|
|
|
|
|
رها جون، مهم نیست حتمن یک نفر اشتباه گرفته. مهم خودتی که اومدی اینجا بهم سرزدی و ۱۰۰۰ بوس بهت بخاطرش.
نغمه جون مثالی که زدی خیلی تاثیر گذار بود... جا خوردم یک جورایی... برای همین امروز استعفا دادم... مرسی... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 1:19 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از اون روزاستااااااا دوباره یک چیزه جدید کشف کردم... آخه خدااااا چرا همش این چیزا جلوی چشمه من میان.
هفته پیش یک کمش رو کشف کرده بودم داشتم می مردم از عصبانیت امروز که دیگه بازم افزوده شد. یعنی حالم داره بهم می خوره ها.... اینکه چیه رو الان حالش رو ندارم بنویسم... ولی در مورده این دیوونه خونست دیگه... به مانی هم کشفیاتمو گفتم اونم خل شده بود... همش میاد تو اتاقم میشینه رو فن روبروی میزم هی زل میزنه میگه "خیلی واقعن که"!!! اییییییییی جااااااااااااان چه رعد و برقی زد. رها کامنت رو گرفتم... کجا کوچ کردی؟ کی اذیتت کرده بگو خودم بیام... نه خودم بیام خط خطیش کنم دروغه...من اگه خیلی راست میگم به خودم کمک کنم. مگه نه؟ خیلییییییییییی خوشحالم کردی برام کامنت گذاشتی دوستم. You know what? I'm missing you so much... ain't it funny? We haven't even met but we have such feelings about each other... یادته برای هم انگلیسی می نوشتیم؟ ای جاااااااااااااااان چه تگرگی.... خدایا به خاطره این روز که درست وسطه دلتنگی و بدبختیام رسید تا حالم رو بهتر کنه ازت ممنونم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:20 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تو میدون ونک سوار ماشین شدم که برم خونه. همینکه در رو بستم یک رعد و برقه نازنین زد و بارونه تند شروع شد. من پنجره رو کشیدم پایین تا خیس بشم. آخه چطور دلتون میاد چتر بگیرین دستتون یا بدوین که خیس نشین؟ مرجان جونم چقدر یادت کردم. می گفتی تو تهران وقتی بارون میاد سرت رو میگیری بالا تا بارون بوست کنه ولی تو لندن سرت رو میگیری پایین تا حلزونا رو له نکنی!!!!! تو چه ماهی که دلت برای حلزونا می سوزه... من بچه بودم از تو صدفشون درشون میاوردم بیرون... چه کثافتی بودما... اااای دیشب یک لحظه از تلویزیون شنیدم که یک آقای روحانی می گفت تو شبای قدر میشه آدم تقدیری که قبلن براش نوشته شده عوض کنه. همچینی جا خوردم!!! منم یک توماری نوشتم برای خدا... که آره خدا جون دست و پنجولت درد نکنه بیا ببین چقدر کار دارم... اما باز یک آقای دیگه تو یک شبکه گفت همینطوری آسون که نیست کلی دنگ و فنگ داره!!!! منم اصلن حس و حاله دنگ و فنگ نداشتم... گفتم تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی و هر جوری خودم دلم خواست دعا کردم. شاید قبول کنه!!!! دیشب نشستم آلبومای قدیمی رو نگاه کردم... زیاد قدیمی هم که نه...عکسای ۵ سال پیش. دو تا عکس از بابا دیدم که واویلا بودن.... همچین حالم رو بد کردن که داشتم کم کم بیخیاله شب قدر رو تقدیر و آرزو می شدم... چقدر بابا خوشگل بود... خوشگلترین مرده دنیا بود... پوستش تو عکس مثله مهتاب برق میزد... ۴۹ سالش بود ولی یک مویه سفید هم نداشت! وقتی همه چی انقدر بی رحم تموم میشه میره، چرا بعضیا کوفتر تر ترش میکنن آخه... یکیش همین رئیس روسای شرکته دیوونه خونمون. بابا مریضین برین دیوونه خونه لالا... همینطور که قبلن گفته بودم یکی از دعاهام نجات بود از این دیوونه خونه غیر رسمی... هرچند حالم گرفته بود ولی اینو یادم نرفت که دعا کنم براش. شاید همه میگن خولی که می گی نجات. پاشو بیا بیرون و برو یک جای دیگه این که کاری نداره... ولی من خیلی فکر کردم و می خوام صبر کنم. اگه عجله کنم فقط از یک دیوونه خونه میرم یک دیوونه خونه دیگه... یا شاید بدتر... می خوام برم یک جایی که دوزه دیوونگی توش پایین تر باشه لااقل!!!! ببینم حالا.....
