تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

۶ سال پیش این موقع داشتم بدترین روز عمرم رو تجربه میکردم... اعصابم داغون بود... همه چیز زشت بود... مست نبودم ولی رفتارم با آدم هوشیار هم شباهتی نداشت...

چقدر حضور ستاره و سهیلا، دوستای عزیزم که هر روز و شب از کار و زندگیشون میزدن و میومدن پیشم عالی بود... آنقدر عالی و خوب که از صبح همه می گفتن: اون دوتا دوستاش کی میان؟ برای همین هردوتون رو یک عاااااالمه دوست دارم!

بیشتر از این دیگه ازش نمی نویسم... فقط همینو بگم که: از ۶ سال پیش ساعت ۱۰ صبح که آخرین بار باهات تلفنی صحبت کردم  تا حالا صدات رو نشنیدم... دلم برات انقدر بعضی وقتا تنگ میشه که نمی دونم بگم چطوری میشم... بعد تا دلم می خواد بی رودرواسی از هرکی و هرجا مثل نی نی گریه می کنم خجالتم نمی کشم... مگه خجالت نقاشیه که کشیدنی باشه؟ یا ا صلن مگه کشه که بکشمش؟ (اینو تو جوابت هر وقت بهم می گفتی خجالت بکش میگفتم... یادته؟)

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:19  توسط جودی  | 

یعنی اصلن، هیچی نمی گم ولش کن ...

امشب اون عکسی که مهناز جون از عزیز بلا گذاشته تو وبلاگش رو میزارم تو موبایلم! هاهاها

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط جودی  | 

چو ايران نباشد تن من مباد!
 
جهت حذف عنوان جعلی خلیج عربی از Google Earth بر روی لینک زیر کلیک کنید
 
 
البته معلوم نیست شاید این یه امتیاز باشه که به عرب ها داده باشن و ما بنده خداها مثل همیشه تاریخ بی خبر از همه جا انگشت به دندون نظاره گری می کنیم... به هر حال حالا که یک راهی گذاشتن نظرمون رو بگیم می گیم دیگه! نه؟
 
لطفن حتمن صبر کنید تا شماره شما و کلید Approve Signature بیاد و روی اون رو هم کلیک کنید وگر نه امضاتون شمرده نمی شه! دستشون درد نکنه... نمی شد حالا یک مرحله ای باشه؟ معلوم نیست چندین نفر این قسمت رو تایید نکردن هاهاهاها میگم این موضوع یه بوهایی میده!
 
شیطونه میگه برای عرب جان هم این لینک رو بفرستم... تحفه! هرشب تا صبح از دست تلفنا و پیغاماش زندگی ندارم. کارش به جایی رسیده به چابی مستقیمن و صراحتن توهین میکنه... خلیج فارسمونو پس بده... هوووووی!
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:13  توسط جودی  | 

امروز یک روز خوب بود. توی خیابونای خلوت تر از اونی که بشه باور کرد گشتن و خرید کردن از تجریش به ونک و از ونک به تجریش و خرید و خرید چهل و پنج دقیقه هم طول نکشید... باور کردنش اصلن ممکن نیست. اما امروز من این رکورد رو زدم.

هوا خیلی خنک تر از هفته پیشه. داشتم دق مرگ میشدم که بهار نشده تابستون شد که انگار یه دستی کولر آسمون رو روشن کرد. دستش درد نکنه !

امروز:

-ماموریت محوله از سوی پریا رو انجام دادم و نتیجه همونی شد که انتظارش میرفت!!!!! همچنان گیج و مبهوت باقی موندیم!

- اگه چیزی که شنیدم به پریا و بیتا بگم شر به پا میکنن، تجربه نشون داده که نمی تونن جلوی دهنشون رو بگیرن پس منم نمیگم... اما خودم هم نمی تونم از فکر کردن بهش یک لحظه غافل شم!!

- پریا بهم گفت اون هم برام روپوش خریده هاهاهاها از بس دنبال روپوش ساده گشتم و پیدا نکردم حالا هر کی یه روپوش ساده سر راهش میبینه میره برام میخردش! (آبرو ریزی)

- کتاب عزیزه داره تموم میشه منم از ناراحتی یواش یواش می خونمش

- واااای من خیلی الان کوکو سیب زمینی میخوام... برم ببینم چه میشه کرد!

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:37  توسط جودی  | 

اینم سیزده بدر...

