تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

آره یک ماه ننوشتم اینجا. از بس که سرم شلوغ بود تو طول این مدت. شبها از شرکت خیلی دیر میام خونه و تا میرسم فقط جون دارم که یک دوش بگیرم و بعد بخوابم و تو تخت قبل از خواب چند ورق کتاب بخونم. همین!  

ولی چه روزایی رو پشت سر گذاشتم. با همکار جان و اتفاقاتش. یعنی کارایی کرده این چند وقته که عقل جن هم بهش نمی رسه! آره گفتم جن... رفته بود پیشه جن گیر!!!! کلی راه رفت. آخه یک جایه دور بود طرفای اردبیل. یک روز مرخصی گرفت...دو روز هم تو راه بود تا رفت و برگشت. وقتی بر گشت به اندازه یک کوه برام داستان تعریف کرد. اونجا حتی تابالوگا رو هم دیده بوده... یعنی تا این حد دیگه (توضیح: تابالوگا همون شخصیته کارتونی که جمعه ها نشون می ده. یک موجودی که سبزه و دست و پا داره مثل آدما - بال هم داره و پرواز می کنه). آنقدر داستانش مفصله که نمی شه اینجا نوشت!

عرب جان مهربان هم در این مدت ثانیه ای تنهام نذاشته و وقتی داشت می رفت لندن از آسمون تهران رد شد و کلی "جو گیر" به معنی واقعی کلمه شد... چون جو آسمون تهران گرفتش و من رو بمب بارون کرد با اس ام اس. به طوریکه شب شارژ موبایلم تموم شد و صبح که بیدار شدم موبایلم رو شارژ کردم ۷۵ تا اس ام اس اومد برام. چون روز تولدم هم بود از تو هواپیما برام یک گردنبد جواهر خرید و جانه خودش می گفت بی منظور و فقط به خاطر دوستی که من نمی دونم سرچشمه اش از کجاست این کار رو کرده! و چون همه جواهراته توی هواپیمایی امارات رو دیدم و همشون خوشگله، به هر دلیلی این کار رو کرده به من چه: " گردنبندم رو بده" - فکر کنم دروغ گفت ولی چون از اون موقع تا حالا دیگه ازش حرفی نزده ناجوانمرد! ولی من گردنبندم رو می خوام.... گردن بندم رو بده ه ه ه ه ! هاهاهاها  دیوونه فکر کرده من نی نی ام گولم بزنه! اصلن چرا دیوونه شده من نمی دونم! اگه من عشوه گر یا حداقل یک کوچولو خوشگل بودم، خوب می شد یک چیزی اما وقتی هیچ کدون از اینا نیست!!!! چه می دونم والا!!!

راستی از همه کوفت تر! این همکار دیوانه من هی بستنی خرید داد به اون وامصیبتا که برای خواهرش درستش کنه، آخر اون وامصیبتا اومد و تو ۳۶۰ من برام شماره تلفن گذاشت و از من خواست که باهاش تماس بگیرم!!!! خدا می دونه که همکار جان و خواهر مربوطه اش می خواستن کله من رو بکنن و پول بستنی هاشون رو ازم بگیرن!!!! منم می خواستم دیگه سر کار نرم و استعفا بدم تا یکهویی از دست همشون خلاص بشم اما باز رفتم سر کار و از اون وا مصیبتا هم یک جوری معذرت خواهی کردم و دکش کردم که خودم هم موندم! باورش شد که من اصلن به دردش نمی خورم و باید به دنبال آدمهایی به مراتب عالی تر از من باشه! خلاصه اعتماد به نفسش رو پر و بالی دادم و اونم باورش شد و با یک نگاه عجیب به من که حکایت از این حرفه دلش بود "که اه اصلن از اول من چرا ازت خوشم اومد" فرستادمش بگرده دنبال یک بدبخته دیگه یکطوری که دیگه پشت سرشم نگاه نکنه!

از همه بدتر بدتر بدتر بدتر... چابی جونم تو بیمارستانه... اجازه نداره با موبایل تو بیمارستان حرف بزنه برای همین دو روزه ازش خبری ندارم. تو عملیات نجات آسیب دیده و زانوهاش خیلی درد میکنن! 

اصلن این چند وقته چیزی باب میل من رخ داده تو رو خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هی راستی تو کامنت های پست پیشم رها رو دیدم !!!!!!!!!!!!!!!!! سلام هانی جون!!! Where are you baby joon? so long no newsssss دوستم جون اومدی باز...  منم برات چندتا پیغام گذاشته بودم. ای جااااان

و دیگه اینکه پاییز جونم که از شب یلدای پیش تا حالا براش روز شماری کردم داره میاد باز. الهام جونم (الهام سبزینه)  که از سرما و رطوبت بیزاری، دیگه یواش یواش با تابستون خداحافظی کن. دیگه داره بوی مدرسه و دفتر و مداد میاد مگه نه؟ آخیییییش یادش بخیر، مهستی، مرجان، الهام میرحسینی جونم که اینجا رو می خونی و خیلیای دیگه یادتون بخیر.... بوس بارون!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 7:39  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.