تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!
سال نو همگی مبارک... صد سال به از این سالها... سلامتی-خوشی-بهروزی و شادکامی ره آورد عمونوروز برای همگی به امید خدا!
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط جودی  | 

 

http://www.7seen.com

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:43  توسط جودی  | 

چهارشنبه سوریه خوبیه... من Drunk هستم بد جور.... جای پریا و بقیه خای.... خاک بر سرم یکی از همکارام میخواد بیاد دم در بهم چیزی بده چه خاکی تو سرم کنم با این حال و بوم.... سال خوبی داشته باشید همه..... سال نو مبارک.... خدایا برای همه بهترین ها رو رقم بزن امشب... گناه داریم... توروخدا
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط جودی  | 

امروز خیلی مریض بودم. از سرماخوردگی بیزارم... من که از خواب ظهر روزای تعطیل خوشم نمیاد خودم خوابم برد.

امروز، روز فردای جشن یک نفره من، روز آرامش بود.

ظهر که خواب برد عجیب ترین خواب دنیا رو دیدم. سوار یک هواپیمای بزرگ بودم که یک نفر می خواست منفجرش کنه. من یک گوشه نشسته بودم و به یک کسی که اونجا بود می گفتم من اصلن از این جور مسخره بازیا خوشم نمیاد میخوام برم و اون می گفت این مثل یک فیلمه هیجانیه بهت آسیب نمی رسه بشین و فقط اتفاقا رو تماشا کن... اما من اومد بیرون و به همراه دو نفر دیگه رفتیم به یک ساختمونی که یک مرد لاغر ایکبیری توش بود و همه می گفتن که اون دستور همه این چیزا رو میده. همش داشت آواز می خوند که تا چند ساعت دیگه همه سهام بورس لندن و الماس دنیا مال من میشه... من از ترسم فرار کردم... و انقدر ترسیده بودم که از خواب بیدار شدم.... قرار نبود ظهر روز آرامش اینطوری آرامش خوابم بهم بریزه... میزارم به حساب مریضی!

الان هم میرم ورزش... فکر کنم ورجه وورجه کنم و روحیه ام رو عوش کنم بهتر بشم...

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 7:45  توسط جودی  | 

اینو می نویسم که امشب رو یادم بمونه:

- برای پریا درمورد حدسایتم گفتم... هردومون موندیم گیج و گنگ و دو تا گیج چطوری میخوان همدیگر رو راهنمایی کنن؟

- مهمونی تک نفری براهه... جای پریا خالی... معمولن در اینجور مواقع برای هم اس ام اس می زنیم و جای همو خالی می کنیم... اما امشب اصلن حال اس ام اس زدن نیست.

- من اصلن از شعر و شاعری سر در نمیارم و خوشم نمیاد اما یک جلد غزلیات مولانا امروز هدیه گرفتم و از شعراش خوشم اومده.... من که از شاعرا چیزی نمی دونم اما اینطور به نظر می رسه که مولانه مثل بقیه افسردگی نداشته:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو.................. پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو (آره نگو) جز سخن گنج مگو (مگو دیگه)..... ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت......... آمدم نعره مزن (آمد نعره نزن) جامه مدر هیچ مگو

ای وای.... جات خالی پریا!!!!!!!!

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم...... گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو (نیست دیگه نترس)

....

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:53  توسط جودی  | 

سلام رها جونم... قربونت برم دوست جون مرسی!

دیروز از پیش آقای کاظمی رفتن فرار کردم. امروز تو شرکت کلی کار داشتم... کارایی که اولین بار بود تنهایی قرار بود انجام بدم و گزارشات و نامه ها قرار بود مستقیمن برن بالا. برای همین همه چیز رو ۱۰۰ بار چک کردم. شب قبلش هم خواب دیده بودم تو شرکت خوابم برده برای همین همش مواظب بودم یه وقت نخوابم هاهاهاهاها تب هم داشتم و چشمام قرمر شده بود و به زور باز بود اما با این وجود تندی کارام رو انجام دادم. الان ولی خوبم...

امشب میخوام یه جشن یک نفره بگیرم. به مناسبت همه مناسبات... خودم تنها سرمست و شلگول میشم و توی لحظه زندگی می کنم... یک جشن یک نفره... me & myself

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:43  توسط جودی  | 

امروز صبح خودم هم فکر نمی کردم چه روزی در پیشه. از صبح ساعت ۸ تا ۱۱ با چابی بلافاصله بعدش پیک اومد دم در و لپ تاپ تینا رو که به جاش سفارش داده بودم آورد + همون لحظه که داشتم دم در فاکتور امضا می کردم بیتا زنگ زد که برم پیش آقای کاظمی+ چطوری نیم ساعته خودم رو رسوندم اونور شهر بماند اما ۱ ساعت و ربع معطل شدم+ فهمیدم دنیا شگفت انگیزتر از اونیه که حتی فکر می کردم + در راه بازگشت فهمیدم ۲ روز دیگه تولد تیناست و من شاید شنبه نمی تونم برم پیشش پس توی راه براش تارت میوه خریدم تا وقتی میرم پیشش لپ تاپش رو بهش بدم دور هم به بهانه تولدش دهنی هم شیرین کنیم. از بس در طی روز راه رفته بودم و هیجان داشتم از خستگی خونه تینااینا رو پام بند نبودم و شام فقط تونستم ماست بخورم که البته خیلی خوشمزه و متفاوت بودم + فردا دوباره خبر رسید که باز باید برم پیش آقای کاظمی برای ادامه کارها! کی حال داره؟؟؟؟ آخ جون یک شنبه تعطیله!
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:34  توسط جودی  | 

روز نسبتن خوبی داشتم.

