|
|
|
|
|
وای ۲ ساعت عکس برفی گذاشتم پرید!!! فردا باز سعی می کنم! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:15 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم خیلی گرفته بود. خانم طاهری رفت... خوانین کلی گریه زاری کرد. اما من اون موقع هیچ احساسی نداشتم. گویا باورم نمی شد. الان یک حاله عجیبیم. مثل کسایی که حالشون گرفته باشه! وااای چقدر دلم براش تنگ میشه. حالا دلشون خنک شد اون رفت... دوست خوبم! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:5 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی بهار شده مدام خواب آلودم. احساس خوبیه به شرطی که بشه خوابید! اما حتی کمتر از قبل وقت می کنم استراحت کنم. جالب ترین اتفاق عمرم این چند روزه اتفاق افتاده و اون هم پیدا شدن ترانه است. از وقتی منو تو فیس بوک پیدا کرده و با هم حرف می زنیم همش تو هپروتم. حتی وقتی تو روز مشغول کارم هم ناخودآگاه میرم تو فکر. امروز غزاله پرسید چرا دو روزه ساکتم و تو فکرم وقتی اینو گفت به خودم اومدم دیدم اوووووئه چه خبرته همش مثل وزغ پف کردم یه گوشه فکر میکنم. اما باید قبول کرد که گاهی وقتا خاطرات شیرینم آدم رو از حال و هوای عادیش به سمت دپرساسیون سوق میده... حتی بدتر از خاطره های بد! به دنبال ترانه، شقایق و بهاره و افسانه و سمیرا هم سر رو کله شون پیدا شد!!!! حالا می خوان قرار بزارن همدیگه رو ببینیم... اما چطوری بگم... احساس می کنم اصلن دلم نمی خواد باهاشون قرار بزارم. مخصوصن با سمیرا! شاید ترانه اینا رو ۲۰ سال باشه ندیدم اما سمیرا رو ۷ پیش دیدم و به هزار دلیل دیگه حوصله اش رو ندارم. امروز سهسی زنگ زد!!! باورم نمی شد! اصلن چه خبره؟!؟! این روزا همه قدیمیا یادم افتادن. گفت میخواد بیاد یه روز از صبح تا شب پیشم. به احتمال زیاد این جمعه یا جمعه دیگه میاد! حالا چطور بعد از این همه سال!!!! خدا می دونه! اما به هر حال خوبه. سهسی خیلی شاد و سرحاله، از دیدنش خیلی خوشحال می شم! یک معلم خوب پیدا کردم با قیمت مناسب... اگه قبول کنه روزی چندبار بیاد اینجا پیشم خیلی خوب میشه! آهههههههه از همه مهم تر... کاظمی اومد. برام خبرای خوشی نداشت! من نمی دونم این آدم چرا انقدر فراموشی داره! اصلن هرچی می گفت با دفعه قبل زمین تا آسمون متفاوت بود! من کلی حالم گرفته شد.... اما باید دید... سابقه خوبی داره، باید دید این بار چیکار می کنه! راستی باز هم برف اومد. خیلی بیشتر از قبل. عکساشو به خاطر عشق خودم و مهنازی به روزای برفی فردا می زارم اینجا. برم بخوام که می خوام هر طور شده فرا برم شرکت! خیلی کار دارم.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ببین مهناز... یادش بخیر... میخواااااااااام...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:15 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات تموم شد. خیلی تعطیلات خوبی بود. هیچ عیدی انقدر دور هم نبودیم.
چابی داره فارسی یاد میگیره. نامه فارسی می نویسه نامه مثل تاجیکا. خیلی بامزه و خوندنی. اوضاع و احوال کار داره میریزه به هم... گویا معاونتا دچار مصائب شدن! خانم طاهری از اینکه داره میره خیلی خوشحاله. دلم براش تنگ میشه. از خوشحالی تغییر شکل داده خوش رنگ شده! ترانه وکیلی منو پیدا کرد با بهاره... چه جالب... بهم گفت همیشه با بهاره درمورد خاطراتمون حرف میزدن! چه خاطراتی رو میگه؟! من فقط ۸ سالم بود وقتی باهاشون همکلاسی بودم. یادم میاد زیاد باهاشون صمیمی نبودم. اونا بیشتر با سمیرا دوست بودن و منم همیشه سرم به ماجراجویی های خودم گرم بود درحالیکه اونا مشغول کارای خودشون بودن. خیلی متفاوت بودیم... اما حالا میگه یاد خاطره هامونه!!!!!!! پنجشنبه همدیگه رو می بینیم... راستی چند روز پیش که برف میومد چند تا عکس از محوطه گرفتم میزارم اینجا تا با مهنازی ببینیم و آه بکشیم! باید دانلودشون کنم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
سال جدید جالبی رو آغاز کردم. با خبرای تکان دهنده. انقدر تکان دهنده که... ای کاش آقای کاظمی از سفر برگرده. کلی کارام مونده... خیلی کارا هست که باید تموم کنم...
اگر که سالی که نکوست از بهارش پیدا باشه... امسال می ترکونیم... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:8 توسط جودی
|
|
||