تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

امروز زود اومدم خونه. چون دیشب تا صبح تب داشتم و بیدار بودم و کلی خواب آلود بودم. هنوز تب دارم اما بهترم...

چند وقت بود مثل دیوونه ها بی خودی حساس شده بودم همش سر کار حرص و جوش می خوردم (وااای حرص درسته یا نه؟ حالا مخملی اگه بیاد اینجا ازم غلط دیکته میگیره) تا اینکه به خودم اومدم و گفتم به درک و جهنم... و این "به جهنم" جادو و معجزه کرد. هر وقت می گم انقدر کول می شم که حد نداره. خوب اصلن از اولش باید همینکار رو می کردم منه خنگ...

راستی توی شرکت تغییر جا دادیم و ازطبقه نهم رفتیم پنجم. شاید به خاطر همین دیوونه شده بودم آخه با همکار جان حالا یک جا می شینم. هنوز از دیوونه خونه نرفتم. فکر کردم بزارم تا آخر اسفند درست و حسابی پاداش و عیدی بگیرم بعد برم!!! یک بار تو زندگیم اقتصادی فکر کردم... شک داشتم که درست فکر کردم یا نه اما از موقعی که به معجزه "به جهنم" گفتن پی بردم شک کمتری دارم!

واااای جمعه هفته دیگه شب یلداست... یعنی پاییز تموم میشه... ماه مورد علاقه ام!!! چقدر زود میگذره... ای داد بیداد!

دفعه دیگه خبرای باحال تری مینویسم!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:39  توسط جودی  | 

بازم اومدم  

ای جاااااااااااااان این رعد و برقای امشب دارن منو از شادی می کشن.

این چند وقته انقدر کار داشتم و همش بیخودی بوده که خدا می دونه. خوب ترین کاری که دارم این چند وقته می کنم به کوب دنبال کار گشتنه. من به خودم قول داده بودم از چیزایی که اعصابم رو خرد می کنن دوری کنم - به هر ترتیبی - ولی دیدم مثل دیوونه ها دارم باز تحمل می کنم! نشد که!!! همکارم خیلی ناجوره. انقدر حرف می زنه که آدم به مرگ میرسه! کاشکی حرف عادی میزد... هتران پتران میگه و همش آبرو ریزی می کنه و آدم از خجالت آب میشه... حالا هم دارن ما رو تغییر جا می دن، از طبقه نهم می برن پنجم و قراره با هم تو یک اتاق باشیم! من می میرم اگه اینطوری بکنن! پس میرم!

چابی جونم هم حالش خوبه فقط یک مدت خیلی سرش شلوغ بود به خاطر آتیش سوزی جنگلا که آخرش معلوم شد کار یک بچه بوده!! حالا هم داره از کی تا حالا پرواز با من مچ می کنه! هر تاریخی که برای من بده برای اون خوبه و برعکس! حالا یک طوری می شه! 

وااااااااااای که عرب جانه مهربان این چند وقته کولاک کرده! دو هفته پیش باهام تماس گرفت و داشت از هیجان میمرد که توی یک جلسه شرکت کرده با یک شرکت بحرینی و یک دختر ایرانی هم توی گروه اونهاست که باز هم یک نظر عاشق شده بود! اصلن این به زور میخواد یک دختر ایرانی برای خودش دست و پا کنه. گفتم تو خونسردیت رو حفظ کن خودم بهت می گم چیکار کنی. خلاصه من از راه دور بهش می گفتم چیکار کنه و حتی از روی علاقه های خودم گفتم شاید دختره چه غذاهایی دوست داشته باشه و همه چی خیلی عالی پیش می رفت تا اینکه نمی دونم خنگول چی گفته بود که دختره بی خداحافظی پاشده بود رفته بود و اصلن به همکاراش هم گفته بود که اونا هم زیاد پا پیش نشن که چرا از جلسه رفت. در نتیجه بعدش کلی برنامه داشتیم با مصیبت زدگی از نوع عربی! مصیب زده آخرش همه کاسه کوزه ها رو سر من شکست که اصلن چون توی اون دختره دنبال تو می گشتم این اتفاقا افتاده و مقصر تویی! پریشب هم ساعت ۲ صبح زنگ زد و با صدای بسیار محزون گفت: فقط زنگ زدم بگم دلم برات تنگ شده!!!!!!! من هم که همیشه این قضایا رو برای چابی تعریف می کنم همه داستانهای اخیر رو براش گفتم و در کمال ناباوری و تعجب چابی با ایشان ابراز همدردی نموده و احساس ایشان رو ۱۰۰٪ درک فرمودند و کلی لذت بردن از این رویدادها !!!!!!!!! و تقریبن مثل بامشاد گفت: و من لذت میبرم از اینکه می بینم این انسانها چقدر با من هم عقیده اند هاهاهاهاها 

اگر جویای حال گردنبد هم باشید... اصلن دیگه حرفی ازش نشد و کاملن تابلوئه که خالی بندی بود!

مورچه کوچولویه خاله رو گذاشتن مهد کودک. همش از وقتی رفته اونجا مریض میشه ولی انقدر باید بره تا ضدضربه بشه فکر کنم! چند روز پیش بهش دست زدم دیدم داغه. مامانم رو صدا کردم گفتم مامان بیا به این دست بزن مثل اینکه داغه، مامان گفت چی؟ و من چند بار تکرار کردم: دست بزن دست بزن و مورچه که تازه داره حرفا رو می فهمه و تو مهد با واژه دست بزن آشنا شده شروع کرد به دست زدن... یاده اون جوک مرده تو اتوبوس افتادم... ای جججاااااان بچمون خنگه! عاشقه اعماله خنگیشم!

خوب دیگه خیلی نوشتم... دعا کنین تا نمردم از این شرکت برم یک جایه دیگه! به هر حال به خودم قول دادم که اگه تا دو هفته دیگه کار جدید هم پیدا نکنم ازش بیام بیرون.

تا بعد...

2 نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:9  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.