دیشب فکر کنم ساعت ۳ خوابیدم... داشتم کتابم رو می خوندم. یادم نیست نوشتم یا نه که یک ماه مونده به پایان سال گفتن ۱۵۰۰۰ تومن کردیت داریم تا از یک کتاب فروشی خرید آن لاین بکنیم. معمولن با ۱۵ تومن نمی شه زیاد خرید کرد اما در کمال تعجب من ۷-۸ تا کتاب خریدم. یکیشون رو که از همه بیشتر دوست دارم رو هرشب دارم میخونم اما ماشالا با برکته به وسطش هم نرسیدم هنوز... البته بهتر چون خیلی دوستش دارم!

دیروز خونه یکی از دوستام که ترک هستن ناهار دعوت بودم. مامانش برای یک نفر مهمون که من باشم خورش فسنجون، کرفس، زرشک پلو با مرغ، آش دوغ، سالاد الویه، سالاد کلم و یک جور ماست خوشمزه و چند نوع ترشی گذاشته بود روی میز با چه تزئیناتی. من یک عااالمه آش دوغ خوردم و آخرش هم همه غذا ها درسته برگشتن تو آشپزخونه... مامانش کلی تعارف و گله هم کرد که چرا شما اصلن غذا نخوردی؟ دست پختم به پای دست پخت مامان نمی رسید دوست نداشتی؟؟؟؟؟ منم گفتم آخه من از آش دوغ خیلی  خوشم میاد، همون بس بود اصلن...درضمن مگه من غولم؟! که ناگهان مامانش بلند شد و در یک حرکت بسیار زیبا یک دیگ برداشت و همه آش دوغ پخته شده رو به اون منتقل کرد و درش رو بست و گفت پس حالا که دوست داری اینو با خودت ببر خونه!!! از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم....بعد مامانش گفت از این به بعد هر وقت آش دوغ درست کردم برات می فرستم! منم نه تعارفی نه چیزی جیغ زدم : ای جاااااان  (بی آبرو بازی!) هاهاها

امروز اصلن هیچ برنامه خاصی ندارم پس میرم دنباله کتابم رو می خونم!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:31  توسط جودی  | 

داشتم به این آهنگ گوش می دادم فکر کردم اینجا بنویسمش... خیلی دوستش دارم...

These are the Days of our Lives
 
Sometimes I get to feelin
I was back in the old days - long ago
When we were kids when we were young
Thing seemed so perfect - you know
The days were endless we were crazy we were young
The sun was always shinin - we just lived for fun
Sometimes it seems like lately - I just dont know
The rest of my life's been just a show

Those were the days of our lives
The bad things in life were so few
Those days are all gone now but one thing is true
When I look and I find I still love you

You cant turn back the clock you cant turn back the tide
Aint that a shame
Id like to go back one time on a roller coaster ride
When life was just a game
No use in sitting and thinkin on what you did
When you can lay back and enjoy it through your kids
Sometimes it seems like lately - I just dont know
Better sit back and go with the flow

Cos these are the days of our lives
Theyve flown in the swiftness of time
These days are all gone now but some things remain
When I look and I find no change

Those were the days of our lives - yeah
The bad things in life were so few
Those days are all gone now but one things still true
When I look and I find
I still love you

I still love you
2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:9  توسط جودی  | 

بالاخره تمومش کردم.... ولی چشمام دراومد چون همه آسمونش هم رنگ بود و من با بدبختی جورشون می کردم. حالا میرم یکی دیگه می گیرم... اون یکی دیگه که تو نظرمه ۱۵۰۰ تیکه است. ۵۰۰ تا از این بیشتر...

کلی استراحت کردم و اصلن هم حوصله ام سر نرفته و از تعطیلات هم خسته نشدم.  

my puzzle

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 4:28  توسط جودی  | 

اینم دو تا عکس از من در حال پازل بازی...

یک بار تا همین جا پیش رفتم بعد از شرکت که برگشتم دیدم مورچه خان تشریف فرما شده و همه رو خراب کرده... مجبور شدم از اول درست کنم. چه میشه کرد؟ مورچه خانه دیگه برای خودش فرمانروایی می کنه. منم که خاله ام و جز لوس کردن وظیف دیگه ای ندارم... تربیتش که به عهده من نیست. گفتم فدای سرش!

 

1

 

2

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 3:34  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.