|
|
|
|
|
خیلی وقت بود اینجا ننوشتم... نه به دلیل خاصی، فقط میشه گفت خیلی سرم شلوغ بود. توی شرکت کلللللللی اتفاقا و تغییرات داشتم. انقدر زیاد که نمی دونم جا میشه اینجا بنویسم. از اون همکار وامصیبتا گرفته تا الی آخر. وامصیبتااین چند وقته انقدر بد شده بود که حد و حدود نداشت و انقدر منفی حرف می زد و انرژی معکوس می فرستاد که حال آدم رو بد می کرد، برای همین زش خواسته بودم هر وقت حرفی که بار خاصی نداره داشت بیاد پیشه من و همه همکارا باهاش دعواشون میشد از همون کله سحر که پاش رو میذاشت تو شرکت تا آخر تا اینکه بطور ناگهانی مادرش فوت کرد و اون که ۳ سال پیش پدرش رو هم از دست داده بود یک مرتبه تنها شد و وامصیبتاتر و حالا خفه خون گرفته بالاخره از نحس بودن دست کشیده. حالم واقعاْ ازش بهم می خوره.
تو شرکت تغییر جا دادم و از اونجا که به پستی که فرستاده شدم اصلاْ آشنایی نداشتم و نمی دونم چطور احساس کردن من برای اونجا مفید هستم (البته بهتر شدم برام خیلی) مدام در حال آموزش هستم و از این بابت خوشحالم! چندتا دوست جدید عاااااااالی پیدا کردم. حالم این روزا خیلی خوبه و خدا رو شکر! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:26 توسط جودی
|
|
||