تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

مرسی ستاره جون. واقعن تجربه سیگار و افتر شیو رو داشتی؟ چه احساس خوبی بهم دست داد!

مخمل بانو، از من کسی تو این دنیا دیکته اش بدتر نیست اومده ام اینجا اشاعه اش هم می دم. راستی تو اون پست قبلیه هم معذب درسته یا معضب؟ ای خدا... اصلن نکنه معزب درسته؟

چه هفته ای بود... انقدر از دسته همکارم عذاب کشیدم که موهام نارنجی شده. می خواستم همه چیز رو اینجا بنویسم ولی فکرم درست کار نمی کنه. می دونین... یک دفتر یادداشت کوچولو بر می دارم و توش همه چیز رو از این به بعد در جا می نویسم که یادم نره. مشکله اینکه مبادا دستش بهش برسه رو هم حل کردم. وقتی دبیرستانی بودم با دوستم سعیده یک خط قراردادی ساختیم که هنوز اونو یادمه. با اون یادداشت می کنم که اگه فضول خانم دفترم رو برداشت نتونه بفهمه چی مینویسم.

هرکی فکر می کنه همکارم خیلی صفا داره، ماله خودش. قابل نداره اصلن. به خدا راست میگم. راستی، تو شرکت عرب جان رو موبایل بهم زنگ زد، که بگه چند مورد کار دیگه برای ترجمه بهم ای میل کرده که فضول خانم که مثل مترسک همیشه کنارم یک سر دوساق وایساده شروع کرد به سین جیم. گفتم از همکارای سابقم تو دوبی بود زنگ زد حال و احوالی بکنه. بهم گفت: نامرد تو با عربا میپری یکیشونو برای ما جور کن دیگه. تو کله پوکش فکری جز جور کردن و این چیزا انگار نمی گنجه. منه فلک زده آخر عاقبتم پیش کی رسید !

امروز کلی استراحت کردم. برای هفته دیگه جون ذخیره کردم. می خوان ما رو بفرستن یک ساختمون دیگه تو خیابون مطهری... ای خدا... اونجا خیلی بد مسیره من می میرم. گریه گریه گریه

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 8:18  توسط جودی  | 

یک هفته دیگه هم گذشت. خوب همکارم داره یواش یواش به مقصودش نزدیک میشه اما انگار یک کم گند زده چون از مسیر کمی منحرف شده و اون وامصیبتائه داره میره تو نخه خودش... گفت وقتی حسابی با خودم راحت و صمیمیش کردم می گم که می خوام با خواهرم آشنا بشه... اما گمونم اون موقع دیگه دیر باشه!!! ای جان من چقدر بخندم!

راستی دیروز حرف از مورچه کوچولویه خاله شد که شیطونی می کنه. گفت: بچه فقط بچه های خوشگله فامیله ما. از شیطونی زلزله ۱۲ ریشترین کلی شلوغ و شیطونن اما بی صدا» اصلن هیچ کس متوجه نمی شه!!!! نمی دونم این یعنی چی ولی چیزی بهش نگفتم دلش خوش باشه! شلوغه بی صدا!!!!

دیروز عرب جانه مهربان برایم یک اس ام اس زد که ور آر یو پس؟ ون ویل آی سی یو اگن؟ یکهو یادم انداخت به اون مصریا! جواب ندادنا! شایدم ندن! چه خوبه ها که هیچ احساسه خاصی به این مورد ندارما. خدا رو شکر که ندارم چون اصلن ظرفیت و حاله فکر کردن و این جور چیزا رو ندارم. می خوام به عرب جان اس ام اس بزن که اگه اومدنی شدم حتمن به تو خبر می دم بری برام هتل بگیری هاهاهاها خباست یعنی این، یعنی من! خاک تو سرم... دیوونه شدم هاهاها

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 3:25  توسط جودی  | 

بالاخره این هفته هم تموم شد. هفته ای که گذشت هفته بدی نبود.

در طوله هفته گذشته کلی سرم از دست همکارم تو شرکت رفت... یک کرور همکار جدید برامون اومده که همشون وامصیبتا هستند. البته از بیرون نیاوردن. ماله خود سازمان هستند که فقط جابجاشون کردن. یکیشون هم آخره سوژست.  که از قضا این همکارم همون دختره که وامصیبتا تر از همست ازش خیلی خوشش اومده اما نه برای خودش. می خواد یک جورایی یک طوری اون رو با خواهرش آشنا کنه!!! خیلی دوست دارم این ماجرا زودتر شروع بشه چون چند وقته داستانه جدیدی تو شرکت نداشتیم برای خنده!

