|
|
|
|
|
تازه داشتم بوی پاییز جونم رو حس می کردم و صبح پام رو که می زاشتم تو ورودی احساس می کردم خدا داره کم کم فنش رو روشن میکنه که اخبار وضع هوا گفت هوا گرم میشه... ای بابااااااا جریاناته دو روزه پیش کماکان در جریانه و فقط من سرعت کار رو کم کردم چون دیشب میگرنم داشت میترکید... خیلی دیشب ساکت بود خونه. از ترسه مهاجمینی که مثله اسرائیلیا از هجومشون سربلند بودن و میریختن و ماهواره ها رو جمع می کردن من و مامان دیش رو از پشت پنجره کشیدیم تو. میگم تو کشور ما به زور میخوان مارو بفرستن بهشت اینم مدرکش... تازه چیزه بدی هم که نگاه نمی کردم. داکتر فیل و استارتینگ اور و اینسایدر با فرندز... همین... فقط همینا رو هر روز می بینم... کجاش بد و بی تربیتیه؟ پس بشینم میزگرد نگاه کنم یا فوتبال هیتی ببینم یا سریالایه حال به هم زنه و بی ریخت؟ ۱۰۰٪ وقتی آبا از آسیاب افتاد دوباره دیش رو هل میدیم سرجاش... اصلن سردردم یک کمش ماله همین بود دیگه. آخه چون خونه ساکت بود من و مامان هی نشستیم فکر کردیم و هی فکر کردیم و آخرش من میگرم یک کات داد به اوضاع و منو روانه تخته خواب کرد... امشب نهضت ادامه دارد فقط با سرعته کمتر... راستی دیشب تا صبح خوابهای عاااااااالی دیدم. با دوستم مرجان بودم و اون همه خونش، حتی دیوارهای بیرون رو به خیابون رو هم قابه عکس از صورته خوشگله خودش گذاشته بود... همش باهم بودیم و تو خواب کلی خوش گذشت... جای شکرش باقیه حداقل تو خواب خوش میگذره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره یک نامه ای دادم دیروز... با هزار بار تغییر و تفکر روی تک تک جمله ها و پیش بینی تک تکه فکرا و حرفا و باز هم تغییر... نامه انقدر خوب و درست و حسابی از کار دراومد که عمرن نمی تونست جوابی خلافه چیزی که من می خواستم داشته باشه... و جوابش هم اومد... چند لحظه بعد از ارسال... درست همونی که می خواستم ولی چون همونی شد که می خواستم و سرشته عجیب و غریبه آدم که از هر گونه تغییر در یکنواختی راحتی که بهش عادت کرده گریزونه شروع کرد یک مقدار که نه خیلی زیاد منو خوردن که ای بابا بشین زمین زندگیت رو بکن... بزار شب و روز بیاد و بره و پنجشنبه جمعه بیاد و تو از اومدنشون خوشحال بشی و جمعه غروب حالت گرفته باشه که "اه پس این روزه بلند کی تموم میشه" و وقتی که تموم شد بگی "حیف شد رفت... ای وای هفته نو شد و زندگی و کار از نو"... خلاصه مثل جونه مرگ شده ها همینطور خودم رو خوردم. از اونطرف هم چابی خان یک نامه فرستاد و یک راه دیگه پیشنهاد کرد که زیاد مشخص نیست ولی چون قراره با مدیریت و مسئولیت اون و نه من انجام بشه پس وسوسه انگیز تر بود... دو روزه که بالاخره دارم یک تکونی میخورم... سردرگمی خیلی کوفته... ولی دیگه تا همیجا بسه... خوب من حرکتم رو می کنم ببینم برکتش از راه میرسه یا نه... در ضمن من می ترسم... یک عااااااالمه... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:28 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از چهلم بابا وقتی کم کم به خودمون اومدیم مامان ازم خواست تا به دوستای بابا که باهاشون ایمیلی در ارتباط بود نامه بدم و مطلعشون کنم. من فقط ایمیل یکیشون رو می دونستم چون چند بار که بابا بیرون بود تلفنی ازم خواسته بود تا برای اون دوستش از طرفش ای میل بزنم. خیلی همدیگر رو دوست داشتن. می گفت عربه ولی چون فامیلیش کیلانیه حتمن گیلانی بوده و زمانای قدیم که خودشون هم خبر ندارن ایران بودن و به اونجا مهاجرت کردن. حتی وقتی به ایران میومد بابا همش می بردش بیرون و خرید و کلی متقاعدش کرده بود که ایرانیه...