تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

اینم آخرین روز کار! چه سالی بود... پر از اتفاق اتفاق اتفاق و دلم نمی خواد بره. آخره همه سالا همینطوریه از رفتنشون ناراحت می شم...

تو این چند روز انقدر خندیدم که تو عمرم نخندیده بودم... خودم رو رها کرده بودم تا خود خودم باشم نه مسخره ای که سازمان می خواد و شگفتا که نه تنها کسی ایرادی نگرفت که خیلی ها همراهی هم کردن!!!!!!!!!

همکار جدید هیچ وقت توی عمرش به این مفیده نبوده... خدا می دونه چقدر ما رو با اعماله حیرت انگیزش سرمست کرد! حیف حیف که خیلی از اعمالش رو باید به صورت عملی اجرا کنم و نمیشه با حرف و کلام اینجا حسش رو منتقل کرد والا اینجا میشد وبلاگ طنز و کمدی!

البته روز آخری و دقایق پایانی خود من هم شگفت انگیز شدم به این صورت که به دوستم گفتم که یالا پاشو برو دستشویی و بیا بریم خونه والا چهار شنبه سوری تو ترافیک و بمبارونا گیر میکنیما (حسن ختامه همه کاراش دستشویی رفتنه) اونم پا شد و رفت... حالا ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه یک ربع... نمیومد. منم که کلافه شده بودم رفتم رو در دستشویی ضرب گرفتم... ضرب چیه جاز می زدم که یکهو دوستم از توی یک اتاق دیگه صدام کرد که "خوب بریم"... واااای تازه فهمیدم یکی دیگه دستشوییه - طبقه ما تنها طبقه ایه که دستشویی خانم و آقا جدا نداره... و در همین حال که من شوکه بهش نگاه می کردم و هنوز دستم رو در دستشویی بود و اون هم که به موضوع پی برده بود با دهن باز منو نگاه می کرد یکهو در باز شد و یکی از مدیران محترم تشریف فرما شدن بیرون و توپ خنده بود که شلیک شد... من خودم از همه بیشتر می خندیدم ولی از خجالت آب هم شدم. بار اولم نبود که این کار رو می کردم و وقتی دوستم می رفت دستشویی رو در ضرب می زدم اما هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری بشه. اما دیگه باره آخر بود که این کار رو کردم.

سال خوبه خوبه خوبه خوبه خوبه خوبی در راه باشه الهی...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:51  توسط جودی  | 

ای وای باز طول کشید تا برگردم اینجا... چقدر زمان گذشت و چقدر اتفاقا...

دیشب کلی خوابای خوب دیدم... اصلن فکر کنم دیشب تا صبح خواب دیدم... توی همون ویلایی بودم که پارسال شرکت تو شمال بهم داد برای تعطیلات اما ویلا فاصلش به دریا نزدیکتر از اونی که واقعن هست بود. یک مرتبه دریا طوفانی شد و موجای بلند می زد به خونه حتی به شیشه ها  اتاق خواب که طبقه بالا بود هم می خورد... اما انقدر عالی و قشنگ بود که لذت می بردم... تمام پنجره ها رو بستم و منتظر نشستم تا موجا ساکت بشن... اما یکی از شیشه ها رو قبلن وقتی داشتم توپ بازی می کردم شکسته بودم. همش ناراحت بودم که نکنه از اون آب بیاد تو اما موجا از کنار اون شیشه رد می شدند... با وجود طوفان خوابم خیلی خوشگل و لطیف بود. حالت خوبی که داشتم صبح که پا شدم باهام بود.

زمستون داره میره... تا پاییز خیلی مونده... وااااای چه حیف...

توی شرکت اوضاع مثل قبله... من از دست همکار جدیده دیگه فکرم کار نمی کنه. نمی دونم از کجا اومه باغ وحش، دیوونه خونه یا چه می دونم... اصلن ولش کن درموردش اینجا نمی نویسم... به اندازه کافی روزا می بینمش.

یک پازل گنده خریدم. یک تصویر ساده از یک زن جوون کنار یک ساحل. تصویر رنگی نیست... سیاه سفید هم نیست... قهوه ای، سفید، شیریه... از اون تیپ هاست... خیلی رمانتیکه! اما فکر نمی کردم انقدر سخت باشه... چون اکثر قسمتها همرنگ هستن جور کردن قطعه ها سخته... وقتی تموم شد ازش عکس میگیرم و می زارم اینجا!

 

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 2:28  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.