|
|
|
|
|
دیشب مامان با دیلاری اینا رفتن عروسی من مورچه رو نگه داشتم. انقدر پسر خوبی بود که حد نداشت. خیلی خوب و ماه بود. هر چند وقت یک بار هم دیلاری اس ام اس می زد و می پرسید که مورچه در چه حاله. منم براش جواب می دادم "به تو چه"... خیلی کیف می کردم... خبیس شده بودم. دیروز در راستای اینکه می گم در این شرکت فقط کم مونده من راه برم بگم "آب حوض می کشیم...پیرزن خفه می کنیم... برف پارو می کنیم..." و امثال آن... نشسته بودم که خواهر مدیر محترم که قرار بود امروز برای نمی دونم چه کاری بره شیراز یک مرتبه یادش افتاد موبایلش تالیاست و بره شیراز قطع میشه و زنگ زد به برادرش یعنی جناب مدیر رو دار که نمایشگاه بود و گفت من موبایله ۹۱۲ می خوام. مدیر جان هم گفت از من بپرسه می تونم موبایلم رو چند روز بهش قرض بدم!!!!!! خوب تا چند وقت پیش منه نادون هر چی می گفتن روم نمی شد بگم نه... مثل همون جریان سفر و ده روز خونشون موندن و اینا فکر کرد به اینم نه نمیگم. آخه مگه می شه کسی موبایله خودش که دوستا و اقوامش با اون بهش زنگ می زنن رو به کسی چند روز قرض بده. این مدلش رو ندیده بودم... خیلی واقعن که. آخه خیلی حقوق بهمون می ده توقع ایثار هم دارن. وقتی گفتم "نه نمی دم"... ناراحت شدن و بدو بدو اینور اونور که یک خط جور کنن و آخرش از تو گاوصندوقه شرکت یک سیم کارت درآوردن دادن بهش.... یعنی یک خط داشتن... اونوقت از من میخواستن. با همه مثله امواله شرکت برخورد می کنن. خاک بر سرم با این کارم. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:30 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ که چه صبحیه این صبح. یک روزه فرده بی ماشین که یک سری بار هم که از کارخونه دیشب برام آورده بودند را باید میاوردم شرکت. زنگ زدم به آژانس و همون آقای همیشگی اومد. دیگه بهش آدرس نمی دم. خودش منو میاره. ازم پرسید: "اشکالی نداره من ضبط روشن کنم"... منم گفتم نه... ای وای که چقدرم نه... آخه خودم هم باورم نمی شد که برایان آدامز بزاره... دلم میخواست بگم دور بزنه بره دمه ساختمونه این نغمه خانم بایسته من بهش بگم بیاد پایین بشنوه که این برایان آدامز جونم اصلن هرجا من میرم صداش هست... یعنی چچچچچییییی... یکی از آهنگا رو من نشنیده بودم و ندارم... بازم یعنی چیییی که من ندارمش... آهنگه it's now or never الویس پریسلی رو فرانسوی خونده بوده ماچ بارونیه خودم با این سلیقه زشتش... بعدش هم که آهنگه when you love some one اومد دیگه من به اوجه لذت بردن از این صبحه خنکه پاییزی جون رسیدم. البته همه این آهنگا رو روی گوشیم دارم ولی باز خلم دیگه... راستی خبر رسیده که بلاگفا بعد از فروخته شدن مالکهاش با هم دعوا معواشون شده میخوان اینجا رو مسدود کنن. خوب بکنن... چیه مگه... حالا انگار اینجا فرموله آپولو هوا کردن می نویسیم... میریم یک جا دیگه... یا اصلن نمیریم یک جا دیگه... والا... مگه نه؟ (این بی تفاوتی نسبت به هرگونه مسئله ای در عالم از عواقبه گوش جان سپردن به صدای برایان جون بوده و موقتی می باشد) |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:0 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیلاری امتحانش رو خوب داد و دیشب هممون خیالمون راحت شده بود. گمونم خودش بعد از چند وقت با آرامش خوابید. دیروز از شرکت زود رفتم خونه با اینکه بر خلاف تصورم کار دیلاری اینا زود تموم شد و ساعت ۲:۳۰ برگشتن خونه. الکی تنها بودن مورچه و اینکه باید برم مواظبش باشم رو بهونه کردم. رفتم خونه تا با دیلاری و مامان شادی کنم. کار به خصوصی نکردیم فقط با هم چایی خوردیم و لم دادیم تو سکوت خونه و برای آینده نقشه کشیدیم... و از همه بیشتر جایه بابا رو خالی کردیم... چند وقته حس می کنم از دسته بابا یک عالمه عصبانیم. دست خودم نیست خیلی کفرم درمیاد که مرده. نمی دونم این دیگه چه احساسه مدل جدیدیه... انگار که مثلن خودش از قصد مرده... دیروز تو شرکت صنمی بهم زنگ زد. سراغه میتیل رو گرفت براش تعریف کردم که میتیل رفته. باورش نمی شد وقایع شرکت رو از دهن من می شنید. آخه من همیشه کانزروتیو بودم... حالا زدم به سیمه آخر... گمونم با صنمی ۱ ساعت تلفن حرف زدم... کاری که قبلنا محال بود از من سر بزنه... من؟ سرکار با دوستام تلفن حرف بزنم؟ حرام... ولی اینم بخشی از دنیایه سیمه آخره... شایدم Cloud No.9 همین سرزمینه سیمه آخر باشه... که به قوله برایان جونم: (نغمه پیشا پیش بگم بتوچه هاها) And the moon is up خلاصه هوا فعلن این بالا خوبه... And there ain't no place Where i'd rather be هاها |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:51 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیلاری و مامان صبح زود قبل از ۵ با هم رفتن برای امتحان عملی دیلاری. دیشب با کلی ذوق و شوق بهش کمک کردم وسایلش رو جمع کرد. شد ۵ تا جعبه و یک کیفه بزرگ. مورچه جون رو هم که الهی خاله اش که خودم هستم قربونش بره رو هم گذاشتن پیشه من. منم صبح قبل از بیرون اومدن از خونه زنگ زدم مامان بزرگ اومد پیشش موند. خدا می دونه حالا مورچه خان چه پوستی از مامان بزرگ بکنه... اگه بتونم از این دیوونه خونه مرخصی بگیرم میرم خونه زود. فکر کنم دیلاری ساعت ۵ یا ۶ برگرده خونه. این سریاله مسخره هم تموم شد... چه سره کاری بودیما... خدا کنه امروز روزه خوبی باشه.... --- دارم از سوزش چشم میمیرم. سنگ شرکت رو نمی دونم دیروز اومدن چی زدن بهش که حساسیت ایجاد می کنه. شرکت ما شده "آفتابه گلن ۱۰۰ دست، شام و ناهار هیچی"... همش زلم زیمبو و جینگیله مستون بهش میزنن ولی از اصله کاری خبری نیست! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:16 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ جون از فردا شب می تونم ۹ یا ۱۰ شب بخوابم. مثل قبلنا. نرگس تموم میشه امشب. هورررراااا امروز با فریبا قرار بود بیایم شرکت اما چون اصلن حوصله خودش و حرف زدنش و اداهاش رو ندارم و فکر هم می کنم ظرفیته تحمل کردنم تموم شده بهش دیشب زنگ زدم و گفتم تنهایی میام شرکت. خیلی خوب شد. با آرامش اومدم. الان روی میزم دو تا تپه کاغذ هست. از کارای چهارشنبه باقی مونده. حوصله نداشتم برشون دارم پس به خودم سختی هم ندادم که حتمن