ولی من هیچ وقت ندیده بودمش... وقتی نامه من رو گرفت ۱۰۰ تا ای میل در روز برام می فرستاد و باورش نمی شد که آدمه به اون شادی یک مرتبه مرده باشه و من هم چیزی نداشتم بگم جز اینکه به فردی که فکر می کردم دوست بابا بوده و توی تصوراتم حتی اون رو شکل بابا می دیدم و نمی دونم چرا فکر می کردم سه تا دختر همسن و ساله من داره خیلی راحت درد و دل می کردم و از حال و هوای خونه و اطرافیان براش می نوشتم... تا اینکه بالاخره تلفن زد تا تلفنی ابرازه احساسات کنه و من فکر کردم که اون صدا نمی تونه صدایه یک آدمه هم سنه بابا باشه... پرسیدم شما خوده دوست بابام هستین با پسرشی؟ گفت خودشم... و بعد چند تا ایمیل عجیب غریب برام فرستاد که اصلن دلم نمی خواد مضمونشون یادم بیاد... احساسه عجیبی داشتم... هر احساسی که بود احساسه خوبی نبود... تا اینکه تو نمایشگاه جی تکس دوبی دیدمش... فکر کنم هم سنه خودم بود... عجیب بود که این چه دوستی بوده بابا داشته... ولی خوب یادم افتاد که بابا شادتر از اونی بود که با بزرگتر از این دوست بشه... خیلی از اعمال و رفتارش بدم اومد. همچین رسمی باهاش برخورد کردم که خودشم فهمید من چقدر از دیدنش تو ذوقم خورده. شاید اگه می دونستم مثل بابا نیست باهاش اونطور راحت درد و دل نمی کردم... فکر نمی کردم یک روزی محتاجش بشم... آره الان محتاجه یک کمکه کوچولو بهش شدم.... یک ایمیل بهش زدم و یک کم براش مقدمه چینی کردم و اونم دیروز بهم جواب داد و کلی مهربون و فهیم نوشته بود که برای من هرکاری می کنه... از چابی هم کمکه فکری خواستم ولی اون می گه من همیشه بهتر می دونم چی کاری کنم!!!!!!!!!!!!!!! کاشکی خدا یک جوری بهم می گفت چطوری کمکی که می خوام ازش رو عنوان کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب.... کمکم در مورده کارمه... چرا مهربون و فهیم جوابم رو داد؟ نکنه آدم خوبیه و اون اولا یک کم خل شده بوده و حالا پشیمون شده میخواد جبران کنه؟ اعتماد بازم بکنم یا دیگه نه.... کاشکی یک راه حله دیگه داشتم...
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:56 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب خونه نرفتم. سانی که با هم مسافرت رفته بودیم ازم خواست شب برم خونشون. وسطای شب از خواب بیدار شد و با دیدن من کنارش انقدر وحشت کرد که حد نداره. آخه تختش یک کم از تختای یک نفره معمولی بزرگتره و هر وقت میرم پیشش دوتایی رو یک تخت می خوابیم. پرید هوا و گفت "وای این کیه؟"!!!!!! گفتم "ای بابا، خل شدی چرا، منم، نترس" ولی از ترس یک نفس نفسی میزد که گفتم الان سکته می کنه!!! بعد خوابید و چند دقیقه بعد گریه کرد تو خواب... بیدارش کردم.... باز خوابید و اینبار خندید... بعد دوباره داد زد : "عمه حرف نزن میام خفه ات می کنما"... فکر کنم خوابه عمه اش رو میدید. خلاصه من دیشب تا صبح بیدار بودم و صبح که پا شدم بیام شرکت ازش پرسیدم "چت بود روان پریش شده بودی دیشب؟" جواب داد که اصلن هیچی یادش نمیاد!!!!!!! تازه امروز هم تصمیم گرفت شرکت نیاد و بره استخر... خوشبحالش والا!!! اما من از خواب گلو درد گرفتم الان... ولی بهش که فکر می کنم میبینم خیلی فان بود... این روزا خاطره میشن... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:26 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کس نمی دونه دیشب تو دله من چه خبر بود! جشن ساکت تو یک گوشه از خونه جلوی تلویزیون با مامان.... جعبه شکلاتهایی که سوغاتی براش آورده بودم رو باز کرده بود و دوتایی جشن شکلات گرفته بودیم... بدون توجه به وسواسهای روزای دیگه ام برای ترس از چاق شدن با شادی شکلات می خوردم و فکر می کردم الان وقتشه که دهنم رو با شادی شیرین کنم...
