تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

امروز رفتم هواپیمایی امارات (سر توانیر) و بلیط و ویزایی که برام فرستاده بودن گرفتم. یک آقایی هم تو شرکت وسط کلی شلوغی بهم زنگ زد و گفت شب میاد فرودگاه دنبالم. خواست یک عکس براش از خودم بفرستم که منو بشناسه. خوب خنگول مثل جودی ابوت یک پلاکارد بگیر دستت... منم فقط یک عکس از قدیمام تو کامپیوترم داشتم که اون موقع صورتم چاقالو بود همونو براشون فرستادم. حالا گمم میکنن. باید برم داد بزنم خودم رو معرفی کنم فکر کنم.

وقتی بر گشتم نتیجه رو می نویسم

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:30  توسط جودی  | 

هفته دیگه این موقع دیگه مطمئن می شم اوضاع چطوری میشه. از این جهت "مطمئن" چون درحال حاضر هم تقریباْ می دونم چی میشه. فقط اون موقع دیگه مطمئن تر می شم... می دونم که بعد از اینترویو کلی حالم ازشون بهم میخوره و کلی دیوونه به نظرم میان. بعد فکر میکنم ای منه بدبخت اینهمه راه اومدم که این دیوونه های اچول مچول رو ببینم. بعد دست از پا درازتر بر میگردم خونه. شنبه اش هم میرم شرکت و یک نگاه سلام من برگشتمی به دفتر و محیط اطراف میندازم و روز از نو روزی از نو تا هر موقع که نمی دنم دیگه حالا!

اگه این نشد اسمم رو عوض می کنم میزارم سمندون!

من خیلی تازگیها جوجه شدم، هوا تاریک که میشه خوابم میگیره. فرقی هم نمی کنه ۳ باشه مثلاْ ابرا هوا رو تاریک کرده باشن یا ۷، ۸ شب باشه. الانم دیگه مثل "بایسیکل ران" چشمام رو با چوب کبریت باز نگه داشتم. برم بخوابم. شب بر شب زنده داراش خوش!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:7  توسط جودی  | 

اوضاع و احوالم باز ریخته به هم...

یک شرکت مصری باهام تماس گرفتن گفتن آخر این ماه برم دوبی مصاحبه برای کار پیششون. تعجب کردم تاکید کردم که من ایرانیم و عربی بلد نیستم اما مهم نبود براشون...

شاید اگه این اتفاق برای کسی دیگه می افتاد می گفتم "بابا شانس" اما حالا احوال خودم داغونه! میگرن درد داره منو می کشه...

بی دلیل نیستا.... ۱۰۰۰ کیلومتر دلیل می تونم بچینم رو زمین. موندم سر ۲ راهی انگار! نه دوراهی کمه... ۱۰۰۰ راهی. حالا الان حال ندارم بگم چه مرگمه اما کاشکی یکی بود که می تونست آرومم کنه! همه از دید خودشون حرف می زنن... خیلی بده!

از صبح هزار بار به خودم گفتم که حالا مگه بهت گفت بیا چرا اینطوری میکنیا... اما فایده نداره!

کاشکی... ولش کن کاشکی هیچی بابا اهههههههه...

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:20  توسط جودی  | 

امروز یک روز خوب بود. کلی کارای به درد بخور انجام دادم. از روزای جمعه ی بی برنامه اصلن خوشم نمیاد... از این به بعد براش برنامه ها دارم.

اینم از اولین روز فصل تابستون. از گرمای تابستون خیلی بدم میاد ولی به هر حال این فصل فصله منه. از بالا که بیرون رو نگاه می کنم پرنده هم پر نمیزنه. حتی پیشیا هم رفتن زیر سایه ها و چرت می زنن. چند دقیقه پیش هم که پایین بودم جز صدای فش فش فواره های لای چمنا هیچ صدایی نبود... چه حس و حالی داره "ظهر اولین روز تابستان ۸۶" با سکوت مطلقش. کاشکی یک ساحل این نزدیکیا بود.

هفته دیگه یک نمایشگاه تو سن پترزبورگه که اکثر همکارا میرن اونجا. همکار جدیده پرطرفدارم ازم خواسته حالا که شرکت خلوت تر و کارا سبک تر میشن هر روز عصر کارهامون رو زود تموم کنیم و با هم بریم استخر. آخه شرکت بهمون کارتهایی داده که هر استخری بخوایم می تونیم مجانی بریم. این یک نقطه مثبت محل کارمه در مقابل میلیونها نکته منفی اش. موندم اونجا چه خالی بندیاییش رو میشه برام. خیلی مشتاقم که زودتر با هم بریم استخر. آخه تا به حال درمورد شنا بلد بودنش یا نه کلی حرفای ضد و نقیض زده! برای چیزایی دروغ می گه که اصلن ارزش و دلیلی ندارن! بعضیا چه دلخوشیایی دارن به خدا!

راستی چهارشنبه تو ناهارخوری یک حرف جالب زد. گفت: هیچ دقت کردی دستای من چقدر قشنگن؟! من به دستاش که از مال منم معمولی ترن نگاه کردم و چیزی نگفتم... بعد گفت: اون دختره رو ببین.... بعد به یکی اشاره کرد و گفت: من اولا با اون یکجا بودم و اون انقدر به دستای من حسودیش میشد که هر روز به دستاش کرم پودر میزنه میامد شرکت. من طبق عادتم، کاملن غیر ارادی گفتن: آخی! که بهش برخورد که چرا برای اون دختره دل میسوزونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیوونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا میدونه بعد که از پیش من بره درمورد من چیا میخواد بگه هاهاهاهاها

برم یک کم بخوام، سکوت این ظهر خیلی سنگینه...خواب آلود شدم... تازشم فردا این موقع تو شرکت حسرت استراحت امروز میمونه به دلم اگه الان یک کوچولو نخوابم. >فعلن<

2 نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 4:38  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.