تبليغاتX
روزهای زندگی من
روزهای زندگی من
Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

از وقتی بهار شده مدام خواب آلودم. احساس خوبیه به شرطی که بشه خوابید! اما حتی کمتر از قبل وقت می کنم استراحت کنم.

جالب ترین اتفاق عمرم این چند روزه اتفاق افتاده و اون هم پیدا شدن ترانه است. از وقتی منو تو فیس بوک پیدا کرده و با هم حرف می زنیم همش تو هپروتم. حتی وقتی تو روز مشغول کارم هم ناخودآگاه میرم تو فکر. امروز غزاله پرسید چرا دو روزه ساکتم و تو فکرم وقتی اینو گفت به خودم اومدم دیدم اوووووئه چه خبرته همش مثل وزغ پف کردم یه گوشه فکر میکنم. اما باید قبول کرد که گاهی وقتا خاطرات شیرینم آدم رو از حال و هوای عادیش به سمت دپرساسیون سوق میده... حتی بدتر از خاطره های بد! به دنبال ترانه، شقایق و بهاره و افسانه و سمیرا هم سر رو کله شون پیدا شد!!!! حالا می خوان قرار بزارن همدیگه رو ببینیم... اما چطوری بگم... احساس می کنم اصلن دلم نمی خواد باهاشون قرار بزارم. مخصوصن با سمیرا! شاید ترانه اینا رو ۲۰ سال باشه ندیدم اما سمیرا رو ۷ پیش دیدم و به هزار دلیل دیگه حوصله اش رو ندارم.

امروز سهسی زنگ زد!!! باورم نمی شد! اصلن چه خبره؟!؟! این روزا همه قدیمیا یادم افتادن. گفت میخواد بیاد یه روز از صبح تا شب پیشم. به احتمال زیاد این جمعه یا جمعه دیگه میاد! حالا چطور بعد از این همه سال!!!! خدا می دونه! اما به هر حال خوبه. سهسی خیلی شاد و سرحاله، از دیدنش خیلی خوشحال می شم!

یک معلم خوب پیدا کردم با قیمت مناسب... اگه قبول کنه روزی چندبار بیاد اینجا پیشم خیلی خوب میشه!

آهههههههه از همه مهم تر... کاظمی اومد. برام خبرای خوشی نداشت! من نمی دونم این آدم چرا انقدر فراموشی داره! اصلن هرچی می گفت با دفعه قبل زمین تا آسمون متفاوت بود! من کلی حالم گرفته شد.... اما باید دید... سابقه خوبی داره، باید دید این بار چیکار می کنه!

راستی باز هم برف اومد. خیلی بیشتر از قبل. عکساشو به خاطر عشق خودم و مهنازی به روزای برفی فردا می زارم اینجا.

برم بخوام که می خوام هر طور شده فرا برم شرکت! خیلی کار دارم.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:14  توسط جودی  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.