به عنوانه یکی از میلیونها نفری که صهیونیست زندگیشون رو به بازی گرفته، از اعتراف به شکست اسرائیل جشن گرفته بودم. خاله از ونکور زنگ زد و گفت اونجا مردم جشن گرفتن و اونا داشتم می رفتن به کاروانشون بپیوندن!!! می گفت لباسهای رقصه عربی که براشون کادو فرستاده بودم رو می پوشن!!!!!!!!!!!!!!!! کاشکی میدیدم. مردم امارات حتمن الان ناراحتن... آخه خرابی لبنان باعث میشد نمایندگیهای مارکهای معروف به اونجا منتقل بشن و اونا خوشحال بودن. این عربای دیوونه همین کارا رو می کنن دیگه خاک بر سر شدن. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:15 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونستم سوغاته وبلاگی هم وجود داره!!! راستی رها جونم خودت از مکه چی آوردی ؟ (شوخی) عکس! ببینم چی بزارم... آخه یک عالمه عکس گرفتم... فیلم هم همینطور. من کلن از اون آدمایی که عشقه ماشین هستن نیستم... ولی نمی دونم چرا همیشه اونجا خل میشم... حالا ببین اینا رو : پلاکه ماشین رو ببین - ماله جناب رییسشونه
ای جان... رولزرویزهای برج عرب
آخه این چیه؟
این پارکینگه تاریکه ولی ازش نگذشتم:
اینم برف طبیعی... البته بیشتر اون تو فیلم گرفتم. تو وبلاگ بلد نیستم فیلم بزارم... اگه اصلن میشه اینجا فیلم گذاشت بهم بگو تا بزرام چون فیلمام خیلی قشنگ شدن:
خوب دیگه اینم سوغاتی رها جون. ولی فکر کنم تا دو روز طول بکشه لود بشن... بوووس |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:0 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز با یک شروعه خوب استارت خرد... به خاطره روزه فرد بودن با اتوبوس اومدم. وسط راه موبایلم زنگ زد و چابی پشت خط بود... پیشه خودم فکر کردم: خیال نداری که وسط اتوبوس با یک زبونه دیگه با تلفنت حرف بزنی و جلب توجه کنی؟ البته که نه!!! هرچند دلم می رفت که صدای چابی جونم رو می شنیدیم ازش خواستم ۲۰ دقیقه دیگه زنگ بزنه!!!! بعد از ۲۰ دقیقه که دوباره زنگ زد چند تا صحبته مهم رد و بدل شد... که میگرن درد اخیرم رو کم کرد!!!! زندگیم شدیدن شرطی شده!!!!! دیشب خیلی شبه خوبی بود. ساکت و خنک... ساکت بعد از مدتها... خوبه، خدا رو شکر روزها دارن تند میگذرن... شنبه شبه پیش انگار همین دیشب بود، کلاسه سالسا با سانی...اون آقایی که تغییر جنسیت داده بود و خانوم شده بود... اسمش رو گذاشته بود "می می"... فقط من و سانی بهش نگاه می کردیم و گاهی هم شلیکه خنده هامون صداش به آسمون میرفت. یک آقایی اومد پیشمون و گفت: از رو ظاهر افراد درموردشون قضاوت نکنین. این می می خیلی ماهه... منم خندیدم گفتم آره ماهه چند تا ستاره هم داره تازه از شرابه های کمرش آویزونن... آقاهه هاج و واج نگاه مون کرد و من خودم هم از این جوابه مسخرم خندم گرفت ا!!! بعد گفت شما چرا نمی رقصین اونوقت من و سانی تصمیم گرفتیم برای اینکه همرقصه غریبه نداشته باشیم بشیم پارتنر هم و رفتیم یک گوشه و سانی میچرخید و می افتاد تو بغله من. اون آقاهه باز اومد و گفت : استثناها باید همدیگر رو بهتر درک کنن یعنی شما دوتا که لزبین هستین هم تو یک کتگوری "اقلیت" با می می قرار دارین پس چرا انقدر اون براتون جالبه!!!!!!!!!!!!!!!!!! من و سانی به هم نگاه کردیم... من با موهای سیاه و کوتاه و ۱۵ سانت از سانی بلندتر و با بولیز و شلوار... سانی با موهای بلوند و بلند و با دامن و پارتنر رقصه من... اون آقا داشت از رویه ظاهرمون قضاوت میکرد... گفتم: آقایی که به ما درس میدی، لطفن از روی ظاهر ما قضاوت نکن خودتم... اون دیگه هیچی نگفت... ولی فهمیدن همین هم برای من و سانی کلی خنده به همراه آورد. خیلی به من و سانی خوش گذشت. دوتایی هر ورجه وورجه ای بود کردیم بدون اینکه کسی مزاحم بشه چون اکثرشون داشتن از روی ظاهرمون بد قضاوت میکردن و ما دوتا به خاطره دور بودن از مزاحمینه احتمالی حاضر بودیم زیر باره این قضاوت بریم... یادش بخیر!