|
|
|
|
|
تعطیلات تموم شد. خیلی تعطیلات خوبی بود. هیچ عیدی انقدر دور هم نبودیم.
چابی داره فارسی یاد میگیره. نامه فارسی می نویسه نامه مثل تاجیکا. خیلی بامزه و خوندنی. اوضاع و احوال کار داره میریزه به هم... گویا معاونتا دچار مصائب شدن! خانم طاهری از اینکه داره میره خیلی خوشحاله. دلم براش تنگ میشه. از خوشحالی تغییر شکل داده خوش رنگ شده! ترانه وکیلی منو پیدا کرد با بهاره... چه جالب... بهم گفت همیشه با بهاره درمورد خاطراتمون حرف میزدن! چه خاطراتی رو میگه؟! من فقط ۸ سالم بود وقتی باهاشون همکلاسی بودم. یادم میاد زیاد باهاشون صمیمی نبودم. اونا بیشتر با سمیرا دوست بودن و منم همیشه سرم به ماجراجویی های خودم گرم بود درحالیکه اونا مشغول کارای خودشون بودن. خیلی متفاوت بودیم... اما حالا میگه یاد خاطره هامونه!!!!!!! پنجشنبه همدیگه رو می بینیم... راستی چند روز پیش که برف میومد چند تا عکس از محوطه گرفتم میزارم اینجا تا با مهنازی ببینیم و آه بکشیم! باید دانلودشون کنم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط جودی
|
|
||