درخواستی که مدتها منتظرش بودیم رد شد. من دوست داشتم به دلایلی رد بشه... اما چون همه ناراحت بودن چون نمی خواستم بفهمن منم خودمو غمگین و ناراحت نشون دادم اما قلبن راضی بودم.

یعنی میشه هوا سرد بشه؟

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:45  توسط جودی  | 

مرسی مهناز و الهامی جون! آره پس ورد یادم بود  ای داد بیداد که من امروز چقدر از این هوا زجر کشیدم. من از گرما بیزارم دوباره حال کوفتیای من شروع شد.

امروز از همکارام در مورد همه سوالایی که داشتم صراحتاْ پرسیدم... فکر کنم به خاطر اتفاقای خوب چند روز اخیر انقدر های بود که نتونستیم به هیچ نتیجه ای برسیم... فعلن گفتیم همه چیز بیخیال تا بعد... البته امیدوارم اون بعد نیاد!!!!!

امروز معمای "نیلوفر" حل شد. یک دختری به اسم نیلوفر که منو تو یاهو اد کرده بود و به ایمیلم از خودش همش عکس می فرستاد چند روز بود منو مشغول خودش کرده بود. از این وحشت کرده بودم که شاید آلزایمر گرفتم و یادم نمیاد کیه. آخه در جواب من که براش می نوشتم حتمن منو اشتباه گرفتی منو به اسم صدا می کرد و می گفت "خنگ هم که شدی" یا "ای بابا منم دیگه چرا خر بازی در میاری"... خلاصه دیگه باورم شده بود که یک چیزیم هست... تا اینکه امروز کلن ماجرا معلوم شد که منو عوضی اشتباه گرفته داغون! هاهاهاهاهاهاها خوب خیالم راحت شد که فعلن سالمم!

چند وقته ورزش کردن رو از سر گرفتم. هم دو هم دوچرخه و هم شنا. جمعه تو استخر یک دختره که نه یک خرسه گریزلی بگم بهتره تا از آب سرم رو آوردم بیرون توی این همه جا تو اون استخر به اون گندگی پرید رو من و وقتی هم رفتیم ته آب برای اینکه بیاد بالا یک لگد محکم زد تو کلیه ام و من خوردم به دیوار استخر و له شدم. وقتی اومدم بالا فقط یک نگاه بهم کرد دید سالم به نظر می رسم مثل کوسه دور شد. یک علامت سر هم به نشانه حتی "به جهنم" نشون نداد... چه برسه به "ببخشید". تا امروز کمرم ناسور بود. تازه از همه مهم تر فهمیدم دختره داشته آموزش غریق نجات می دیده. گمونم از من به عنوان مصدوم می خواست استفاده کنه که دید من از آب اومد بیرون بهش برخورد رفت! دیوونه!

فعلن برم... تا فردا!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:35  توسط جودی  | 

خیلی وقت بود که بازم اینجا رو فراموش کردم. خیلی سرم شلوغ بود. این روزا کارای مهم زیادی کردم. انقدر که باورم نمیشه!

خبر مهم اینکه بهترین دوستم که توی محل کار پیدا کرده بودم داره میره. هم خوشحالم هم ناراحت. براش خوشحال شدم چون داره میره جایی که دوست داره و با سمتی که واقعن لیاقتش رو داره اما ناراحتم از اینکه میدونم بعد از اینکه رفت دیگه رابطه مون قطع میشه... مثل اونایی که قبلنا بودن و حالا دیگه نیستن... از طرفی من یک مقداری از کارام وابسته به کارهای اون بود و من دیگه به روش کارش عادت کرده بودم. خدا می دونه کی حالا به جاش میاد... تا من بیام به اون یکی عادت کنم... چی بگم! اما همه این اتفاقا باعث شده به صحت گفته های آقای کاظمی شک کنم! چرا انقدر به آقای کاظمی اعتماد داره وقتی می بینه هیچ چیز طبق گفته اون نیست و وعده هاش بیخوده... هرچند هر دو صورتش عالیه! اما همیشه که مثل الان نیست... برای همین باید بدونم معنیش چی می تونه باشه... خیلی گیجم!!!! برای اینکه بتونم کلی از مشکلات خودم رو هم حل کنم باید تو این موضوع به یک نتیجه ای درست و اساسی برسم! فردا صراحتن ازش می پرسم... آره بهترین کار همینه... فردا نتیجه اش رو می نویسم!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:12  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.