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:25 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روزه گذشته به حد کافی استراحت کردم. شاید هیچ کس توی دنیا به اندازه من در اثر کم خوابی منفی باف نمیشه. امروز انگار همه جا رو روشن تر میبینم. سوغاتیه یکی از بچه ها رو بهش دادم. خیلی خوشحال شد. خونگولی می خواست پولش رو بهم بده!!!!!!! آخه کی اینکار رو میکنه!!؟؟!! اونم برام از شمال یک عالمه کلوچه فومن آورده. بهش میگم این کار مثل اینه که من پوله این کلوچه ها رو باهات حساب کنم. میگه نه فرق میکنه!!!! وای که این کلوچه فومنا خیلی از سوغاته من بهترن. من عاشقشونم. مامان خیلی خوبه. خیالم راحت شد باز. خار استخوان داشت که باید استراحت میکرد ولی این چند وقته به خاطره مامان بزرگ کلی دوندگی کرده بود و خونه ما هم که بلند ترین دوبلکس دنیاست با ۱۴ تا پله اش و مامان هم که وسواسی همش هم بالاست هم پایین و خلاصه زمین گیر شده بوده. تا اینکه با یک آمپوله جادویی که به پاشنه پا تزریق میکنن حالش خوب شد البته ۱۰ روزه کامل نمی تونسته تکون بخوره و از همه بدتر اینکه اون موقع تنها بود و من مسافرت بودم... به خیر گذشت. داستانه هواپیماها رو نصفه و نیمه گوش دادم. دیگه برای فجایعه این چنین ظرفیتم پره! نمی دونم چرا هر وقت از این اتفاقا میفته پیشه خودم مثل اکبر عبدی توی اون فیلمی که کوچیک بودم بابا منو برد سینما و توش بچه ها می خواستن عمو سیبیلو رو نجات بدن جیغ می زنم و می گم "خسارت اینم من باید بدم؟" مامان به جیغم می خنده ولی واقعی میگم نه برای خنده... خسارت اینم من باید بدم دیگه خودم می دونم. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:27 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گمونم به کتابهای پائلو کوئیلیو معتاد شدم. این همه کتاب خریدم ولی باز ترجیح میدم اول نوشته های اونو بخونم. امروز اگر بتونم خاطراته یک مغ رو میخرم... می خوام "دوشیزه و شیطان" رو هم پیدا کنم. پائلو کوئیلیو توی کتابه "مکتوب" نوشته وقتی میخوان یه فیل رو تربیت کنن وقتی یک بچه است و قدرت کمتری داره به پاش یه نهال کوچولو می بندن و ذهنیت اینکه شاخه از اونها قوی تره تا وقتی بزرگ میشن همراهشون می مونه و در بزرگی هم باوجود اونکه بینهایت قوی هستن و چند برابره نهال هستن با یه شاخه کوچک میشه کنترلشون کرد... اونها نمیدونن که برای رهایی فقط نیاز به این دارن که خودشون رو تکون بدن!!! فکر کنم می فهمم منظورش چیه!!!! به گفته کتابه "کیمیاگر" باید افسانه شخصیم رو تشخیص بدم... دادم!!! خیلی وقته ولی کائنات همکاری نمیکنه چرا؟ آهای بیدار شین کائنات یک نفر اینجا افسانه شخصیش رو میشناسه!!! آهای.... