|
|
|
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:50 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از صبح که بیدار شدم دلم شور میزد. وقتی دقت کردم تا علتش یادم بیاد چشمم به تقویم دیواریم افتاد... امروز روزه سرنوشت سازه الهامی جونمه... ای کاش شماره موبایلم رو بهش داده بودم که برام اس ام اس بزنه... ای کاش ازش یک شماره تلفن داشتم... خدا مهربونه، می دونم هرچی خیره براش پیش میاد... ولی الهامی جون اگه خیری که پیش اومد و چیزی که خودت دوست داری بشه یکی بودن باید سور بدیاااا... به فکرتم... هر لحظه ی امروز... موفق باشی دوست خوبه دنیای مجازیم... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 23:32 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب انقدر خوب خوابیدددددم... بعد از مدتها...
به چابی گفتم. اونم کلی راهنماییم کرد. شایدم چون خاطر جمع شدم راحت خوابیدم... دارن با اره موتوری درختای محوطه رو هرس می کنن... دیکته هرس اینه دیگه؟!! کاشکی میشد یکی این شاخه خشکها رو برای چهارشنبه سوری انبار کنه... چقدر حیفن!! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:10 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره دلهوره های من شروع شد... تمومی ندارن... هنوز به چابی نگفتم دارم دست به چه کاری می زنم. تا دو روز دیگه ویزام میاد... بعد که رسیدم بهش می گم. در برابر عمل انجام شده قرار بگیره کمتر می ترسه و مخالفت می کنه. خودم که از ترس همه دهنم و لب و لوچم پر از تبخال شده. مامان اینا فکر می کنن خیلی خونسردم و این بهشون اطمینان خاطر میده... اما من دارم می میرم آخه سر در نمیارم که چرا یکنفر داره در حقم خوبی می کنه؟ تا حالا خیلی آدم دیدم که بی دلیل سر راهم سنگ انداختن ولی این بار فرق کرده. آخه من یاد گرفتم که تو این دنیا کسی بی دلیل به دست کسی آب هم نمیده... چرا یکنفر داره بی دلیل در حقم خوبی می کنه؟؟؟؟؟ نكنه ديوونه است؟ پس من چرا دارم به يك ديوونه اعتماد مي كنم؟؟؟؟
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 6:58 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب اینم اولین نوشته در سال ۲۰۰۷.... سال ۲۰۰۶ رفت! نه کند نه تند... همونطور که باید می رفت! چابی از رفتنش ابرازه خوشحالیه زیادی می کرد و می گفت ساله بدی براش بوده... خوب چون نایجل رو از دست داد و پدرش هم سکته مغزی کرد و فلج شد برای همین حق داره... اما من! برام یک ساله انقلابی بود. خدا می دونه چه انقلابهایی کردم تو این سال!!!! بزرگترینشون هم ترک کردنه کاری بود که ۱۱ سال توش مثل احمقای دیوونه خرحمالی کرده بودم. هیچ کس، قسم میخورم هیچ کس بزرگیه این انقلاب رو نمی تونه درک بکنه جز خانواده و فامیلم که از نزدیک شاهد خرحمالی های بی دریغه من برای اون دیوونه خونه بودن و تعداد کسایی که به خاطره این انقلاب به من زنگ زدن و تبریک گفتن از تعداد کسایی که هرسال برای تبریک تولدم بهم زنگ می زنن بیشتر بود!!!!!!!! دوستانه وبلاگی و یا هر رهگذری که اینجا رو می خونی، از من به شما نصیحت که این اشتباه من رو تکرار نکنین... یعنی سعی کنین تو یک جا زیاد نمونین اگه میشه محل کارتون رو دو سالی یک بار عوض کنین! دیگه از این به بعد میخوام تنوع طلبی رو تو کارم هم وارد می کنم!!!! بعدن تجربه اش رو اینجا می نویسم...