|
|
|
|
|
این چند وقته تو سریال LOST گم شدم... نمی دونم بگم کیو بیشتر از همه دوست دارم... فکر کنم جان لاک رو از همه بیشتر دوست دارم یا شایدم آقای اکو... بعضی وقتا دلم می خواد حرفاشون رو بنویسم یا تو مغزم همچین حک کنم که تا همیشه یادم بمونه!
من همیشه از وقتی یادمه رویای رابینسون کروزو بودن رو داشتم... حالا Lost رو که می بینم داغم تازه میشه... آخ که اگه من اونجا بودم... البته بدون لولو خورخوره هاش...
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:12 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره این هفته هم تمام شد... یکی از پر اتفاق ترین هفته های عمرم بود... جناب عرب خان به طور بسیار ناجوانمردانه اومد ایران و من هم به طور بسیار ناجوانمردانه تر که ناشی از شوک و جا خوردن بود باهاش رفتار کردم و بعدش هم پشیمون شدم ولی آخه اون موقع تو اون موقعیت کار دیگه ای به فکرم نمی رسید اما بعدش که همه چیز عادی شد دیدم چقدر بی خودی ترسیده بودم! نباید اجبار میکرد که هر کاری خودش میخواد بکنه... منم لج کردم. البته به صورت غیر ارادی چون من اصلن لجبازی بلد نیستم. بعد از کلی عصبی شدن و جا خوردن بالاخره با دلخوری بلیطش رو عوض کرد و رفت و به چابی هم تا جا داشت و بلد بود بد و بیراه گفت... هنوز خیلی عصبی و آشفته ام... بعد که اوضاعم عادی شد می نویسم... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 توسط جودی
|
|
||