تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

گمان نمي كنم هيچ كسي قد من انار دوست داشته باشه. پريروز تو راهه خونه از روبروي پارك ملت يك ليوان گنده آب انار خريدم... وااااي كه روشم يك چيزي مثله پوره انار گذاشت كه اصلن دلم نميومد قورتش بدم. اينروزا كارم شده انار خوردن... اين پاييز چقدر عزيزه با اين ميوه هاش.

 

راستش امشب اصلن حالم خوب نيست. انگار تو دلم پروانه ها از اين ور ميرن اونور از اونور به اينور. شبا قبل از خواب ريز ريزه حالتامو تو دفترم مي نويسم... شك هام... دلشوره هام... دلخوريام... تا بعد يادم نره و مثل خولا دلتنگ چيزايي كه نبايد بشم نشم.

 

امشب انقدر دلم شور ميزنه كه فكر كنم شب تو خواب سكته كنم. آخه فردا مي خوام در مورد يك كاري تو يك جايه دووووووور تصميم بگيرم. يك نفر بهم گفت كه تو اينجور مواقع استخاره مي كنه و اگه جوابش خوب شد ديگه شك نمي كنه. من گفتم كه بلد نيستم استخاره كنم و خدا رو شكر اون گفت كه اصلن خودم نبايد بكنم. گفت پدرش يك حاج آقايي رو مي شناسه كه اون استخاره مي كنه. خلاصه گفت براي من انجام ميده و خبرش رو بهم ميده. تا اون بهم خبر بده من دو سه تا سكته كردم... تا اينكه زنگ زد و گفت : خوبه!!!

منه ديوونه كه اين همه سكته كرده بودم كه نكنه جواب بد در بياد وقتي گفت خوبه حالم بد شد... دله من راست راستي ديوونه شده... آخه از اون تو بهم ميگفت: كاش بد شده بود!!! و حالا هم كه اينه حال و روزم.

 

از چهارشنبه هر شب خواب بابا رو مي بينم. اولش خواب ديدم بابا از بهشت لوبيا پلو برامون فرستاده. من باورم نمي شد و از خوشحالي داشتم پر مي زدم. همش مي گفتم آخه من لياقت خوردن اين غذا رو ندارم... تازه يك فرشته اي هم همه خونه رو برامون تميز كرده بود... يك آيينه هم گذاشته بود گوشه خونه. تو آينه كه نگاه كردم ديدم بابا يك گوشه رو صندلي نشسته و داره با خنده نگاهم مي كنه. فقط من تو اون آيينه مي ديدمش... انقدر شوك شده بودم كه شروع كردم به جيغ زدن و مامان رو صدا مي زدم كه بياد و بابا رو تو آيينه ببينه. تو خواب انقدر جيغ زدم كه از خواب پريدم. همه بدنم مي لرزيد و خيس عرق بودم. فرداش كه به مامان گفتم مامان يك عالمه لوبيا پلو پخت و داد به نگهباني ساختمون... از اون شب هر شب بابا تو خوابام هست.

 

راستي تزيين اتاقم رو عوض كردم. يك خونه چادري خريدم و گذاشتم يك گوشه و از ديوار هم چراغ خوابايي كه شكل ماه و ستاره هستن آويزون كردم. اينطوري مورچه كوچولو رو كه تازگيها خيلي شيطون شده رو راحت تو دامه خودم مي ندازم. اگه مورچه نبود چقدر زندگيمون خالي و بد بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:21  توسط جودی  | 

گمونم خدا این وبلاگ رو میخونه. آخه همچین که پست قبل رو نوشتم یک تحولی شد که کیف کردم. در ضمن خیالم راحت شد خدا جون آخه الان مطمئنم دیگه ۵۰ بار زندگی نمی کنم همین دفعه اول و آخرشه...

حالا که انقدر تندکی بعد از نوشتن پست قبلی تحول ایجاد کردی اجازه هست همیشه بیام اینجا نق بزنم که تو هم تندکی بیای و حول حالنا الی احسن الحال کنی؟

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 20:57  توسط جودی  | 

من دیگه غلط بکنم بگم از جایی یا چیزی بدم میاد... یک نفر از طرف غیب انگار نشسته گوش میده ببینه من چی میگم همون جایی که می گم اه چه بده منو بفرسته یا منو محتاجه همون قومی بکنه که نباید... اصلن من چقدر خاک تو سر دنیا اومدم نمی دونم... نگید چرا تکراری حرف می زنی... حق دارم بگم شکرت خدا که یک بار زندگی می کنیم... اصلن گمونم همین الان سرنوشتم عوض شد... حالا می بینین من بعد از مرگم حداقل ۵۰ بار دیگه زندگی میکنم!!!!!!!