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:43 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
نه بابا، تسته صدا نبود. من صدام کجا بود که بخوان تستش کنن. یک تسته کتبی بود که نمی دونم چرا انقدر اون روز بدخط شده بودم. من اصولن خیلی تمیز و خوش خط می نویسم طوری که خودم کیف می کنم اما اون روز دستم می رفت اصلن انگار کنترلش دست خودم نبود. مثله نسخه هایی که دکترا می نویسن هچل هفت نوشته بودم. کاغذ گرفتم پاک نویسش کردم اما پاکنویسه واویلا تر شد. حالا اگه جوابش مثبت شد اینجا می نویسم که چی بوده. امروز حال نداشتم ظرف غذام رو تو نایلون بپیچم بعد بزارم تو کیفم...چون هیچ وقت هیچ چیز از توش نمی ریخت بیرون... ادی همین امروز پس داده تو کیفم یک افتضاحی شده. شانس آوردم کتابی که مایکل برام فرستاده دستم بود و تو کیفم نزاشته بودم و الا الان داغون شده بود. منم جونم به کتابام بستست... البته یک کم از جونم. بو غذای سرد شده ی پیفینا رفته تو بینیم اول صبحی همش حس می کنم همه چیز بو غذای سرد شده می ده... اااااای آخ جون که فردا تعطیله. یک روزم این دیوونه خونه نیومدن خودش کلیه. راستی اینجا ننوشتم چون دلم نیومد بنویسم که دو تا دیگه از بچه های شرکت رفتن.... اینجا شرکت نیست یک دیوونه خونه ی واقعیه. امشب تا صبح دعا می کنم که خدا نجاتم بده... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 21:54 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل اینکه ساعته وبلاگم چند ساعتی عقبه. بعدن درستش می کنم. الان حوصله ندارم. دیروز رفتم اونجا. یک جورایی یک آزمون بود. نتیجه اش رو بعدن تلفنی بهم خبر میدن. خیلی دلشوره داشتم. کسی که امتحان رو گرفت مثله سگ هار بداخلاق بود. تو تلویزیون گوینده است. وقتی می بینیش فکر می کنی خوش اخلاقه ولی بداخلاق بود. تازه وقتی باهام حرف می زد فکر می کردم اخبار داره میگه خنده ام می گرفت و شاید اون بداخلاق تر میشد. تازه اونجا چند نفر هم بدجوری بوی عرق میدادن که من داشتم می مردم از بوشون. آخرش یقه بولیزم رو از تو مانتو کشیدم بیرون و نصف صورتم رو کردم توش مثله ماسک که لااقل بوی عطر خودم رو حس کنم و تا آخر آزمون نمی رم یا بالا نیارم آبرو ریزی بشه. اولش فکر کردم کار زشتیه بعد خودم رو راضی کردم که بوگند دادن اونا زشت تر از این کاره منه. خلاصه حالا ببینیم دیگه... این چند روز گذشته انقدر اتفاقا افتااااااده که من هنوز حیرونم و اصلن نمی تونم فکر کنم که چی می نویسم... برم فعلن... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 3:7 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هم فکر می کنم کلی اتفاقا افتاده این چند روزه و هم فکر می کنم زمان کند میگذره!!! دچار تناقض شدم شدید... وای الانم قراره برم یک جایی که قلبم داره میاد تو دهنم.... وااااااااااااااااااای دارم از دلهره می میرم. خیلی وقت بود اینطوری نشده بودم.... خدایا امروز رو زود تموم کن تا من نمردم. قش کردم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:43 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید دیوونه شده باشم... از وقتی جک سکته کرده و حالش بد شده من خل شدم باز... دلم همچین برای بابا تنگ میشه که تعداد روزایی که ندیدمش رو می شمرم شاخ درمیارم که چطوری