جمعشون کنم. فکر کنم الان حوصله دارم که یک فکری به حالشون بکنم!! پنجشنبه رفتم یک چمدونه فنقلو گرفتم. وای یک چمدون گنده دیدم قده خودم بود و روش شکلای رنگارنگه خنده دار داشت. عاشقش شده بودم. حیف می خواستم چمدونه جمع و جور بگیرم والا حتمن اونو می گرفتم. چقدر بعضیا سلیقه هاشون جالبه. مثلن سازنده اون چمدونه چه فکرایی داشته!! من که از این خلاقیتا ندارم... امروز تو شرکت از اون روزای کوفتوندوییه... بچه ها دارن آماده میشن برای نمایشگاه کوفتیه صنعت. من اگر سرم رو بزارن مثله ببعی کناره باغچه ببرن اونجا نمی رم. خوب برم یک فکری به حاله این کاغذا بکنم... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:35 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تو آینه که نگاه کردم دیدم تا حدی شکل یک پاندا شدم. البته پاندای لاغر. آخه دور چشمم یک حلقه سیاه به وجود اومده از بی خوابی. این سریاله سرکاری تمامه زندگی منو ریخته به هم. منی که شبا ساعت ۱۰ نشده خواب بودم حالا ساعت ۱۲ زودتر نمی خوابم. صبحم که ۵:۳۰ بیدار میشم. کی پس این کوفتوندو تموم میشه؟!! بعد از ظهرایی که بدون ماشین میرم خونه تو میدون ونک از کنار روزنامه فروشی که رد میشم روی جلده مجله دره پیتیا هر کدوم یک چیز درمورده ادامه داستان نوشته. میخونمشون و وقتی رسیدم خونه به مامان می گم. اونوقت مامان همچین باور میکنه و متاثر میشه انگار شخصیتا واقعی هستن. امروز سردردم کمرنگ شده. این بار رکورد شیکوند. تا حالا میگرنم از ۲ روز بیشتر نشده بود. امروز چهارمین روزه. فردا اگه خدا بخواد تعطیلم. میخوام برم چمدون بخرم. میخوام یک چمدون قرمز بگیرم... تو سفر آخر دوتا از چمدونام به شهادت رسیدن. یکیشون مندوزو بود و خیلی هم دوستش داشتم... نمی دونم چطوری جیبه پشتش که انقدر محکم بود رو از هردو طرف پاره کرده بودن. اون یکی دیگه هم از این مشکی قدبلندا بود که وقتی تحویل گرفتمش و گذاشتمش رو زمین دیدم مشکوک میزنه. ۳ تا از چرخاش کنده شده بود!!!! راستی میتیل رو یکی از مشتریامون استخدام کرد. خوبه زیاد دور نرفت. قبلن گفته بودم... اسمه خودش میتیله من چیکار کنم که سلیقه مامانش عجیب بوده!
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:11 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از صبح که وارد این دیوونه خونه شدم احساس کردم که باید با همه روزا فرق داشته باشه. البته این از حسه قویه من نیست اینو حتی یک گیاه هم می تونست بفهمه! امروز این دیوونه خونه هم خیلی سرده هم ساکته... سرماش رو دوست دارم ولی سکوتش یک جوریه... البته مدیر محترم به خاطره خر حمالی هایی که برای دخترش کردم با من خیلی خوب رفتار می کنه و البته باید هم بکنه، بیش از اینها حق دارم ولی اوضاع با بقیه طوری دیگه است. ۲ نفر از بچه ها امروز رفتن... یکیشون رو زیاد باهاش سر و کاری نداشتم اما اون یکی دیگه...میتیل جونم بود... حیف!! دلم برای میتیل خیلی تنگ میشه... میتیله خوشگل و ناز... خوب دلتنگ شدن من که اهمیت نداره... براش خوب شد که رفت... اما باز هم فکر می کنم کاشکی اینجا دیوونه خونه نبود...