شاید به درد کسی خورد!!! ای وااااای راستی، رکورد زدم! باید حتمن ثبت بشه... طولانی ترین مدت خوندن یک کتاب... بالاخره بعد از اووووه خیلی مدت طولانی شاید از شهریور تا حالا.... کتابه "خاطرات یک مغ" رو دیشب تموم کردم. همش تقصیر محل کارم بود. این اواخر انقدر جنگ اعصاب داشتم باهاش که نمی تونستم شبا تمرکز لازم رو داشته باشم و کتاب بخونم... همش تمام تمرکزم صرف کشتن همکارا تو خیالم یا پیش آمادگی ذهنی برای دادن دندان شکنترین جوابها و انجام اعصاب خرد کن ترین کارها میشد... منه دیوونه!!! ولی حالا که از ۱۰۰۰۷ دولت آزادم بالاخره خوندمش... ۷ کتاب نخونده دیگه دارم... امشب شیطان و دوشیزه پریم رو شروع میکنم! خبر بعدی اینکه پروژه هنریم داره عااااااالی پیش میره. انگار یک دسته غیبی بعضی وقتا کمکم میکنه همه چیز خوشگل تر از اونی که فکر می کنم دربیاد (این تفکراته خیالی ناشی از خوندن و به اتمام رسوندن اخیره کتاب خاطرات یک مغ بوده و موقتی می باشد. نگران نشین). دیگه برم کتابم رو شروع کنم بخونم... تا بعد! - الهامی جون، ساله نو تو هم مبارک. امیدوارم بهترین سال رو پیش رو داشته باشی... که می دونم حتمن همینطوره! مرسی از کارت پستالت، از دوستیت، از کامنتهات، از آرزوهات... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:57 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزه خیلی پرکاری رو پشت سر گذاشتم. جالب اینکه کسی ازم می پرسه که این روزا چیکار می کنم چیزی ندارم که بگم. آخه کار هنریم رو دارم از همه جز مامان مخفی نگه میدارم تا سورپرایز شه! رفتم بازار لاله زار... ای خدا اونجا چه خبر بود. دلم نمی اومد برگردم خونه. کلی خرت و پرت خریدم. چه نوارها و سنگهای خوشگلی برای سنگ دوزی داشتن. بعضیاشون انقدر گرون بودن که حد نداشت. من می تونستم در حد متوسط خرید کنم ولی دلم دنباله اونا که قیمتون نجومی بود موند. الهامی جون می دونم الان کلی غصه داری... ولی جونه من این برفی که داره میاد رو با دقت نگاه کن. تورو خدا از این قشنگر چی دیگه هست؟ من که عاشقشم... امروز مدل گریم کسی شده بودم که کلاس گریم می ره. اول برای منه صورت لاغره آرزوی گونه به دل گونه درست کردن که حسابی کیف کردم. بعد یک تغییرات جزئی این و رو اونور ایجاد کردن تا نوبت به لب رسید و استادشون گفت که لبه پایین معمولن به لب بالا غلبه داره یعنی لبه پایین بزرگتر از بالاست ولی درمورد این خانم وضع فرق می کنه و منو میون بقیه با انگشت نشون داد. همه برگشتن به من نگاه کردن. گفت ببینین لب بالاش از پایین گنده تره... من یک مرتبه بدون اراده گفتم: وااااااا کجا؟ و بعد همه زدن زیر خنده... انقدر همشون خندیدن که نگو... بعد من تو آینه نگاه کردم دیدم وااای راست می گفت چقدر عجیب شده بودم... حالا که اومدم خونه می بینم عادی شدم!!!! چی شده بود یعنی؟ سرمازده شده بودم شاید!!! عجیبه ها!!!! شانسمه دیگه خجالت کشیدم کلی!!! با چابی بالاخره موضوع دوست بابا رو درمیون گذاشتم... توقع داشتم اون دیگه برخلاف همه با من موافق باشه و یک اه بگه و بخواد بی خیالش بشم ولی مثل خیلیای دیگه گفت: بببببببه چه عالی... من بسیار مفتخرم به این موضوع و زد تو ذوقم!!! منم گفتم امید نداشته باش چون بعد از تعطیلات همه مردم همه چیز رو فراموش می کنن... خورد تو ذوقش! این به اون در! یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه این جیغ بود... الهامممممی برفووووو (ببخشید نمی دونم چرا ناخداگاه چون تو بدت میاد یادت میوفتم... فکر کنم سادیسم گرفتم) من که رفتم پشت پنجره... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:27 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از سه روز مه شدید به طوریکه خونه همسایه رو نمی شد دید از دیشب داره تند تند برف میاد. یکجورایی من در بارش این نعمت دخیلم ~~ خوب دیدم این مه باز نمی شه و ممکنه بی فایده بی فایده بره برای همین در یک حرکت انطحاری که نمی دونم دیکته اش درسته یا نه شیشه پاک کن و کهنه برداشتم و همه ۱۵ تا پنجره خونه رو مثله چی بگم برق انداختم. مامان هوار می زد که بس کن بیا توووو ببند اون پنجره رووووو کلیه هات از کار میوفتن... چون آستین کوتاه هم تنم بود. ولی گفتم من باید این آسمون رو ببارونم. آخه طلسمه آسمون هر وقت ما ماشین می شوریم یا پنجره تمیز می کنیم باز میشه. ای جااااااااااااان عجب برفه خوشگلی. دیشب بعد از مدتها یک کم زود خوابیدم و انقدر خوابای عجیب دیدم. خواب دیدم رفتم یک دختره ۸ ساله رو به فرزندی قبول کردم و با هم کلی دوست شدیم و اومدیم که از اون موسسه که یک جایه خیلی عجیبی بود بیام بیرون دیدیم کفشامون نیست. آخه گفته بودن بیرون از اونجا کفشامون رو دربیاریم. منم همش از این ور می رفتم اونور از اونور اینور. یک زنه مسخره هم نشسته بود اونجا که قرار بود مراقبه کفشا باشه و عین خیالش نبود... هر هر می خندید و می گفت : کفشا هم دل دارن حتمن حوصلشون سر رفته رفتن بیرون گردش. منم گفتم: کفشا دل دارن یا تو ؟... خلاصه اینم از زود خوابیدن من!!! ای جاااان برف جانه خاله بیشتر شد... واااای برف جانه خاله چیه؟!؟!؟! از بس به این مورچه خان می گم جانه خاله به همه چی می گم جانه خاله... وووووواااااای یادم رفت بنویسم. فکر می کردم کنسل شد و تموم شد... ولی باز برگشته... دوسته بابا همونی که کلی اینجا درموردش نویسیده بودم باز باهام تماس گرفت. من نمی دونم چرا هر وقت باهام تماس می گیره احساسه "سارا کورو" بودن می کنم. براش نوشتم از اینه بی دلیل انقد به فکر من هستین ممنون... با اون انگلیسیه درحد انسانهای اولیه اش جواب داد: دفعه آخری باشه که اینو می گی من ۱۰۰۱ دلیل دارم. خالی بندی که کیلومتر شمار نداره. این تماسه آخرش رو هنوز به چابی نگفتم... انقدر این چابی ساده و در بیشتر مواقع خنگه که می دونم می گه: اوه چه آدمه خوبی... چند وقت دیگه که عیاره خوبیش برام حسابی معلوم شد شاید یک همتی کردم و اینجا نوشتم چه خبره... فقط اگه بدجنس نبود و من خیت شدم... دیکته خیت درسته؟ اونوقت نمی دونم چیکار می کنم. فعلن برم پنجره رو باز کنم تا مامان این دور و برا نیست و سرم رو بکنم بیرون و برفا رو بوس کنم.... تا بعد! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 22:33 توسط جودی
|
|
||