2 نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:17  توسط جودی  | 

بالاخره روزي كه فكر مي كردم ممكنه يكي از بدترين روزاي عمرم باشه تموم شد و چه جالب كه يكي از خاطره انگيزتريناشون شد. خوش گذشت... با الهام، سميرا، حتي بقيه اي كه فكر مي كردم ازشون بدم مياد!!! سهيلا مي گفت اين مثل بوسه مرگه. همون حالتي كه يك مريض قبل از مرگش خوب و خوشگل به نظر ميرسه... مي گفت تو هم اونجا و آدماش رو چون براي آخرين بار بود كه مي ديدي ديگه به نظرت به بدي قبل نبودن !!! هرچند مثالاي بي ربطش هميشه تهوع آورن ولي اين يكي خيلي جالب بود!!!

 

مني كه شبا سرم به بالش نرسيده خواب بودم حالا تا نصفه شب بيدارم و فكر مي كنم. گاهي ژني كه از مامان به ارث بردم تو تنم قوت مي گيره و در نتيجه دل شوره امانم رو ميبره كه اگه منه خنگول ساده بازي بگيردم و گم و گيج بشم چه خاكي تو سرم بريزم... بعد ژنه بابا قوت ميگيره و ميگه: نه دختر نترس همه آدما خوبن مگر اينكه خلافش ثابت شه در مورد هيچ كس فكر بد نكن. رو كمك همه حساب كن... بعد دوباره ژن مامان با قوت بيشتر ميگه: عمرن... بعد دوباره مني كه اون وسط گير كرده ميگه: ااااااه بگير بخواب بابا تو هم دلت خوشه!!!! ولي ديگه صبحه!!!! گاهي بعد از خواب هم ژنها تو اين ضمير ناخودآگاهه رسوخ ميكنن و اونجا هم دست از سرم برنمي دارن !!!!

 

خوشبختانه چه بخوام چه نخوام كه البته 100% ميخوام اين روزها هم ميگذرن... خدا يا شكرت كه فقط يك بار زندگي ميكنيم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 8:40  توسط جودی  | 

بازم تلفن قطع شده بود. شورش رو درآوردن. می گفتن رعد و برق زده!!!! آخه نمی دونم کدوم رعد و برق که ما ندیدیم. خلاصه گفتن تا ۱۰ روز دیگه باز اختلال داره ولی فعلن خوبه.

وای که به اندازه موهای سرم اتفاق افتاده... اصلن نمی دونم چی بنویسم... ولی اینو بگم که به اندازه یک کتاب ۱۰۰۰۰۰۰ صفحه ای من این دو هفته گذشته دعا کردم و از خدا کمک خواستم... خیلی امیدوارم... نه اینکه تحوله مثبتی شده باشه ها... هیچی حتی یک اپسیلن ولی همچین بی خودی چون کارا رو دیگه تمام و کمال سپردم دسته خدا امیدوارم.

واااااااای افسانه جون چه خوابی دیدی؟ امیدوارم معنیش خوب باشه. الهی قربونش برم بابام حتی تو خوابا هم هرجا میرم مثل راننده تاکسیا میاد دنبالم. خدا ازم نگذره که انقدر زجرش میدادم و زورش می کردم هرجا میرم بیاد دنبالم... منه احمق فکر می کردم با برده طرفم. خاک تو سر بودم دیگه...بابام خوب بود افسانه جون؟.... واااای دیوونه شدم باز...

فعلن برم تا بعد

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:17  توسط جودی  | 

از دسته این رها  والا تلفنمون کابل برگردون بود. گفتن ۷۲ ساعت قطع میشه ولی بیشتر طول کشید. من و مامان هم تو آرامش و آسایش به سر می بردیم.

حالم خیلی خوبه... مامان از من بهتر. بارونا رو دیدین؟

هنوز در مورد کار بعدی حتی فکر هم نکردم... خدا می دونه چی میشه.

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 7:59  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.