|
|
|
|
|
خبر رسید از دیلاری اینا. مصاحبه سفارت رو قبول شدن. خیلی خوشحال بودن. خوشبختانه مورچه خاله هنوز نفمیده مامانش اینا نیستن چون نزاشتم بهش اصلن بد بگذره که بفهمه. هر چند پوستم کنده شده هاهاهاها
امروز حالم خیلی خوبه! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:41 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تولد دختر بهاره بود و من رو دعوت کرد. همه چیز خیلی ناگهانی شد! بهم زنگ زد و گفت که پنجشنبه بعد از ظهر برم تولد دخترش. برای پنجشنبه کلی برنامه ریزی کرده بودم. چون دیلاری اینا قرار بود جمعه برن و پنجشنبه شب مامان مهمونی داشت همه چیز مرتب و برنامه ریزی شده بود. اما اون دعوت ناگهانی. من گفتم که نمی تونم برم اما بهاره گفت چند هفته پیش که عصر با هم رفتیم بهم گفته بوده!!!! من اصلن یادم نمیومد! یادم بود گفت برای تولد پارمیدا برم اما اینکه تاریخی گفته شده باشه رو اصلن به یاد نمی آوردم. خلاصه دیگه موندم تو رودرواسی! ترانه و سمیرا هم بودن. من مورچه خاله رو هم بردم که دمار از روزگارم درآورد و به غلط کردن افتادم. بارون خیلی شدید بود و خیابونا کلی آب گرفته بود و ۲ ساعت طول کشید تا راه نیم ساعته رو بریم و مورچه تمام راه خوابید و تا رسیدیم گفت: خاله! فکر نمی کنی پارک ساعتی خیلی بهتر از اینجاست. پا شو بریم پارک... روپوشت رو درنیار بریم" خلاصه از همون لحظه تا وقتی مهمونا رفتن هی گفت و گفت و تازه آخر مهمونی که ما دوستا موندیم خوب شد. باز جای شکرش باقی بود. سمیرا زود رفت. اصلن علاقه ای نداشتم کنارش بشینم. فاصله زیادم رو باهاش حفظ کردم. تا اینکه رفت و اون موقع من دوربینم رو آوردم و با ترانه و بهاره چند تا عکس گرفتم. خیلی طول کشید تا یاد گرفتم از کسایی که تعادل روانی ندارن باید فاصله بگیرم. ولی خدا رو شکر بعد از این ۷ سال فرصتی به وجود آورد تا درسی رو که گرفتم به سمیرا نشون بدم. دیلاری و بابک رفتن. خیلی دلهره آوره! موچه کوچولو تا چند روز پیشم می مونه. خدا رحم کنه نبود مامان باباش رو زیاد نفهمه. فردا رو مرخصی گرفتم. اگه لازم بود یکشنه می رم شرکت و برای دوشنبه باز مرخصی می گیرم. ولی امیدوارم نیازی نشه. خدا کنه هفته دیگه هفته شادی باشه! دلم پیش دیلاری ایناست!
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:52 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
وااااای افسانه جون چی میگی؟ معلومه که من از گرفتن کامنتات خوشحال می شم. فقط یادم رفته اسم وبلاگ جدیدت چی بود... گنجیشکک هات خوبن؟ هنوز شبا رویا می بینی؟
امروز دفتر خاطراتم رو که معمولن تو محل کار تو کشوی میزم نگه میدارم از اول خوندم. اولین نوشته ۵ سال پیش نوشته شده بود! چّه خاطراتی بود! بعضیاشون ولی ناراحت کننده بودن. چقدر خوبه که همیشه خاطراتم رو می نویسم... امروز دلمون برای طاهری خیلی تنگ شد... جاش خیلی خالیه! امروز به این فکر کردم که چقدر دلم می خواد باغبون باشم... گیاه بکارم... گل بازی کنم... وااااای این روزا سرم خیلی شلوغه و کلی هم فکرم مشغوله. یکی دو ماه دیگه دوباره همه چیز عادی میشه. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:18 توسط جودی
|
|
||