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 0:12 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره برگشتم خونه و چه لذتی داره شیرجه زدن توی تخته خودت بعد از یک مدت طولانی... باورم نمی شد چند روزه آخر انقدر عالی بشه و خوش بگذره. انقدر که دلم می خواست خودم سفر رو چند روز عقب بندازم. ولی فکر کردم عالی بودنش به خاطره همون ته کشیدنش بوده... دلم برای اون ریزورته ساکت و شنهای سفیدش تنگ میشه... یاده اون آوازه دایدو می افتم که می گفت I've still got sand in my shoes ... الهامی جون، مرسی برای پیغامه روزه پدر... متاسفانه زندگی اینطوریه! راستی اونم CNN بود نه CNC .... ماشینای CNC کجا شبکه خبری CNN کجا... یک اشتباه دیکته ای کوچولو چه تفاوته فاحشی ایجاد میکنه!!!! برم سراغه کارم که بعد از این همه مدت هردومون برای هم غریبه شدیم... همکارا هم که هی میان و ماچ بارونم میکنن... چه روزه نو و جالبی!!! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شبکه تلویزیونی CNC توی وب سایتش داره یک رای گیری جمع می کنه که آیا حمله اسرائیلی ها به لبنان قابل توجیه و موجه هست یا نه. خیلیا به این سئوال جواب Yes دادن.
فکر نمی کنم هیچ آدم سالمی دلش از مردن بچه ها خنک شده باشه.... پس لطفن به این سایت سر بزنید و به No رای بدید. http://edition.cnn.com/2006/WORLD/meast/07/13/mideast/index.html |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:18 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه سرم خیلی شلوغه. کار به خصوصی ندارم فقط یک کم خریده خرده ریز. امروز با سانی میخوام برم کفش بخره. به من گفته براش انتخاب کنم!!؟!؟!؟؟!؟؟!!!!! و این یعنی از آخره بد بختی یک چیزی اونوتر. چون من کفشای اسپورتی و راحت دوست دارم و اون برعکس صبحا لبه ساحل هم که میخواد بره کفش شبه پاشنه ۱۰۰۰ سانتی می پوشه!!! حالا این کارش یعنی چی که از من خواسته براش انتخاب کنم خدا می دونه!!! معلوم نیست تو سرش چی میگذره.
با چابی صبح حرف زدم. گفت ۹ روز دیگه میام اونجا پیشتون ۵ روز می مونم!!!!!!!!!!!!! اینم یعنی دیگه از آخرش دوتا اونور تر. میگم ما سه شنبه بر می گردیم تهران که!!! میگه ای وای من فکر کردم دو هفته دیگه بر میگردی!!! خیلی ناراحت شدم. درسته دیگه تحملم داره تموم می شه و سفر با یک آدمه دمدمیه مشکل مثل سانی پیرم رو درآورده ولی اگه بهم زودتر گفته بود شاید یک کاریش میکردم.... حیف حیف حیف حیف....
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 0:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگه سفر افتاد تو سرپایینی. این جور مواقع سانی میگه باید حداکثر استفاده رو ببرم که معمولن حداقل استفاده رو میبره. دیروز اینجا هر جا میرفتی حرف از لبنان بود. من خیلی لبنانیا رو دوست دارم. به نظرم خوشگل ترین ملت دنیا رو داره. اصلن دوست نداشتم این اتفاق براشون بیفته. خوشبختانه چیزایی که مردم توصیف میکردن که از تلویزیون پخش شده رو ندیدم و الا نمی دونم چقدر ناراحت می شدم. حیف... بیروت خیلی خوشگله!!!! دیروز با دیلاری حرف زدم. فینگیل خان یعنی پسر دیلاری، عزیزترین موجوده زنده کوچولو روی زمینه برای من. دیلاری میگه خیلی برام دلتنگی میکنه و وقتی تلویزیون کلیپی از اشلی سیمپسان نشون میده ماچ باروونیه من میزنه زیره گریه و اسم منو میگه و منو میخواد. آخه من همیشه براش آهنگای اونو می خوندم و اونم برام میرقصید. مورچه ی خاله... نعمته خاله بودن کم از مادری نیستا... خدا می دونه چقدر دوستش دارم... دلم براش یک ریزست. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:46 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
