|
|
|
|
|
برگشتم! خیلی خوش گذشت... با چابی،سعیده، آقا عزیز و خانواده اش... البته سختی های ماه رمضون هم تو اون جهنم فراوون بود. چابی که تا قبلش هرچی می گفتم نمی فهمید ماه رمضون یعنی چی و همش می گفت یعنی عید نوروز؟ یعنی شب یلدا؟ حالا دیگه تا ابد یادش می مونه ماه رمضون یعنی چی! خواستیم با هم عروسی کنیم که چند تا مدرک خفن خواستن که نداشتیم. اولشم که گیر دادن یکی از طرفین مسلمون باشه کاری نمی کنن اما بعد گفتن اشکال نداره. به هر حال برمون برگردوندن که بریم یه مشت کاغذ براشون جمع کنیم... چابی هم به گفته خودش فردای روزی که رسیده داره مدرک های خواسته شده رو مطالعه و جمع آوری می کنه!!! از من چیزی نخواستن... کلی خونه سعیده بهمون خوش گذشت. با هم فیلم نگاه کردیم... غذا برامون پخت... از همه چیز و همه کس حرف زدیم... کلی خاطره خنده دار از دوران دبیرستان تعریف کردیم... با هم رفتیم چند تا شاپینگ مال و آخرشم ۳ ساعت گم شدیم چون یه خروجی رو پیدا نمی کردیم. دیگه دیر وقت داشت میشد و چابی هم خوابش برده بود. بالاخره سعیده راه رو پیدا کرد و ما رو رسوند هتل. دلم می خواست همش باهام باشه ولی مجبور بود یه ماموریت بره و نمی تونست پیشم باشه. آقا عزیز بهم گفت باز برگردم اونجا و توی دفتر جدیدشون کار کنم. شریکش هم بهم گفت برام اقامت می گیرن اما نمی دونم چم شده... گفتم رفتم تهران باهاتون تماس می گیرم و فکرام رو می کنم اما هنوز بهشون زنگ نزدم... دلم نیست برم... بچه های عزیز خیلی بزرگ و خوشگل شده بودن. یکیشون فارسی بلد بود و همش پیشم بود اما دو تای دیگه فقط لبخند می زدن و عربی حرف می زدن. تو استخر دو تا زنبور نجات دادم... از وقتی برگشتم تو محل کار همه بهم می گن خیلی ساکت و به قول خودشون افسرده شدم. اما حالم خیلی خوبه فقط فکر کنم خیلی بهم خوش گذشته و برگشتن به حال اولم برام یک کم مشکل شده. برای همینم دیر اینجا نوشتم... هنوز تو هپروت خودم بودم...
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 3:24 توسط جودی
|
|
||