|
|
|
|
|
وای که من از این گرما و تابستون چقدر بیزارم. احساس می کنم تو گرما مثل جادوگر شهر اُز می شم اون موقع که روش آب ریختن جیغ میزد غیب میشد. منم تو گرما نابود می شم. این چند وقته زندگی من شده یانگوم. مامان خانم عاشقه یانگوم شده رفته DVD هاش رو تا آخر خريده هر شب سه تا قسمت رو تا نبينم باهاش نميزاره اون شب تموم شه. ميگه بايد يكي باهاش بشينه فيلم رو ببينه تنهايي نمي شه! مني كه اصلن اين سريال رو اصلن نگاه هم نكرده بودم حالا هر شب تو خوابم هم افسر مين جانگو و يانگوم مي بينم. البته ديگه خودم هم مشتاق شدم كه ببينم چي ميشه. امروز يك ني ني زلزله شد. تازه از خواب بيدار شده بودم داشتم از پله ها ميرفتم پايين تو هال كه يكهو احساس برنج بودن بهم دست داد. منظورم اينه كه مثل برنجايي كه شماليا پاك مي كنن تو سيني پرتشون مي كنن بالا پايين. البته به اون شدت كه نه آخه ني ني زلزله بود ولي حركتش همونطوري عمودي بود. مي بينم كه همكار جديدم طرفدار پيدا كرده! اگه بفهمه سور ميده. روز به روز بدتر ميشه به خدا. حوصله ام رو سر برده. آخه من تا حالا تو عمرم نديده بودم كسي از خودش اينهمه تعريف كنه. خاك بر سر من. يك كم لااقل ياد بگيرم. از اول صبح كه مياد از خودش و اخلاق خوب و ماهش ميگه تا بعد از ظهر. تازه مي گه اولا كه دبيرستاني بوده انقدر بهتر و پاك و مطهر بوده كه خدا بهش نيروهاي خارق العاده داده بوده. به حدي كه وقتي در ميزدن يك ندا بهش مي گفته كه پشت در كيه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته من به غير از چند مورد بدجنسيه ناب تا حالا چيزه ديگه اي ازش نديدم. يك همكار بدبخت داريم تو سايت كار ميكنه چند روز پيش همچين داشت براش ميزد كه من شكه شده بودم. آخه مثل اينكه قبلن اين درخواست داده بوده سايت بفرستنش اما اون واجد شرايط تر بوده و حالا اين از هيچ بدي در حق اون دريغ نمي كنه! خيلي وراجه و از اينكه مي تونه بدون ايست ور بزنه افتخار ميكنه... مي گه "همه عاشقه حرف زدنه منن آخه وقتي من حرف مي زنم همه ساكت مي شن و كسي چيزي نميگه فقط گوش ميدن. تو ساختمون قبلي كه بودم يكي از همكارا مي گفت تو صبح به صبح كه بيدار ميشي يك سبد حرف ميزاري اين آستينت يك سبد تو اون آستينت بعد مياي سر كار" تو دلم گفتم خوب آخه امون نمي دي كسي چيزي بگه... سعي مي كنم جوابش رو تو دلم بدم كه نشنوه ادامه بده اما بعضي وقتا كه مياد مي ايسته كنار ميزم و تند تند به فرانسوي حرف ميزنه ديگه نمي تونم تحمل كنم... مثل ديروز كه داد و بيداد كردم. آخه يعني چي من نمي فهمم. كلاس مكالمه فرانسه ميره بعد مياد كنار ميزه من ميايسته دو ساعت به فرانسه حرف ميزنه. بيماره. بهش مي گم من كه نمي فهمم چي مي گي خوب سرم رفت كار دارم. مي گه : واااااااا خودتم انگليسي حرف مي زني خوب... اون روز با تلفن حرف مي زدي چي بود. گفتم خوب با تو كه نبودم با تلفن بود. مي گه فرقش چيه منم اون موقع نمي فهميدم تو چي ميگي. فقط اينو بگم كه شانسم داره... اگه من بودم يك سر دو ساق دمه ميز يك نفر ديگه از صبح تا عصر فك ميزدم تا حالا اخراجم كرده بودن. مي ترسم به جاي اون چند روز ديگه به من اخطار بدن!!!!!!!! خوب برم... مامان صدا مي كنه برم باز يانگوم ببينم. سه قسمت ديگه بيشتر نمونده. به اميد خدا امشب تمومش مي كنيم. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 8:39 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک عالمه از همه اتفاقا نوشتم اما موقع ثبت همش غیب شد و ارور داد و کلی بازی درآورد... منم به روش پائولو کوئیلو اینو به عنوان یک نشونه گرفتم و فکر کردم دوباره ننویسمشون تا فردا... فردا می نویسمشون. داشتم فکر می کردم هفته ای دو روز اینجا بنویسم... یادمه یک زمانایی بود روزی دو بار اینجا می نوشتم!! فردا دوباره باید زودی بیدار شم. تعطیلاتی که براش روز شماری کردم تموم شد... نقشه کشیده بودم زیاد بخوابم اما بعد فکر کردم اگه همش بخوابم لذت تعطیلات رو نمی فهمم... تعطیلات خوبی بود. موقع بارون بعد از ظهری از رنگین کمان عکس گرفتم. پورت دوربینم رو نمی دونم کجا گذاشتم تنبلیم هم میاد بگردم... وقتی عکس رو منتقلش کردم تو کامپیوتر - حالا خدا می دونه کی- اینجا هم می زارمش. تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:12 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی حیف شد. نامردا یک روز رو برای ثبت نام IELTS گذاشتن اونم از طريق اينترنت فقط... منم از صبح همون روز كه وارد سايتش شدم نوشته بود همه Full باورم نمي شد... آخه مگه مي شه؟ چي بگم. حالا بايد 6 ماه ديگه صبر كنم... كه اگه ايندفعه هم اينطوري بشه كه ميشه ديگه نمي دونم. دانش نامم هم 2 ماه ديگه آماده ميشه. منه تنبل تا حالا نگرفتمش هاهاهاها واي كه تو شركت هوار تا اتفاق افتاده. يك عالمه تا از همه عددا بيشتر ناراحت بودم... حالا دارم باز پوست كلفت ميشم. ولي خيلي بده نبايد پوست كلفت بشم. حالا سر فرصت مي نويسم چي شد. چابي خنگولم هم خودشو انداخت تو دردسر. از قسمت هليكوپتر امداد اومد تو امداد زميني كه كارشون آزادتر باشه بتونه مرخصي بگيره اما بهش گفتن تا كسي ترين نشه جات نياد هم تو زميني باش هم هليكوپتر يعني نه تنها وقتش آزاد نشد كه بد اندر بدتر هم شد... خيلي باحاله به خدا... دان 8 در گندزني بهش اعطا مي كنم شخصاً. فعلن برم تا مفصل در مورد شركت بعدن بنويسم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:3 توسط جودی
|
|
||