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:31 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز سالگرد روزه بدی بود. باورم نمی شد ۵ سال گذشته. مثل روز قبل به خوبی یادمه اون موقع چی کار میکردیم و کجا بودم. فقط از چابی می خواستم تحت هیچ شرایطی به اون منطقه نره ولی اون می گفت اگه بهشون دستور بدن نمی تونه بگه نه!!! اون روز یک نفر یا نفرایی برای ارضای عقده هاشون به روشه بازیهای دوران کودکی و مثل خراب کردن قلعه های شنی بچه های دیگه، برجهای تجارت جهانی رو خراب کردن ولی منی که هیچ ربطی به قضیه نداشتم مثل بازی مار پله بعد از خوردن نیشه مار از رو کمرش سر خوردم عقب سرجایه قبلم... عجب ماره بزرگی هم بود... آخه تقریبن رسیدم به خونه اول!!!! دیروز که با چابی حرف میزدم می گفت می خواد ماهانه برام پول بفرسته!!! پرسید چقدر لازمه تا راحت زندگی کنی؟ منم گفتم: الان داری اینو می پرسی؟ الان که همه بانکای ایران بلک لیست شدن و از اونجا پولی نمیاد؟ باور نمی کرد... منم که تو این فکر بودم که اگه ماهانه چابی برام پول می فرستاد یک صدم ثانیه نه تنها تو این دیوونه خونه بلکه تو هیچ دیوونه خونه دیگه ای بند نمی شدم کفری شدم و گفتم: حالا که اینطور شد، هیچ وقت تا حالا نگفتم مرگ بر آمریکا ولی الان می گم تا دلم خنک شه "مرگ بر آمریکا"... چابی اولش جا خورد و ساکت شد بعد زد زیره خنده و میگفت: تو چه چیزایی میگی...خیلی بامزه است!!!!!! ولی مزه نریختم...از ته دل بود... مرگ بر سیاست و هر چی سیاست مداره کله پوکه کم خرده که فقط می خوان قدرت به رخ بکشن و عقده هاشون رو ارضا کنن. فرقی نمی کنه کجا هستن و کین. همشون نکبتن... مرده شور همشون رو ببرن... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 22:18 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دوباره برگشتم این خراب شده... در بدو ورود رفتم بانکه طبقه پایین تا یک کم پول بگیرم. بهم گفته بودن که حقوقه دو ماه پیشم رو بالاخره ریختن به حساب. منم گفتم "به به خبر میدادین یک گاوی گوسفندی شتری چیزی زمین می زدیم"... خلاصه بعد که برگشتم بالا منشی گفت از این بالا دیدیمت اومدی تو دوباره رفتی بیرون کجا رفتی --- یعنی از آخره فضول چندتا اونورتر---- گفتم رفتم بانک پایین دیگه کجا رو دارم برم این موقع صبح. یکهو یکی از بچه ها پرسید: "مگه به تو حقوق دادن"؟!؟!؟!؟!؟!؟! موندم چی بگم... گفتم : مگه نمیشه کسی به غیر حقوق پولی تو حسابش باشه؟... یعنی جواب درستی بهش ندادم.... بعد از تحقیقاته به عمل آمده کشف کردم که فقط حقوق چند نفر رو دادن... نه همه رو... این دیگه چه بازیه جدیدیه خدا می دونه!!!!!!!!! همینم مونده بود بعضیا چپ و چوله هم نگام کنن... ای بابااااااااااا |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 22:7 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه کیفی داره این تعطیلات... دارم تو خونه لذت میبرم... امروز با تینا و مامان و دیلاری رفتیم بیرون و خیلی جواد بازی درآوردیم و در نتیجه خوش گذشت. آخه ۱۰ تا ماشین عروس دیدیم و برای همشون بوق زدیم... تازه مامان و دیلاری درمورد آرایشه عروسایی که میدیدم نیم ساعته بحثه کارشناسی هم میکردن!!!! امروز تو آرامشم به این موضوع فکر کردم که من دارم کار می کنم که چه میدونم پولی دربیارم و مشکلاته مالیم رو حل کنم اما این کار کردنه من نه تنها مشکله مالیم رو حل نمی کنه بلکه ۱۰۰۱ مشکله دیگه هم به زندگیم اضافه میکنه پس هم خاک تو سره این کار کنن و هم من که چه گیری دادم بهش... شاید وقتشه که یک زندگی تکونی بکنم... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:13 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که چه دو روزه پرتنشی داشتم... کلی دعوا کردم. چون برای اولین بار تو عمرم بود خیلی کیف داشت. فکر کنم به این میگن "بالا اومدن اون رو"!!! هر روز تو شرکت مدیریت یک بخشنامه میزاره روی میز و من هیچ وقت اهمیت نمی دادم ولی دیروز که صبح منشی یک کاغذ بهم داد که روش نوشته بود از این به بعد ساعت کار از ۸:۳۰به ۸ تغییر میکنه انگار مثل کارتونا خونم جوشید رفت بالا و از گوشام بخار زد بیرون. انقدر داد و بیداد کردم که خودم هم باورم نمیشد. کار من به چند نفر از بچه های بخشای دیگه شجاعت داد که مثل مورچه پردار ویز ویز کنن. رفتم تو اتاقه مدیر مالی که آتیشا از گورش بلند میشه اعتراض که کردم خندید و گفت تا چند روز دیگه عوض میشه. گفتم بله ما به هرروز یک نامه از شما گرفتن عادت کردیم ولی من دیگه ظرفیتم پر شده. همینطور از این ور می رفتم اونور و داد و بیداد میکردم. یک مرتبه یکی از بچه های احمقه حسابداری اومد گفت میای به ما یک کمکی بکنی امروز؟ سرمون شلوغه. حالا هر روز در حاله کر کر خندیدننا. شروع کردم با اونم دعوا. بی اختیار گفتم: نه خانم. ۲ بار بهتون کمک کردم شد حقه مسلمتون. اون زمانی که تو شرکت همه کار میکردم تموم شد. رو دار شدین. کم مونده آب حوض بکشم... برف پارو کنم. ببینم آبدار خونه کمک نمی خواد. پاداش و اضافه کاری بخوره تو سرشون نه حقوقمون رو می دن... که یکهو فهمیدم: آهان علته اصلی عصبانیته همین بود و خودم هواسم نبود. چند ماه حقوق با تاخیر گرفتن اونم علی الحساب نصفه باعث شده من انقدر بی ظرفیت بشم. مدیرمون (یعنی پدر همون سانی خانوم) زنگ زد که بگه کارخونه است و دفتر نمیاد... منم داد و بیداد کردم که "یعنی چی دفتر نمیاین. بیاین ببینین اینجا چه خبره. هر روز یک نامه هر روز یک خبر. خدا نگذره ازتون و..." اصلن نزاشتم چیزی بگه. اونم میگفت: بابا این چیزا که به تو مربوط نیست. تو هر وقت خواستی بیا!!!!!!!!! حالا فکر میکنم چه خری بودم که نگفتم چطور نصفه حقوق گرفتن و اصلن نگرفتن به من مربوط میشه!!!! اگه واقعن بی پول لودن اینطوری خل نمی شدم. ولی وقتی هر روز یک مبلمان عوض میکنن. حتی درا و آیفن ها رو هم عوض میکنن. همین الان هم دارن کاغذ دیواریا و پرده ها رو عوض میکنن... تازه برای چند تا کارمنده بدبختم آگهی دادن تو روزنامه کلی حالم بد شد. خوب اون بیچاره ها با هزار امید میان اینجا مصاحبه. شاید یکیشون قرار باشه از خانواده اش سرپرستی کنه. چرا آخه آدمه جدید بدبخت میکنین!!!! خلاصه دیروز صفایی دادم. امروزم مدیرمون که اومد مثله اینکه با نی نی طرفه گفت: بیا بریم گوشش رو بکشم کسی که دیروز عصبانیت کرده بود!!!!!!!! منم گفتم : پس اول از خودتون شروع کنین چون اینجا اتفاقی نمی افته که بی اجازه شما باشه... جا خوردا... آخه من خاک بر سره لال بودم تا حالا ولی الان دلم میخواد یک جورایی یک کاری کنم بیرونم کنن!!! خسته شدم دیگه...
