|
|
|
|
|
عیدم اومد. انقدر خیابونا شلوغه که انگار به مردم گفتن تا همین شب عید وقت دارین هرچی می خواین بخرین و بعد از اون دیگه نه مغازه هست نه اصلن روزی دیگه که بخواین برین چیزی بخرین... تموم میشه... وااااای من فقط یه مسواک خریدم هاهاهاهاها وقت نکردم اصلن. ایشالا ساله جدید پر از خبرای خوی و شادی و سلامتی و پول و از این چیزای خوب خوب باشه. راستی مثل اینکه ساله خوکه. ایشالا وضعه جیبامون مثله پیگی بنک عالی باشه... ساله پیش که گند بود... ساله چی بود؟ سگ؟ آره گمونم... من که هم مثل سگ دور از جونه همه سگ دو زدم و هیچی به هیچی هم مثل سگ پاچه ام رو گرفتن. در همه حال ساله سگ رو با تمام قوا درک کردم. بازم عید مبارک... سر سفره هفت سین که دعا می کنین به یاده منم باشین.
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:12 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک کاره کوفتی تو وزارت نیرو پیدا کردم. همه تعجب می کنن که چطوری بدون پارتی و آشنا اون کار رو بهم دادن ولی من فکر می کنم از بدبیاری و بدشانسیم بوده نه از خوش شانسی... نمی دونم شاید دیوونه شدم ولی هر کار می کنم نمی تونم خودم رو راضی کنم که این خوبه! انقدر اتفاقا افتاده که اصلن نمی دونم چطوری بنویسم... یک حالتی مثل خلسه ام... بعضی اتفاقا مثل زنجیر به هم وصلن... مخمل بانو جون یک روز از این روزا برات یک تومار می نویسم هاهاهاهاها |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:19 توسط جودی
|
|
||