طبق معموله همه مواقعی که از خونه دورم هوس غذاهای مختلف ایرانی داره منو می کشه. در حالیکه وقتی توی خونه هستم خیلی کم غذا می خورم و گاهی نمی خورم. چه می دونم دیوونه ام دیگه... به خدا قول می دم برگشتم دو تا بشقابه گنده زرشک پلو با مرغ بخورم. یا شوید باقالی پلو با ماهیچه... قورمه سبزی.... وای وقتی روی ته دیگه برشته بریزی... می خوااااااااااااااااام... با سانی رفتیم رستوران ایرانی. دیدم غذای روزشون خورش بادمجونه. از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود. سالاد شیرازی هم گرفتیم و دوغ و یک کوچولو هم میرزاقاسمی. دیگه بادمجون پارتی گرفتیم. وقتی آورد اولین قاشق رو گذاشتم دهنم دیدم تفاوتی داره با خورش بادمجونای مامان از زمین تا آسمون و نه تنها هوسم نرفت بلکه بیشتر شد و به زرشک پلو و باقالی پلو و قرمه سبزی خورش بادمجون هم اضافه شد.... حالم بده بزار به یک چیز دیگه فکر کنم شاید بهتر شم... امروز تولده چابیه. می خوام بهش زنگ بزنم... نه نمیشه آخه اینا ماکارونیشون مزه کوفت زهره مار میده... دلم میخواد مایه ماکارونی بریزم لایه نون بربری همچین با دست چرب و چیلی کثیف دو لوپی بخورم و قورت...اووووم... از اون کارایی که تو خونه خاک بر سرم عمرن نمی کنم.... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 3:8 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز روزه نسبتن خوبی بود. کار خاصی نکردیم. پای فسقل خانوم تو خیابون گرفت و نشست رو زمین. من که می خواستم کمکش کنم سواره ماشین بشه از ریختش خندم گرفته بود که نمی تونستم بلندش کنم. به هر بدبختی برگشتیم و تا شب تو هتل خودمون رو مشغول کردیم. تا دیر وقت بیدار بودیم و فسقل خانوم در مورد همه گذشته اش از سیر تا پیاز از بدو تولد تا همون لحظه ای که توش بودیم رو برام تعریف کرد که ثابت کنه رفتاره عجیبش و اعتقاداته باور نکردنیش به خاطره گذشته داغون و مامان باباشه... دلم براش سوخت... خیلی.... اونم از دل سوزی من سود کافی برد و سفر رو تا ۷ آگوست یعنی دو تا دوشنبه بعد تمدید کرد... چیزایی که برام تعریف کرد رو به طور کلی می دونستم ولی اون با جزئیات تندتند تعریف میکرد. بهش گفتم نیازی نداره اینا رو به من بگه... ولی انگار دلش ترکیده بود. من تحمل شنیدنشونم نداشتم ولی اون توشون زندگی کرده بود. ۹۰٪ عمرش وسط دعوای باور نکردنیه مامان بابا گذشته. برای اینکه جلوشون رو بگیره حتی چند بار خودکشی هم کرده!!!!!!!! ولی فایده نداشته!!!!!! اینا ظاهرن همه چی تو زندگیشون دارن از نوعه درجه یکشم... ولی یک مشکلاتی دارن که من خدا رو شکر می کنم که "اینم"!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:30 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب روی یک کاناپه یک متریه فسقلی خوابیدم. داشتم کتاب می خوندم که خوابم برد و فسقل خانوم هم همینطور اون هم روی تختش داشت کتاب می خوند. از صبح که بیدار شدم بدنم خشکه. ولی با این وجود خوب خوابیدم. تو خواب پیشه چابی بودم و یک روز خوب و معمولی بود. همین معمولی بودنش احساس خوبی بهم داده... صبح سر صبحانه فسقل خانوم عاشقه یکی از گارسونا شد. می خواستم سرم رو بزنم به دیوار. پسره قد بلند و مودبی بود. فکر کنم اروپایی بود. یک قیافه ای مثل پارسا پیروزفر داشت. سانی یک نگاهی بهش کرد و به فارسی گفت "آخ که دریای چشای تو منو غرق کرد"... چشمام گرد شد... گفتم تو از گارسون هم نمیگذری!!!؟؟؟؟!!! حالا اون هی می پرسید: چی؟ چی؟ ببخشید چیزی میخواین. فقط دعا کردم اون دور و بر کسی زبون ما رو بلد نباشه!!! دیروز تو استخر هم برای یک نجات غریقه هندی دست تکون میداد!!!! مرده شکله تربچه بود!!!! مرده اومد گفت کارم دارین... منم که نمی دونستم چی بگم گفتم: بله دستشویی کدوم وره. انگار مردم خرن نمی فهمم و اون برق چشا رو نمی بینن!!! این خوب بشو نیست. نمی دونم حالا چرا ما ها رو فرستادن اینجا تا این خوب بشه؟؟؟؟ یا من دیوونه ام که اینا رو درک نمی کنم یا اینا یک چیزیشون هست؟؟؟ شایدم از سرشون می خواستن بازش کنن... ولی چرا با من؟