از شنبه دوباره یک عااااالمه کار داریم. برای همین این دو روز من فقط می خوام بخوابم انرژی ذخیره کنم. دیروز ساعت ۶ بعد از ظهر که کیفم رو بر داشتم رفتم جلوی آسانسور که بیام خونه مدیر کل شرکتمون هم اومد که اونم بره خونه یکهو منو با کیف دید سئوالی گفت: "امروز دارین زود می رین خونه؟!؟!؟!" وای انگار برق سه فاز از سرم پرید. ساعت ۶ زووووودددددددههههههه بد عادت شدناااا  تقصیر خوده خنگمه!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 2:22  توسط جودی  | 

اومدم. سفر تقريبن كوفتي بود.

پروازم ساعت ۹:۴۵ شب بود برای همین صبح به همه کارهام رسیدمو تا آخرین لحظه هم معلوم نبود تو این بدبختی که هیچ تاکسی حاضر نمیشه تا فرودگاه بره چطوری قراره برم تا اینکه آخرش فهمیدم شوهر خواهرم مرخصی گرفته و داره میاد که منو ببره فرودگاه و به خاطر همه دوندگی ها و فکرهای هیجان انگیز مسخره خیلی گشنم شده بود و به هواي اينكه تو هواپيما شام مي خورم چيزي نخوردم. وقتی هواپیما بلند شد یک بوی تند ادویه اومد و بعد منوی غذا رو دادن که من اصلن نمی دونم چرا وقتی یک نوع غذا بیشتر ندارن منو میدن دیگه؟!! الکی کاغذ هدر میدن!! بعد یک ته چین عربی کوفت آوردن که من فقط یک قاشق گذاشتم تو دهنم. می خواستم از دهنم دربیارم که دختری که کنارم نشسته بود و از قضا مصری هم بود داشت نگاهم میکرد منم مجبوري غذا رو قورت دادم... قورت دادن همانا و آتیش گرفتن معده همان. آی دردی می پیچید تو دلم که اشکم درمیومد. براي اينكه سوزش دهنم بره نوشابه خوردم و همون دلدردم رو بيشتر هم كرد.

بعد ساعت ۱۱ همونطور که قراربود رسیدیم دوبی ولی به خاطر ترافیک تا ساعت ۱۲:۴۵ تو آسمون بین راءس الخیمه و فجیره رفتيم و اومديم تا آخر مجوز فرود دادن... و من تمام مدت فقط داشتم از دلدرد میمردم. وقتی رسیدیم و من موبایلم رو روشن کردم کسی که از اون شرکت قراربود بیاد دنبالم زنگ زد و گفت که چون بیش از ۱ ساعت و نیم تاخیر داشتم نا مرد رفته و من باید خودم می رفتم هتل. من که دلم می خواست زودتر برسم هتل و از دلدرد گریه کنم حالم گرفت... ولی خوب فرقی هم نمی کرد تاکسی هم می برد دیگه چه فرقی داشت. اما دوباره موبایلم زنگ زد و یکی از دوستای عربی که از قدیم تو دوبی داشتم و اولش آدم خوبی بود بعد گندو از آب دراومد و من ازش می ترسیدم اما همچنان به خاطر بعضی روابط کاری که باهم داریم هنوز ارتباط کمرنگی داریم زنگ زد. دو هفته قبلش از من خواسته بود که مطالبی رو به فارسی برای ای-کاتالوگی که شرکت NOMAD بهشون داده تا براي خاورميانه درست كنندترجمه كنم و من هم بهش گفتم چون مطالب زياده دوهفته ديگه كه ميام دوبي جايي قرار ميزاريم بهت ميدم... اما زمان پروازي بهش نگفته بودم. حالا از كجا كشف كرده بود بماند... اما شنيدن صداش و اينكه دم در منتظره منه آي دل درد منو تشديد كرد كه خدا به روز كسي نياره. نمي دونم صف طولاني مهر ورود رو چطوري طاقت آوردم. فكر كردم ايگنورش كنم و تندي از لابلاي مردم برم تاكسي بگيرم برم اما نه... همينكه رفتم بيرون منو ديد و پريد وسط چمدونم رو گرفت و يك دسته گل رز گننننده داد تو دستم و راه افتاد به سمت ماشينش. من همش گفتم زحمت نمي دم مي رم ... گفت نه اصلن. حالا كدوم هتلي؟ گفتم اون شركت مصريه برام هتل گرفته تو فلان جا... ره افتاديم به سمت هتل. رسيديم دم هتل يكهو دور زد. گفت اين چي هتليه؟ مگه من ميزارم شب بري اينجا؟ مهمان من. مي برمت جاي ديگه!‌ اصلن من در اين لحظه لال شده بودم چون معدم به دهنم رسيده بود فقط احساس مي كردم از عصبانيت لپام داغ شدن. شروع كرد تو خيابونا دور زدن و به هتلاي مختلف زنگ مي زد و هيچ كدوم جا نداشتن. همش هم مي گفت براي يك هفته. من مي گفتم: يك هفته نه دو شب... مي گفت: هيسسسس