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 23:43 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هوررراااااا چیش دیریم دیریم دارام دام.. دارم میرم به خونه دارم میرم به خونه... الان شرکتم ولی بار و بندیلم رو آوردم که برم خونه. دیشب یک جلسه کوچولو با مامان و بابای سانی خانوم داشتیم و من بدون رودواسی اعلام کردم که بچه شما یک مشکله روانیه بزرگ داره و اونم "لوسیه بیش از حده" و بعلاوه دندونای مامانه بدبختشم شمرده. کلی باهاش حرف زدیم ولی فایده ای نداشت چون خودش هرچی می گفت سه ثانیه بعد تکذیب میکرد و معلوم بود داره لجبازی می کنه. منم گفتم با اجازه تون به من مربوط نیست دیگه و صبح بار و بندیل جمع کردم و راهی شرکت شدم. ولی بابا و مامانش داشتن میمردن. مامانش جیغ میزد و به من می گفتم: "حداقل تو بهش بگو یعنی چی این کارا آخه"... باباشم که اصلن نگاش نمیکرد. حتی سرزنشش هم می خواست بکنه به من نگاه می کرد... چند جا من راستکی جا خوردم که به من چی میگه این... بعد یادم اومد آها من اینجا نقشه همون در رو بازی می کنم که باهاش حرف می زنن تا دیوار بشونه... که البته سانی با دیوار هم زیاد فرقی نداره واقعن!!!! دوست بابا که براش نامه داده بودم جوابم رو داد. ازش خواستم برام دنباله آپارتمان بگرده. میگه قیمتها خیلی بالا هستن ولی یک کاریش میکنه. یکی نیست بهم بگه... خوب حالا که کسی نیست خودم می گم : "آخه پررو... حالا گیریم آپارتمانه ارزونم پیدا کرد، خوله تو پوله همونم که نداری! پس چی رفتی گفتی آخه؟".... چه می دونم خوب...حالا ببینم چی میشه! خدا به خیر بگذرونه!!!! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 5:16 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرسی از تبریکات... من هنوز در اسارتم... انقدر اوضاع کوفتیه که اصلن حوصله نوشتنشم ندارم. موضوع مشکله همون سانیه است. مثل داستانای فیلم فارسی یک نواخت و تکراریه... فقط یک تغییر مثبت این بود که بهش التیماتوم دادم که تو اتاقه کثیفش پا نمیزام اونم همه چیز رو تمییز کرده و فعلن شبا میشه اینجا خوابید... شانسی دارم منا... کوفتوییه! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:26 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از پنجشنبه شب که رفتم خونه همش خوابم. نمی دونم چی شد. فقط چهارشنبه شب نخوابیدم ولی باز کسریم جبران نمیشه!!!! نخوابیدم چون سانی خانم به جاسیگاری اعتقاد ندارن و خاکستر سیگارشون رو میریزن زمین و ته سیگارشون هم با چوبه بالای تختشون خاموش می کنه. یک کپه خاک سیگار تو اتاقشه و اگر خدای نکرده کسی برای نظافت بره تو اتاقش غربتی بازی در میاره که اون سرش ناپیداست. تازه با همون کفشی که از بیرون میاد می پره تو تخت و براش هم فرقی نمی کنه پتو و بالشش بماله رو زمینه کثافته اتاقش یا نه. این دقیقن کارایه که باعث میشه من احساس کنم اگه اونجا بمونم با هپلیایی که شب تو خیابون می خوابن فرقی نمی کنم. برای همین دیگه تحملم تموم شد و چهارشنبه شب تا صبح روی کاناپه تو اتاقش نشستم و از بوی موهام که بوی سیگار گرفته بود و احساسه چرک بودنی که بهم دست داده بود حالت تهوع گرفته بودم و همینکه هوا روشن شد رفتم تو بالکن و از اون بالا می تونستم خونه خودمون رو ببینم. پیش خودم