آدم اینطوری پوست کلفته!!! هوا می گن از هفته دیگه سرد میشه. هورااااااا ... من که دیشب فن روشن کرده بودم از گرما. امروز شرکت چقدر کوفتیه... امشب مهمون داریم. پدر شوهر دیلاری برای اولین بار میخواد بیاد خونمون. ۵ ساله عروسی کردن ولی برای اولین باره که اون میاد خونمون. آخه دیوونه بود. حالا نمی دونم چش شده مهرش قمبلی شده... من دوبار تا حالا دیدمش اونم تصادفی. باره اول که منو دید همچین باهام رفتار کرد انگار ۵ سالمه... همه متوجه شده بودن و خنده شون گرفته بود. موهای منم اون روز لخت و صافی شده بود که تو تاریخ نمونش پیدا نمی شه. انگار موهای من هوشیارن هر وقت میخوان اعصابم رو خرد کنن اونطوری لخت میشن. اونم موهام رو ناز کرد گفت: به به چه دختره نازی. اولین باره می بینمت!!!! مامانه شوهر دیلاری هم با طعنه گفت : بعله آقا شما کیو دیدین تا حالا؟!! بعد دوباره گفت: شکله جوونیای جولی اندروزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من آخه کجا شکله مری پاپینزم آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! راستی امشب چی بپوشم؟!؟!؟!؟! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:51 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از یک سرما خوردگی زشته طولانی بعد از ۴ سال سرما نخوردن بالاخره یک کم بهتر شدم. این چند روزه که از این صفحه دور بودم کلی اتفاقا افتاد اما اصلن حاله نوشتنشون رو ندارم. خوب ترینشون شنیدن خبر قبول شدن احسان جونه گلم تو دانشگاه بود که هنوز فکر می کنم همون نی نی کوچولو تپولیست و بدترینشونم خبر سکته کردن جک - بابای چابی - بود. الانم ازشون خبری ندارم. چه احساسه خوبیه بعد از چند روز خوب و سالم شدن ! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 23:24 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای مورچه مسواک و خمیر دندون خریدم. ولی اصلن هیچ درکی از مسواک نداره. جلوش مسواک زدم تا یاد بگیره. حتی مسواکش رو هم به زور و بدبختی ازش گرفتم تا خودم براش مسواک بزنم ولی فکر کرد که اینطوریاست یعنی اونم باید مسواکه منو بگیره و برام مسواک بزنه. دادم بهش ولی نزدیک بود دندون و لب و لثه و صورتم رو داغون کنه. الهی فدای خنگیش بشم. فکر کنم اگه مدام اینکار رو تکرار کنم بالاخره یاد بگیره. این هفته ۶-۷ تا کارت تبریکه پاییز مبارک برام رسیده. همه می دونن من چقدر عاشقه پاییزم. خوشحالم! چابی سرش خیلی شلوغه. بازم نتونستیم قرار بزاریم. حیف... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 1:2 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اول مهر هم اومد. اولین روزه ماه بهترین فصل سال. پاییز جون از شب یلدای سال پیش روزشماری کردم تا بیای. امروز روزه عجیبیه... آقای اسماعیلی هم امروز رفت... شوهره میتیل... دو تا همکار که با هم عروسی کرده بودن... حالا هم با هم رفتن. کم کم همه دارن میرن. احساسه خوبی براشون دارم. امیدوارم زوده زود خبرای خوب ازشون بشنویم. می بینم که این مورچه خاله حسابی پرطرفدار شده. یک عکس در حال دیدن رویایه رانندگی ازش بزارم اینجا. الهی خاله قربونه رویاهات و نفس کشیدن و همه وجودت بشه... نشستنشووووو... قربونت ببببررررم
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:29 توسط جودی
|
|
||