تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!
شب یلدایی دیگه...

یعنی پاییز رسمن تموم شد... پاییز جون تا سال دیگه برای دوباره اومدنت روزشماری می کنم.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:49  توسط جودی  | 

چرا خیلی وقته ننوشتم؟ چرا نیستم؟ نمی دونم... اصلن روزام قاطی شدن... همه چی فرق کرده... راستش یادم رفته بود اینجا هم هست!!!!!!!!!!!!!!!!! پس چطوری یادم افتاد؟!؟!؟!  آهان مهستی یادم انداخت!!!

قبلنم گفته بودم... منی که ساعت ۹ نشده بیهوش بودم حالا دیگه خواب ندارم. شبا تا سحر بیدارم. کنار پنجره می شینم... کی باور می کنه که گاهی به هیچ چیز فکر نمی کنم. فقط اونجا می شینم... بعضی وقتا هم خاطره های جورواجور که ماشالا اکثرن هم بدتریناشون هستند همچین مثل فیلم سینمایی با کلیه جزئیات از جلوی چشمم رد می شن که حتی روی تنفس و ضربان قلبم هم اثر میزارن... مثلن صحنه هایی از خاک سپاری بابا میاد جلوی چشمم... یعنی آخره خلم من. گاهی هم یک فکرای تازه و خوب درباره کار هنری که دارم انجام میدم بهم الهام میشه... ای وای آره کار هنری... یادم رفت بگم... دارم یک کار هنری می کنم که نمی دونم به آخرش می رسونم یا نه.... به خاطرش صبحها زود بیدار میشم البته اگر خوابم ببره...

راستی چند جا برای کار جدید رفتم. یکیشون تو دوبی بود و یکیشون تو مالزی. وسوسه انگیز بودن... ولی نمی دونم چرا... شاید به خاطر چابی به هردوشون نه گفتم... تو تهران هم دو جا رفتم مصاحبه... یکیشون گفته بعد از تعطیلات ژانویه برم سرکار ولی دودلم... فکر کنم بازم به خاطر چابی بگم نه. چرا به خاطر چابی؟ خوب آخه اگه برم تا یک مدت طولانی نمی تونم مرخصی بگیرم و اگه بخوام یک سفر یک ماه برم پیشه چابی چیکار کنم؟

راستی گفتم مهستی اینجا رو یادم انداخت. برام نامه نوشت و آدرس وبلاگش رو بهم داد. گفت که یادشه من وبلاگ می نوشتم. گفت اگه میشه آدرست رو بده بیام بهت سر بزنم... گفتم راحت ترم اگه نیای... ولی... چرا راستی راحت ترم اگه نیاد؟؟؟ نمی دونم... اون که همه زار و زندگی منو می دونه؟؟؟ اونم گفت خوب ناشناس بیا بهم سر بزن!!! خوب اونوقت اگه بیاد این پست رو بخونه که می فهمه منم. اشکال نداره خوب. بالاخره یک روز بهش می گم من اینجام... دلم براش یک ریزست... خودش می دونه...

راستی نایجل مرد... نایجل اسم سگه چابیه... چابی همچین داغدار بود!!! خیلی خوشگل بود. یک سگ شیانلوی ماچ بارونی بود...

برم ببینم این آمریکن آیدل بالاخره شروع شد یا نه... انقدر بدم میاد ساعت برنامه ها عوض میشه...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 10:2  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.