تصور کردم که یک تخته تمیز و خوش بو و خنک اونجا خالی افتاده و من تا صبح اینجا بال بال زدم. احساسه از این کوفت تر دیگه نمیشد. در مورد کاری هم که تو سرمه ترسی که افتاده تو دلم یک کم سرعته کارم رو میگیره. کاشکی انقدر تنها نبودم... مامان همه چیز رو نمی دونه برای همین با نگاه مثبت به همه چیز به من دلگرمی میده ولی من تا حالا انقدر تو عمرم محافظه کار نشده بودم. ای وای دیروز با الهام که یکی از دوستای صمیمی ام تو مدرسه بود صحبت کردم. همسایه ی چابیه و همش به من میگه که زودتر برم پیشه چابی تا بلکه اونم از تنهایی دربیاد. بهش گفتم راهی که سریع بتونه مشکلات رو حل کنه نمی دونم و از اون پرسیدم که اون چطور به سرعت کارهاش انجام شد و اون بهم گفت که چون بهایی بوده سازمان ملل حمایتش کرده!!!! من گفتم ولی توی شناسنامه ات و کارت مدرسه ات و همه اینا که نوشته بودن تو مسلمونی. تازه یادمه تو گروهمون من تنها کسی بودم که ماه رمضونا روزه نمی گرفتم !!!! چی شد؟؟ جوابای هتران پتران داد ولی به درده من نمی خوره... من آدمه این جور خالی بندیایی نیستم.... ای وااااااااااااااای مردم چه کارایی می کنن... امروز برای دوست بابا نامه بدم یا نه... وووی من چقدر مثله جوجه های خیسه پر کنده شدم تازگیا. اصلن دیگه جسور نیستم. فکر کنم به خاطره بی پولیه ها!!! اگه نصفه پولی که قرض دادم رو هم بهم پس میدادن بد نبوداااا.... کاشکی این وبلاگ رو می خوندن!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:49 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شهریور جونه خوشگلم اومد. اوووووئه چقدر برگ رو درختها هست که تو این ماه باید زرد بشن... دیشب تلویزیون اعلام کرد که کتابهای مدرسه ها رو دارن توزیع می کنن این دله من همچین آب شد که داشتم می مردم... مثل خلا داد زدم مامان بیا کتاب... اونم اومد و نشست پیشم و جالب که چقدر درکم کرد... گفت: " آخی آره. من که می گفتم قدر این روزا رو بدونین شما همش ایش و ایه می کردین"... خیلی خوشگل دلداری میده اصولن. امشب خونه نمی رم. احضار شدم خونه رئیس... اون دختر فسقله سرتق ۱۹ ساله که معرفه حضور هست دوباره منگولی زده. می خواسته خودکشی کنه چون فکر می کنه با وجوده مواظبته زیاد داره چاق میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت " هرچند اگه بیای خونمون دیدن تو با اون پاهای لاغرت منو از زندگی سیرتر میکنه ولی بیا حتمن چون می خوام روش غذا خوردن رو باهات مرور کنیم"... هرچی می گم شاید این چیزا ارثی باشه و خودش رو با من مقایسه نکنه فایده نداره. ۳۶ تا قرصه فشار ماله بابابزرگش رو خورده. ولی چون سالی ۱۰۰۰ بار با قرص خودکشی می کنه دیگه فکر کنم قرصا روش اثر ندارن... فقط یک کم منگ میشه بعد خوب میشه. والا اگه من بودم ۲ تا قرصشم الان منو فرستاده بود اون دنیا صفا. این حرفا رو از روی سنگ دلی نمی زنما.... واقعیته... دیگه عادی شده برام. خدا می دونه که تو تمامه زندگیه احمقانش حتی یک مشکل هم نداره و اونوقت غبطه هیکله بی ریخته منه بدبختی که با هزار و یک جور مشکلم دارم پازل بازی می کنم رو می خوره و خودکشی میکنه.... آی خداااااااااااااا نمردم و یکی غبطه منو خورد... شکرت (با جیغ) !!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 5:14 توسط جودی
|
|
||