور و حاله خودشون موقع بازی و تکون خوردن ابرا و رد شدن پرنده ها از بالای استادیوم و دیگه هرچی. زود شب بشه الهی...
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:59 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی دیدی همونی شد که خواسته بودم؟ دیدی بارون و رعد و برق دیشبو؟ کوووول پرده اتاق رو کنار زده بودم و فن رو هم خاموش کرده بودم تا صدا فقط صدای بارون و رعد و برق باشه. بارون پنجره های رو خیسه خیس کرده بود. رعد و برق تا وسط اتاق نور می نداخت و روشن میکرد. همونی بود که می خواستم. مامان اومد گفت:" ا خیلی وقت بود که پرده ها رو نزده بودی کنار. دوباره اینجا شد مثل آکواریوم... پنجره ها رو داده بودم جمعه تمیز کرده بودن... چه جالب اگه بدونم هر وقت پنجره ها رو تمیز کنم اینطوری میشه یک روز در میون میدم تمیزشون کنن!" وقتی پرده ها رو کنار می زنم مامان می گه اتاقم شکله آکواریوم میشه... یک محفظه شیشه ای... لذت بخشه نه؟ حتمن منم یک پری دریایی میشم...
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:39 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزه حرف زدن و فکر کردن !!!!!!!!! من تا حالا هیچ روزه ای نگرفتم از هیچ نوعش ولی می تونم شرط ببندم روزه فکر کردن از همه سخت تره. اونم منی که در هر ثانیه ۵۰۰ میلیون فکر مختلف از کلم رد میشه. میشه دوقسمتش کرد... فکر مثبت و فکر منفی... روزه فکر منفی!!!! فقط باید یک لیست از فکرا و حرفای منفی که باید ترک بشه ساخت برای ۱۵ روز. به عبارتی باید لال مونی بگیرم!!! روزه اخبار هم هست... خوبه این یکی خوبه. امروز صبح نزدیک بودن از خوندن خبری که یک قاضی یهودیه بو گندو رای داده آثار هخامنشی ایران باستان که تو موزه های آمریکاست حراج بشن و پولشون به اسرائیل فرستاده بشه سکته کنم. همون بهتر اخبار هم بره تو لیست روزه! سعی کردم به چابی هم یاد بدم... نشسته بود برای من فکر خوب ردیف میکرد... توی لیسته فکرای خوبش فکر کندن به کشیدن لپه صورته من هم بود!!!! حتمن منظورش استخونه صورتم بوده!!!! ولی قاطی پاطی شد یک مرتبه... انقدر به چیزای خوب فکر کرد که غمگین و افسرده شد و شروع کرد به زمین و زمان بدوبیراه گفتن و آخرشم گفت... روزه فکرای خوب هم بگیریم!!!! بمیریم چطوره؟ |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 3:43 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی من کم عاشقه این راغب جونم... نغمه خانم نگی ما رو کشتی با راغباااا... الهامی جون ازم خواسته. باور نمی کنی برو کامنتای قبلی رو بخون... این راغب هیچ شباهتی به چابی جونم با قد ۲ متری، چشمای آبی و موهای بورش نداره ولی من همش فکر می کنم چابیه!!! راغب و خانومش طراحی و ساخته جواهرات انجام می دن و یک جواهراتایی می سازن که هوش از سره آدم میره. اون گردنبد مکعبی هم که گردن دختره بود تو اون کلیپ کاره خودشونه... وقتی اینو به چابی گفتم فکر کرد من جواهرات می خوام و رفت برام یک انگشتر خرید!!!!!! درحالیکه آخرین چیزی که تو دنیا دوست دارم جواهراته!!! راستی آهنگ شماره ۴ از همین آلبومش هم حرف نداره اسمش هم هست "اشتقتلک انا" یعنی "دلم برات تنگ شده"... کسی که یک کلمه عربی هم بلد نیست می تونه بفهمه چی میگه... اینم از شعر نسینی الدنیا که الهامی جون خواسته بود و معنیش : نسيني الدنيا نسيني العالم |
||
|
2
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 3:52 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضیا می گن با تلقین به خودت و با برنامه ریزی ذهنی و تثبیت تصاویر مثبت و دلخواه می شه زندگی رو اونجوری کرد که دوست داری!!!!! مثالهایی که در این مورد می زنن هم برق از سر آدم می پرونه... دیشب خیلی سعی کردم این کار رو بکنم... در بیشتر مواقع موقع تلقین تصاویر مثبت صدایی رو می شنیدم که از درون بهم می گفت "گمشو بینیم... دیوونه"!!! حالا... بدون توجه به نداهای درونی می خوام تلقین کنم که امروز خیلی سرده. لوور دراپه ها و پرده های اتاقم رو هم همچین بستم که یک اپسیلن نور هم نیست. هر چند این اتاق اصلن نور گیر نیست.... واااای چه سوزی میاد... از لایه درز پنجره داره میاد تو!!! ( |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:8 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
من حالم بدک منفیه این روزا... از تابستون خوشم نمیاد. هنگ کردم. باید ریستارت بشم!!! کاشکی ما هم کنترل و آلت و دیلیت داشتیم! دچار خود درگیری برای به رسمیت شمردن تابستون به عنوان یک فصل هستم. راستی یکی یک کتابه خوشگل معرفی کنه بهم. یک کتابه کوفتی یکی برام فرستاد نصفه خوندم ولش کردم به اسم White Oleander از دست شخصیت زنه تو کتاب افسردگی گرفتم انقدر خل بود. ترجمه فارسیش میشه "خرزهره سفید" نخونیدش... من که نصفه انداختمش اونور. اینم من در حال جنگ با تابستون... هوا رو می زنم.
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:7 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از همین الان میخوام بگم آخ جون پنجشنبه تعطیله!
کتابم تموم شد. صفحه های آخرش رو یواش یواش می خوندم که تموم نشه. خیلی دوست داشتنی بود... حالا که دیدم این کتاب خوبه از پائولو کوئلیو بیشتر کتاب می خونم... راستی برای مامان هم همش تعریفش می کردم. چون خودش می گفت وقت نداره ولی دلش می خواد بخودندش پس گفت هر شب تا هرجا می خونی بهم بگو... خیلی خنده دار میشد... من مثل راویا می شستم می گفتم : خوب جونم برات بگه... "تق" از اون صداها که قصه گوها از دهنشون درمیارن!! هاهاها امروز شرکت خیلی ساکته! شنبه و یکشنبه دنیا تعطیله... سایت خاله رو تو این تعطیلیا درست کردم. از خوشحالی جیغ می زد. گفته چند وقت دیگه داره میاد ایران و میخواد اون موقع این "لطفم" رو جبران کنه. یعنی اگه این کار رو بکنه... منظورم جبرانه... میشه اولینه اولینه اولین بار تو عمرم که کسی لطفم رو جبران میکنه!!! وای پس کاشکی زودتر زمان بگذره بیاد ببینم چی کار میخواد بکنه (عقده ایم دیگه) |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:6 توسط جودی
|
|
||