تا اينكه هتل روتانا تاورز جا داد. حالا رفتيم اونجا. دمه لابي ميگه: بليطت رو بده بدم اينا تعويضش كنن بيشتر بموني. گفتم: نه مرسي من نمي تونم. گفت: گفتم بده. انقدر بدم اومد. حالا اين رسپشنا به من همچين نگاه مي كردن انگار يك دختر عوضي مي بينن كه عربه داره براش خرج ميكنه اونوقت نازم مياد. تو دلم گفتم الان استفراغ ميكنم تو همه دفتر دستكتون حالتون جا بيادا!‌

خلاصه بالاخره رفتم تو اتاقم و ساعت ۲ صبح بود. ولي تازه جناب آقا نشست و گفت: تعريف كن ببينيم حالا اينا كه بهت گفتن بيا كي هستن؟ منم كه از دل درد مغزم كار نمي كرد گفتم: ببخشيد من فكر كنم مسموم شدم. الان حالم خيلي بده. اگه ناراحت نميشي الان برو فردا كه بهتر شدم برات همه چي رو مي گم. اونم گفت: نه مي دونم داري تعارف مي كني. ايرانيا رو مي شناسم. من منتظر مي مونم. لباست رو عوض كن شام بريم بيرون. من ديگه آماده شكوفه زدن رو لباسش بود. گفتم: نه جدي گفتم. امشب به اندازه كافي زحمت كشيدين ولي اگه انقدر دلت ميخواد همش لطف كنين شام نمي خوام برين برام مسواك بخرين. من مسواكم رو جا گذاشتم. اونم گفت باشه و رفت. منم كه ديگه بالاخره راحت شده بودم انقدر حالم بهم خورد كه چشمام داشت درميودم. اصلن نميدونم چطوري انقدر خودم رو نگه داشته بودم. وقتي با مسواك برگشت از حالتم فهميد حالم بده و رفت ولي تا صبح من دستشويي بودم و اونم اس ام اس ميزد كه "دوبي با ورود تو به استاندارد رسيد"... اين يك نوع تيكه عربيه فكر كنم. دوبي امشب غرق در نور و شور و شاديست. هواي دوبي امشب بسيار بهتر است... هي اين پيغاما ميومد و هي من بالا ميآوردم. خيلي باهم همخواني داشتن.

خلاصه روز بعد گفتم اين زحمتايي كه مي كشيد و كارا و پيغاماتون منو معضب و ناراحت ميكنه. اولش برخورد بهش و بعد دو ساعت سخراني كرد كه منظورش فقط دوستي و شفقت است و اصلن منظور بد و خاصي ندارد. بعد يك حرفايي درمورد چابي زد كه اصلن اون چابي كه دوستش داري به درد نمي خورد و كسي خوبه كه دركنارت باشه و مثل ريگ برات پول خرج كنه... مثلن مشخصات خودش و مي گفت... كه ديگه من از كوره در رفتم دست به كمر چماق به دست شدم و معده دردم هم برگشت. بعد با همون حالت معده درد و عصبانيت رفتم مصاحبه. آدماي خوبي بودن. ولي دارن ۱۲۰ نفر رو استخدام مي كنن براي همين معلوم نيست اصلن دوباره با من تماس بگيرن يا نه. ولي خيلي باهام دوستانه حرف زدن و منم باهاشون احساس راحتي مي كردم.

دوباره عرب جان پيدا شد و چون مي دونست دلخورم اينبار بسيار مودب و فهميده سعي ميكرد به نظر برسه و به من گفت دلش ميخواد دوست خانوادگي من و چابي بمونه تا آخر عمرش. و گفت اگه حتي منو بزنين برم هم باز برميگردم و حتي در آينده اگه بچه اي هم زاييدي خودم پدر خودنده بچه هات ميشم. تا اين حد ديگه. بعد گفت اصلن نوكر چابي هم هستم و گفت آشتي؟ انگشت كوچيكم رو گرفتم طرفش و گفتم : خيلي خوب بيا... اينم آشتي. نادون ديد انگشت كوچيك گرفتم طرفش همچين عربي انگشت كوچيكم و گرفت تكون داد... گفتم نهههههه تو هم بايد با انگشت كوچيك بهم دست بدي ديوونه!

خلاصه درد انگشت كوچيكه هم به دل درد افزوده شد هاهاهاهاهاها

اوضاع به حالت ظاهرن عادي برگشت تا چند روز بعد كه فقط استراحت كردم و دوستاي ديگم رو باهاشون قرار گذاشتم و ديدم. ولي من همون دو روز اول ۲ كيلو وزن كم كردم و دوباره به ۴۹ برگشتم با قد ۱۷۰ بسيار مارمولك به نظر مي رسم. اوق اوق اوق

و همچنان معدم حساس و داغونه و آلمينيوم ام جي فعلن روبراهم كرده.

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 5:19  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.