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:3 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تو صفحه اول یاهوو یک آرتیکل جالب خوندم. اگه خونه بودم ادد تو فوریتش میکردم... http://adventures.yahoo.com/b/adventures/adventures7228 دیروز چند تا کتاب خریدم. خیلی گرون بودن... ولی دیگه گرفتم دیگه. کتابی که با خودم آوردم داره تموم میشه. انقدر خستمه... دیشب یک جایه خوب رفتم. همونجایی که از همه بیشتر دوستش دارم. هربار میام اینجا برای رفتن به اونجا لحظه شماری می کنم. وقتی روی صندلی که همیشه میشینم نشستم احساس کردم انگار همین روز قبل اونجا بودم. همه چیز مثل قبل بود... بدون یک کوچولو تغییر. دیشب خیلی خوب خوابیدم. فسقل خانوم رفته ورزش. ۲ ساعت تمام تریدمیل و اسکای واکر میزنه بدون مکث. تو طوله روز هم جز قهوه که من حالم ازش بهم میخوره هیچی از گلوش پایین نمیره. رنگش میشه مثله گچ و هی میپرسه: چی شد لاغر شدم؟ این سئوال رو روزی ۵۷۶۰ بار میپرسه.... دیروز یک دوست قدیمی رو دیدیم. در گوشی بهم گفت که چقدر بهتر شده... امیدوار شدم... پس تغییر کرده ولی من چون همش باهاشم کم می فهمم. خوبه... خدا رو شکر... حتمن اینم ماموریت شخصیه منه که براش به دنیا اومدم!!! کی می دونه؟ |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:16 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر کردم داره عوض میشه... یا حداقل سعی میکنه! میگه زندگی کردن تو هیچ سنت و تعارف و قاعده ای نداره... هم ازش خوشم میاد هم منو می ترسونه... می ترسم نتونم وضعیتی که تو دوستش داری و بهش عادت داری تحمل کنم. من اگه یک روز از کارایی که تو بهشون میگی دیوونه بازی انجام ندم بدنم میلرزه و باید ۱۰۰ تا قرص بخورم... پرسیدم چرا فکر میکنی مجبوری مثل من باشی...خوب نباش.... هرطوری میخوای باش ولی مثل قبل نباش... دیوونه بهم گفت آخه تو مثل اسبای وحشی می مونی...آزادی!!!! مثاله دیگه نداشت بزنه! گفتم: امروز بهتریاااا.... گفت: نه بابا... پشیمونم که شروع کردم ولی دیگه نمیشه برگشت.... پرسیدم : پشیمونی که چیو شروع کردی؟ گفت: تغییر دادن خودم و زندگیم رو.... اونطوری بهتر بود... راحتتر بودم. لااقل می دونستم چیکار می کنم!!!!!!!!!! فهمیدم باز دوباره سرکارم!!! دستام رو طوری تکون دادم یعنی خاک تو سرت و اومدم اینجا تا دور از اون و فکرای پلیدش یک کم بنویسم و وقت بگذرونم!!! خدا به خیر بگذرونه!!!! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 2:38 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم زیاد خوب نیست. دلیلش هم خیلی مسخره است. دیشب یک خواب خوب دیدم. خیلی خیلی خوب. کاشکی بیدار نمی شدم. تو خواب همون اتفاقی برام افتاد که تو بیداری دلم میخواد...
من امروز حوصله هیچی ندارم... امروز جون زودتر تموم شو که حالتو ندارم... میرم تو آب و تا شب نمیام بالا... تبعید... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:41 توسط جودی
|
|
||