|
|
|
|
|
بالاخره دماق درسته یا دماغ؟ مخملی یه چیزی بگو... خوب حالم بهتره... فکر کنم حالا دیگه این یکی رو دوست دارم. ورمش که میره و فلجی پشت لبم هم کمتر میشه بهتر میشه! این مطلب رو خوندم خیلی خوشم اومد گفتم اینجا هم بیام با ذکر منبع... دلم آتیش گرفت: اولین سرود ملی ایران در آلمان چه بود؟!!!
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم
روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند
چارهاي نداشتيم. همۀ ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن «کردم: «عمو سبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله
فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همۀ شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد
عمو سبزيفروش! . . . بله سبزي کمفروش! . . . . بله سبزي خوب داري؟ . . بله خيلي خوب داري؟ . . . بله عمو سبزيفروش! . . . بله سيب کالک داري؟ . . . بله زالزالک داري؟ . . . . . بله سبزيت باريکه؟ . . . . . بله شبهات تاريکه؟ . . . . . بله عمو سبزيفروش! . . . بله اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان،«عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت
داستاني که نقل شد، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي دکتر «جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» نقل کرده است. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:45 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه گریه گریه گریه... من از ریخت جدیدم متنفرم... اصلن قبلی رو می خوام... احساس می کنم شکل اون میمون کوچولوئه شدم که بچه بودیم تو یک کارتونی به یک طوطیه می گفت "سلام من کوش" گریه گریه گریه ..... حالا چیکار کننننننننننممممم گریه گریه گریه گریه عادت ندارم یعنی چییییی؟ خوب وقتی نفرت انگیزه نفرت انگیزه دیگه خیلی صاف و خوش ترکیبه ولی اصلن اصلن به من نمیاد... ووواااای چیکار کردم |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:7 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اووووه چقدر طول کشید تا باز بیام. یک ایرانی بازی باحال که تقریباً الان ۹۹/۹۹ درصد دختر ایرانیا انجام می دن کردم. در یک حرکت بسیار انتحاری که نمی دونم دیکته اش درسته یا نه... مخملی جون می دونه، دماغم رو سپردم به تیغ جراحی و الان نوک بریده و باند پیچی نشستم جلوی مانیتور. خوب ۱۰ روز مرخصیش یه حالی میده که خود عمل کردنه انقدر عالی نیست به خدا... ای جااان... قیافم هنوز معلوم نیست... الان مثل تخم مرغ شانسیم... چی از زیر این باندا بیاد بیرون به بخت و اقبالم بستگی داره... هفته دیگه که معلوم شد اینجا می نویسم. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:5 توسط جودی
|
|
||