تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

من چرا يادم ميره اينجا هست در حاليكه نق زدن تو اينجا رو خيلي دوست دارم!!

اول از همه اينكه باز لاغرتر شدم!!! روزام خيلي مسخره شدن. صبح ساعت ۵ بيدار ميشم. صبحانه درست مي كنم. تا اونجايي كه در توان دارم ظرف كثيف مي كنم و مي زارم و ميرم كه مامان باور كنه من صبحانه خوردم. ساعت ۶:۱۵ از خونه ميرم بيرون. تا برسم ديوونه خونه يك ساعت طول مي كشه. تو راه يك كتاب هميشه مي برم كه بخونم. خوشبختانه از اون دسته افرادي نيستم كه نمي تونن تو ماشين كتاب بخونن.

ساعت ۷:۱۵ معمولن به ديوونه خونه مي رسم و كارت مي زنم. ساعت شروع كار اونجا ۷:۳۰ هست اما همه زودتر ميان. ساعت خاتمه كار ۴:۱۵ اما هيچ كس اون موقع نميره. همه تا ساعت ۸ - ۹ مي مونن اما من سر ۶:۳۰ از اونجا ميام بيرون. و وقتي ميرسم خونه معمولن ۸:۱۵ ميشه و من فقط براي يك دوش گرفتن جون دارم (كه البته دوش گرفتناي من ۱ ساعت طول ميكشه چون عاشقه دوشم با آب ددددداااااااغغغغ) تا اينكه ميشه ساعت ۹ و اونوقت ميرم تو جام و دنباله كتابي كه صبح تو راه مي خوندم رو مي خونم تا خوابم ببره. اين روزا دارم كتابه ‌The other side of me رو مي خونم. نوشته سيدني شلدون كه داستان زندگي خودش رو نوشته و عاليه. به زبونه انگليسيه و هنوز فارسي نشده. اما از اون انگليسياست كه فوق العاده روون و گيراست و اصلن مشكل نيست. مثل سايره نوشته هاي سيدني شلدون.

گاهي هم كه سر درد نمي زاده چيزي بخونم چشمام رو مي بندم و به اتفاقاي روز فكر مي كنم - كه معمولن سر دردم رو بيشتر مي كنه!!!

در اولين ماهه ورودم يكي از معاونين نسبتن محترم منو صدا كرد به دفترش و بهم گفت: خانم شما بد لباس نمي پوشي، بلند حرف نمي زني، بلند نمي خندي، خداي نكرده جلف نيستي ولي اصلن معمولي نيستي و اصلن به دله سازمان نچسبيدي... كه همين باعث شد حالم از اونجايي كه كار ميكنه بيشتر تر تر بهم بخوره و هر روز آماده ام كه به محض پيدا كردن يك جاي ديگه بار و بنديلم رو جمع كنم و برم. اما كار جديد پيدا كردن خيلي سخت شده. به شركت خارجيا هم نميشه اعتماد كرد... هر لحظه ممكنه شركت و پولشونو بر دارن و از ايران برن. تا ببينم خدا چي صلاح مي دونه.

تو محل كار يك همكار جديد برام اومده. از بيرون نياوردنش از تو خود سازمان جاش رو عوض كردن. ميشه در موردش يك كتاب نوشت. فكر كنم ۱۰۰٪ اختلال شخصيتي داره.

اولن كه مي گه همه مرداي شركت عاشقشن از كوچيك ترين تا پيرترين و از كنارش كه رد مي شن از عشق نفسشون مي گيره ولي به روش نميارن و خودشون رو كنترل مي كنن و از اين بابت خيلي شرمنده است كه وجودش باعثه ناراحتيه اطرافيانه!!! (به خدا دروغ نمي گم اينا عينه چيزاييه كه گفت)

سر ناهار تو ناهار خوري منه بد بخت چي ميكشم. روبروم مي شينه و سرش رو مياره پايين. انگار پشت من سنگر ميگيره. چشمش رو ميندازه رو غذاش و سرش رو بالا نمياره. بعد هي ميگه اونور تر برو نه اونور تر... ميگه همه مردا با انگشت نشونش مي دن و در گوشه هم حرف مي زنن. من گفتم "تو كه سرت پايينه جايي رو نمي بيني از كجا مي فهمي" گفت "ميدان ديد من خيلي بالاست. با اينكه چشمم رو با پايينه دارم همه جا رو ميبينم"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت من از غذا نفرت دارم اما با خودش دو تا ساك خوردني مياره. هر وقت رفتم سر ميزش داشته نون و خامه مي خورده.... بهم گفت: دكتر بهم گفته حتي اگه به چاق شدن هم فكر كنم لاغر ميشم. اعصابه چاق شدن تو مغزم آسيب ديده... اما اين يك هفته كه اومده كلي شكم و پهلو درآورده و هي به من ميگه: ديدي چقدر ورم كردم؟! نمي دونم چم شده!!!

پوستش از جوش انگار تيربارون شده اما به من ميگه: پوستت خوبه ها اما براي اينكه جذاب تر بشي صبحا عرق رازيانه بخور... گفتم از كجا مي دوني خوبه گفت: آخه خودم هر روز مي خورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واااي ولش كن تا همينجا بسه... وجودش همچينا هم بد نيست... حداقل گاهي باعث ميشه برگردم سر جام و پشته پنلم تنهايي بخندم.

ولي اين جاي جديد خيلي حساسم كرده. انقدر كه گاهي حتي دلم مي خواد بشينم زمين و گريه كنم. اصلن كار كردن و راندمان براشون مهم نيست... نمي دونم ملاكشون چيه!!! راستي ديروز يك دختره رو ديدم كه موهاشو بوره بور كرده بود و قد عروسي آرايش داشت و با كفشاي پاشنه هزار سانتي تو شركت راه ميرفت.با ديدنش ياده حرفاي اون مردكه ديوونه افتادم كه منو صدا كرد تو دفترش و چرت و پرت بهم گفت. تو همون لحظه هم مردكه ديوونه اتفاقن سر رسيد و به اون دختره اصلن نگاهم نكرد اما سر تا پايه من همچين با غضب ورانداز كرد... منم انقدر عصباني شدم انقدر عصباني شدم كه مي تونستم همه رو بزنم. فقط اومدم خونه و نشستم زار زار گريه كردم. مامان همش مي گفت : خوب نرو ديگه مگه ديوونه اي... نه خوب ديوونه نيستم اما فعلن به پولش احتياج دارم... راستي يكي بود بهش پول قرض داده بودما... ديگه اصلن نمي بينمشون كه ازشون پس بگيرم. اونا هم از شركت قبلي رفتن. كجاش و نمي دونم... فقط ديگه از دستم راحت شدن!!!

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:10  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.